۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

تأملی در زمینه موعظه بالای کوه


 
تأملی در زمینه موعظه بالای کوه

بخش نخست

«خوشابه‌حال مسکینان در روح زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است‌. خوشابه‌حال ماتمیان زیرا ایشان تسلی خواهند یافت‌. خوشابه‌حال حلیمان زیرا ایشان وارث زمین خواهند شد...»
آنچه گذشت‌، جملاتی بود از یکی از معروف‌ترین سخنرانی‌های خداوند عیسی که به "موعظۀ بالای کوه‌" معروف است‌. کمتر کسی است که اندکی با ادبیات و نوشته‌های مذهبی آشنایی داشته باشد و بخش‌هایی از این گفتار معروف را نشنیده باشد. در این میان‌، قطعۀ "خوشابحالها" از جایگاهی خاص برخوردار است. اما این سخنرانی‌، برای آنانی که با آن آشنایی بیشتری دارند، به‌خاطر معیارهای اخلاقی بسیار والایی که مطرح می‌کند، گاه بسیار بحث‌انگیز می‌گردد. به همین دلیل‌، بسیاری آن را تعالیمی زیبا، عرفانی و ملکوتی می‌پندارند، اما معتقدند که در عالم واقعی و در زندگی قابل اجرا و عملی نمی‌باشد. عده‌ای دیگر آن را یکباره رد و محکوم می‌کنند و بر این باورند که این گفته‌ها جز برای آنانی که در عالم رؤیا سیر می‌کنند، ارزشی ندارد. اینها با مشاهدۀ واقعیت ملموس زندگی انسان و خودمحوری و درنده‌خویی او، معتقدند که این تعالیم نمی‌تواند دارای ارزش عملی باشد، زیرا برخلاف ذات و طبیعت انسان است‌.

تعالیمی غیرقابل اجرا!

گفتۀ این عده‌، ظاهراً درست است‌، زیرا عیسی اصولی را مطرح کرده که بطور طبیعی و در شرایط عادی برای انسان قابل اجرا نیست‌. او فرمود که خشم گرفتن مانند آدم‌کشی سزای مرگ دارد. او گفت که فکر و نگاه شهوت‌آلود، با عمل زنا همسان است‌. او طلاق را غیر انسانی اعلام داشت‌. او سوگند را منع کرد و راستی مطلقِ گفتار را تشویق نمود. او تعلیم داد که پیروانش‌، نه فقط دوستان‌، بلکه دشمنانشان را محبت کنند. او یاران خود را از انتقام برحذر داشت‌. او اعلام داشت که پیروانش باید دینداری را در قلب و باطن خود اجرا کنند، نه در ظاهر و به‌منظور خودنمایی‌. او خواستار آن بود که انسانها، فارغ از طمع و نگرانی برای مال‌اندوزی‌، در پی اجرای ارادۀ خدا بر روی زمین باشند. او شاگردان خود را تشویق کرد که فروتن باشند و با دیگران همانگونه رفتار کنند که دوست دارند با خودشان رفتار شود.
بلی‌، درست است‌. همۀ این اصول اخلاقی‌، خلاف طبع بشر است‌. کجا انسان می‌تواند چنین اخلاقیاتی را به‌جا آورد؟ کجا انسان می‌تواند برخلاف طبع خودمحور خویش‌، دشمن خود را ببخشد و او را محبت کند و از حق خویش بگذرد و بر خشم خود غلبه یابد و بر خواسته‌های شهوت‌آلود خویش مسلط گردد؟

پس چرا عیسی این تعالیم را داد؟

پس اگر چنین است‌، چرا عیسی این اصول را در معروف‌ترین سخنرانی خود تعلیم داد، آن هم در آغاز خدمت خود؟ آیا او واقعاً از پیروانش انتظار داشت که به این اصول اخلاقی عمل کنند؟ آیا او بهتر از هر کس دیگری نمی‌دانست که هیچ بشری در شرایط عادی نمی‌تواند مطابق این معیار زندگی کند؟ چرا، او می‌دانست‌! پس چرا آنها را تعلیم داد؟ برای درک علت آن‌، لازم است به شرایطی که در آن این موعظه ایراد شد، توجه کنیم‌.
عیسای مسیح در یک محیط یهودی به دنیا آمد. از حدود ۱۵۰۰ سال پیش از ظهور او، خدا قوم اسرائیل را برگزیده بود تا قوم خاص او باشد. او به‌دست موسی احکام و شریعتی بسیار دقیق و عالی به ایشان بخشید. هدف همه این احکام و فرایض این بود که قوم اسرائیل با سایر اقوام و ملل متفاوت باشند. قوم اسرائیل می‌بایست همچون ملت برگزیده خدا زندگی کند، نه مانند سایر اقوام‌. ایشان می‌بایست "متفاوت‌" باشند. اما قوم اسرائیل نتوانست انتظارات خدا را برآورده سازد. آنها دائماً برخلاف انتظار خدا رفتار می‌کردند. بنابراین‌، خدا نارضایتی خود را از قوم اسرائیل اعلام نمود و وعده داد که در آینده‌، عصر جدیدی به‌وجود خواهد آورد که در آن‌، قوم خاص خدا را نه یک ملت خاص‌، بلکه انسانهایی تشکیل خواهند داد از تمام ملل و اقوام که احکام ملکوت خدا را بر دل و وجود خود داشته باشند نه در معابد و پرستشگاههای قومی‌.
آگاهی از این نکات برای درک موعظه بالای کوه بسیار اساسی است‌. خدا به هنگام برگزیدن قوم اسرائیل به‌عنوان قوم خاص خود، احکام خود را توسط موسی به ایشان داد. مسیح نیز به هنگام آغاز دوره و عصر جدید که خدا وعده داده بود، احکام مربوط به این دوره را به پیروان خود بخشید. مسیح با این احکام و با این موعظه‌، عصر جدید ملکوت خدا را افتتاح کرد. از اینرو، این موعظه در انجیل متی‌، در دورۀ آغازین خدمات مسیح ثبت شده است‌. بنابراین‌، برای درک تعالیم موعظۀ بالای کوه‌، باید در نظر داشت که این تعالیم‌، اصول و مقررات جدیدی بود که خدا می‌خواست پیروان مسیح با کمک روح‌القدس‌، در زندگی خود پیاده کنند. موعظۀ بالای کوه توصیف کنندۀ شیوۀ زندگی انسان و جامعۀ انسانی در چارچوب فرمانروایی پر فیض خداست‌.

شیوۀ زندگی در فرمانروایی خدا

اما شیوۀ زندگی در این جامعه و در این فرمانروایی خدا چگونه باید باشد؟ جواب این سؤال‌، یک کلمه است‌: "متفاوت‌!"
عیسای مسیح تأکید می‌کرد که پیروان راستین او یعنی شهروندان ملکوت و فرمانروایی الهی‌، باید کاملاً با دیگران متفاوت باشند. آنان سرمشق و الگوی زندگی و رفتار خود را نباید از مردم اطراف خود بلکه باید از او بگیرند، تا به این ترتیب ثابت کنند که فرزندان واقعی پدر آسمانی خود هستند. به همین جهت‌، شاید آیۀ کلیدی موعظۀ بالای کوه‌، آیۀ ۸ از باب ششم انجیل متی باشد که می‌فرماید: «پس مثل ایشان مباشید!»
خدا قبلاً از زبان موسی به قوم اسرائیل فرموده بود: «برحسب فرایض ایشان رفتار مکنید.» خدا همان دعوت را از مسیحیان بعمل می‌آورد و می‌خواهد که ایشان متفاوت باشند. موضوع متفاوت بودن در تمام موعظه بالای کوه بسط و پرورش داده می‌شود. در بخش "خوشابه‌حال‌ها" به مسیحیان اعلان می‌شود که خصوصیات و خصائل اخلاقی‌شان باید با آنچه که مورد تحسین دنیاست‌، متفاوت باشد. مسیحیان و پیروان مسیح باید همچون نور در تاریکی بدرخشند. اخلاقیات و دینداری ایشان باید از پیشوایان یهود یعنی مذهبیون متظاهر عمیق‌تر باشد. محبت ایشان نیز باید اصیل‌تر از امتها (خدانشناسان‌) باشد. هیچ قسمتی از این موعظه وجود ندارد که در آن به تفاوت و تضاد پیروان مسیح و دیگران اشاره نشده باشد. "متفاوت بودن‌" موضوع اصلی و مرکزی موعظه است و بقیه موضوعات توضیح دهنده و تشریح کننده آن است‌.

متفاوت با امتها

در بعضی قسمت‌ها، عیسی پیروان خود را با امتها (غیریهودیان که همه بت‌پرست بودند) مقایسه می‌کند. اینها فقط دوستان خود را سلام و محبت می‌کنند، در حالیکه مسیحیان باید دشمنان خود را نیز دوست بدارند. آنان وردهایی را بعنوان دعا تکرار می‌کنند بدون آنکه مفهوم آن را درک کنند، در حالیکه دوستداران مسیح باید با تفکر و درک‌، همچون فرزندان با پدر آسمانی خود سخن گویند. آنها فقط در فکر کسب و تأمین مایحتاج مادی خود هستند، اما مسیحیان باید قبل از هر چیز به فکر برقراری فرمانروایی و عدالت الهی باشند.

متفاوت با مذهبیون سطحی‌نگر

در بعضی قسمت‌های دیگر، عیسی پیروان خود را با یهودیان‌، یعنی مردم به‌ظاهر مذهبی‌، و به‌خصوص با پیشوایان ایشان یعنی کاتبان و فریسیان مقایسه می‌کند. او از پیروان خود می‌خواهد که در دینداری و خداترسی‌، از تظاهر و ریا بپرهیزند و احکام الهی را به‌صورت سطحی و بدون درک عمیق به‌جا نیاورند. او خواستار مذهبی بودن قلبی و باطنی بود. به این ترتیب‌، موعظۀ بالای کوه بر این نکته تأکید دارد که پیروان عیسی باید "متفاوت‌" باشند، متفاوت هم با مذهبیون ظاهری و هم با امتها.

بیانیۀ مسیحیت‌

موعظه بالای کوه بهتر از هر قسمت دیگرِ کتاب عهدجدید، اصول اخلاقی مسیحیت را ترسیم می‌کند. موعظه بالای کوه ارائه دهنده کامل نظام ارزشی و معیارهای اخلاقی مسیحیت است‌. در آن‌، طرز برخورد فرد مسیحی با مسأله پول‌، اهداف و روش زندگی‌، و نحوۀ روابط او با دیگران ارائه شده است‌. تمام اینها اصولی است که پیروان مسیح باید در ملکوت و فرمانروایی خدا رعایت کنند. موعظه بالای کوه بیانیه مسیحیت است در خصوص زندگی مسیحی در ملکوت خدا.

اما آیا قابل اجرا است‌؟

حال بپردازیم به یک سؤال بسیار مهم‌، و آن اینکه آیا اصول و محتوای این موعظه با زندگی انسان سازگار است یا نه‌. برای پاسخ به این سؤال‌، باید جزئیات محتوای موعظه را به‌دقت بررسی کرد. این موعظه گرچه شامل مطالب مختلفی درباره رفتارِ متفاوتِ مسیحی است‌، اما به‌عنوان یک مجموعه‌، بطور شگفت‌انگیزی منسجم و یکپارچه است‌. همانگونه که گفتیم‌، در این موعظه‌، رفتاری که عیسی از شاگردانش یعنی از شهروندان فرمانروایی و ملکوت خدا انتظار دارد، مطرح شده است‌. عیسی به قلب و انگیزه‌ها و افکار شاگرد خود اشاره می‌کند و آنها را مورد موشکافی و تجزیه و تحلیل قرار می‌دهد. او رابطۀ شاگرد خود را با پدر آسمانی‌اش توصیف می‌کند. سپس او را در شبکه روابط اجتماعی قرار می‌دهد و رفتار اجتماعی او را تعیین می‌کند. شاگرد عیسی باید رحم‌کننده و صلج‌جو باشد نه ظالم‌؛ باید برای اطرافیان خود نور باشد و چون نمک به زندگی آنها طعم و معنی ببخشد؛ او باید همه را دوست بدارد و خدمت کند، حتی دشمنان خود را؛ او باید پیش از هر چیز، زندگی خود را وقف توسعه و پیشرفت فرمانروایی خدا سازد.

تقسیم‌بندی موعظه‌

حال برای آنکه این نکات روشن‌تر گردد، بهتر است مطالب و موضوعات موعظه را به بخشهای مشخص تقسیم کنیم و در مورد هر بخش‌، توضیح کوتاهی بدهیم‌. بسیار مفید خواهد بود که کتاب انجیل را در مقابل خود داشته باشید و همراه ما به این بخشها مراجعه کنید.

بخش اول‌: ۵:‏۳-۱۲

بخش اول مطالب موعظه سر کوه مسیح‌، شامل آیات ۳ تا ۱۲ باب پنجم انجیل متی می‌گردد. این بخش را می‌توان "خصوصیات یک مسیحی‌" نام نهاد. در این آیات است که عیسی "خوشابه‌حال‌ها" را مطرح می‌کند. این هشت خوشابه‌حال‌، بیانگر هشت صفت و خصوصیت رفتار مسیحی در مقابل خدا و انسان می‌باشد. عیسی به هر مسیحی که این صفت و رفتار را پیشه خود سازد، وعده برکت آسمانی و الهی می‌دهد. از اینروست که به او خوشابه‌حال می‌گوید.

بخش دوم‌: ۵:‏۱۳-۱۶

بخش دوم موعظه در آیات ۱۳ تا ۱۶ باب پنجم انجیل متی یافت می‌شود. این بخش را می‌توان "تأثیر مسیحی بر اطرافیان‌" نام نهاد. عیسی تأثیری را که یک مسیحی باید بر جامعه خود بگذارد، به نور و نمک تشبیه می‌کند. این تأثیر مثبت فقط و فقط زمانی میسر خواهد بود که شاگرد مسیح مطابق آن صفات و خصوصیات رفتاری که در "خوشابه‌حالها" بیان شده‌، زندگی کند.

بخش سوم‌: ۵:‏۱۷-۴۸

بخش سوم موعظه را در آیه‌های ۱۷ تا ۴۸ این باب از انجیل متی می‌یابیم و عنوان کلی آن را "دینداری مسیحی‌" می‌گذاریم‌. در این بخش‌، خداوند عیسی شاگردان خود را دعوت می‌کند تا به "عمق‌" احکام و "مقصود" خدا از اعطای آنها بنگرند. کاتبان و فریسیان فقط به ظاهر حکم توجه داشتند؛ در نظر آنان اگر کسی عملِ زنا را انجام ندهد، مطابق حکم خدا عمل کرده است و شخصی است دیندار. اما عیسی توجه شاگردان را به دل معطوف می‌دارد. شخص حتی اگر عملِ زنا را انجام ندهد، اما دل و فکرش پر از شهوت باشد، به همان اندازه زناکار است‌. عیسی نگاهها را به انگیزه‌های درونی و نهان انسان جلب کرد. هرگاه انگیزه‌ها اصلاح شوند، اعمال نیز خودبه‌خود اصلاح خواهد شد. به‌این شکل است که دینداری (عدالتِ) شاگردان از دینداری کاتبان و فریسیان افزون خواهد شد.

بخش چهارم‌: ۶:‏۱-۱۸

آیات ۱ تا ۱۸ از بابِ ششمِ انجیل متی‌، چهارمین بخش از مطالب موعظه بالای کوه مسیح را تشکیل می‌دهد و بحث آن پیرامون "عبادت مسیحی‌" می‌باشد. عبادت و پرستش شاگرد مسیح باید پیش از هر چیز، واقعی و صادقانه و صمیمانه و با تمام قلب و وجود باشد. مسیحی واقعی نباید مانند مذهبیون متظاهر، با انگیزه‌های ریاکارانه و خودنمایانه عبادت کند. عبادت او باید در حکم رابطه‌ای خالص و صمیمی با خدای پدر باشد.

بخش پنجم‌: ۶:‏۱۹-۳۴

در این بخش‌، خداوند عیسی به بحث درباره مسأله "دنیادوستی‌" پرداخت‌. یک مسیحی نه فقط باید در رفتار و در عبادت با امتها متفاوت باشد، بلکه در تعیین هدف زندگی نیز باید با ایشان فرق داشته باشد. برای یک مسیحی واقعی‌، هدف زندگی کسب جاه و مال نیست‌. عیسای مسیح طرز فکر و نگرش پیروان خود را نسبت به ثروت دنیوی و جاه و مقام و قدرت تغییر می‌دهد. امکان ندارد بتوان هم خدا را پرستش و بندگی کرد و هم ثروت و مقام را. باید میان خدا و دنیادوستی‌، یکی را انتخاب کرد. مردم دنیوی و خدانشناس در زندگی هدفی ندارند جز کسب ثروت و مادیات‌. تمام تلاش آنان معطوف به همین هدف می‌باشد. آنها در این راه متحمل رنج‌، مشقت‌، اضطراب و غصه می‌گردند. شاگرد واقعی مسیح‌، در ضمن اینکه می‌داند به خوراک و پوشاک و آشیانه نیاز دارد، اما می‌داند که خدا بیش از او به فکر نیازهای اوست‌؛ او می‌داند که سرچشمۀ اصلی همۀ مواهب‌، خداست‌. بدون خدا، ثروتمندترین انسانها نیز قادر به بهره بردن از کوچکترین لذات زندگی نیستند. پس‌، عیسی شاگردان خود را تشویق می‌کند که پیش از هر چیز، به فکر خدا و اجرای احکام او بر روی زمین باشند و برای مادیات مانند بی‌ایمانان غصه نخورند. به گفتۀ دیگر، هدف مسیحی در زندگی‌، مادیات نیست بلکه شناخت خداست و انجام ارادۀ او.

بخش ششم‌: ۷:‏۱-۲۰

در این آیات‌، مسیح به بحث درباره "روابط‌" می‌پردازد. شخص مسیحی در شبکه‌ای پیچیده از روابط با انسانها قرار دارد. رابطه او با انسانها ارتباط نزدیکی با رابطه او با مسیح دارد. اگر رابطه شخص مسیحی با عیسای مسیح درست باشد، روابطش با دیگران نیز درست خواهد بود. او قادر خواهد شد روابط قدیمی خود را اصلاح کند و با اشخاص جدیدی ارتباط برقرار کند. شاگرد مسیح با این حالت جدید که آکنده از محبت و ایثار است‌، در روابط خود با دیگران‌، از ایشان ایراد نمی‌گیرد و انتقاد نمی‌کند، بلکه می‌کوشد ایشان را خدمت کند. او در روابطش با دیگران اگر دچار مشکلی شد، سعی نمی‌کند طرف مقابل را محکوم کند و خودش را تبرئه‌، بلکه می‌کوشد عیب و تقصیر خود را نیز بیابد و آنها را اصلاح کند. او در روابطش با دیگران‌، این گفته را سرمشق خود قرار می‌دهد که "آنچه خواهید که مردم به شما کنند، شما نیز بدیشان همچنان کنید."

بخش هفتم‌: ۷:‏۲۱-۲۷

این بخش به بحث درباره "تعهد مسیحی‌" اختصاص دارد. این بخش‌، نقطه اوج موعظه مسیح است‌. او فرمود که او را "خداوند یا سرور" خطاب کردن کافی نیست‌. مسأله اصلی این است که آیا به آنچه می‌گوییم واقعاً اعتقاد داریم یا نه‌، و به آنچه می‌شنویم عمل می‌کنیم یا نه‌. به‌عبارت دیگر، باید دید که آیا مسیحی‌، به مسیح و به کلام او احساس تعهد می‌کند یا نه‌. سرنوشت ابدی او به این تعهد وابسته است‌. دانا کسی است که مسیح را اطاعت می‌کند. چنین شخصی‌، خانه ابدیت خود را بر بنیادی استوار بنا می‌کند که طوفانهای مشکلات و نومیدی‌ها بر آن چیره نخواهد شد.
با مطرح کردن چنین تعهدی‌، مسیح موعظه بالای کوه را به پایان رساند. کسانی که آن روز سخنان عیسی را شنیدند، شگفت‌زده شدند، زیرا عیسی مانند علمای دینی و مفسرین تورات سخن نگفت بلکه مانند کسی که عطا کننده دین و شریعت است‌. بلی‌، او خود کسی بود که احکام دینی را وضع کرده بود. او سرچشمه همه احکام بود. او خود تفسیر همه احکام و معنی عمیق آنها بود.

چه کسی می‌تواند اجرا کند؟

ما به این ترتیب‌، خلاصه‌ای از تمام مطالب موعظه بالای کوه را از نظر گذراندیم‌. اما آیا می‌توانیم این اصول را در عمل و در زندگی خود پیاده کنیم‌؟ آن هم در دنیای پیچیده قرن بیستم‌؟ در مقابل چنین سؤالی است که عده‌ای راه افراط پیموده‌، می‌گویند که این اصول‌، در چارچوب سخن و نظریه بسیار عالی است‌، اما فاقد جنبه عملی است‌. بعضی دیگر نیز تفریط کرده‌، می‌گویند که این اصول را به سادگی می‌توان در زندگی روزمره پیاده کرد. اما پاسخ درست‌، نه در نگرش افراطی است و نه در نگرش تفریطی‌. پاسخ صحیح این است که این اصول را هیچ انسانی نمی‌تواند در زندگی خود پیاده کند، مگر آنانی که از سر نو متولد شده و طبیعتی نو و دگرگون‌شده یافته باشند. فقط چنین افرادی قادرند این اصول ملکوتی را در زندگی خود به اجرا درآورند، افرادی که درخت درونشان را "نیکو گردانده‌اند" (۱۲:‏۳۳). پس موعظه بالای کوه فقط و فقط خطاب به کسانی است که تولد تازه یافته‌اند و وارد ملکوت خدا گردیده‌اند. اما آنانی که بیرون از ملکوت بسر می‌برند، نه خواهند توانست این اصول را بجا آورند و نه مایل به انجام آنها خواهند بود.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

محبت به دوست و دشمن


محبت به دوست و دشمن

 دیدیم که عیسی در مقابل برداشتهای نادرست علمای دینی یهود از احکام شریعت‌، آنتی‌تزهایی عنوان کرد. آنتی‌تز در مورد خشم‌، شهوت‌، طلاق، صداقت گفتار، و انتقام‌. در اینجا از انجیل متی ۵:‏۴۳-۴۸، آنتی‌تزی را که نقطۀ اوج است‌، را بررسی خواهیم کرد، یعنی "محبت برابر به دوست و دشمن‌".
همانطور که در شماره قبل یادآور شدیم‌، مطالب این سلسله مقالات‌، خلاصه‌ای است از متن اصلی کتاب جان استات‌. به امید خدا، متن کامل کتاب پس از پایان این مقالات منتشر خواهد شد.

محبت فعال (۴۳-۴۸)

شنیده‌اید که گفته شده است «همسایه خود را محبت نما و با دشمن خود عداوت کن‌.» اما من به شما می‌گویم که دشمنان خود را محبت نمایید و برای لعن‌کنندگان خود برکت بطلبید و به آنانی که از شما نفرت کنند احسان کنید و به هر که به شما فحش دهد و جفا رساند دعای خیر کنید. تا پدر خود را که در آسمان است‌، پسران شوید زیرا که آفتاب خود را بر بدان و نیکان طالع می‌سازد و باران بر عادلان و ظالمان می‌باراند. زیرا هر گاه آنانی را محبت نمایید که شما را محبت می‌نمایند، چه اجر دارید؟ آیا باج‌گیران چنین نمی‌کنند؟ و هر گاه برادران خود را فقط سلام گویید، چه فضیلت دارید؟ آیا باج‌گیران چنین نمی‌کنند؟ پس شما کامل باشید چنانکه پدر شما که در آسمان است کامل است‌.
علمای یهود تعلیم داده‌، می‌گفتند: «همسایۀ خود را محبت نما و با دشمن خود عداوت کن‌!» این تعلیم حاوی انحرافی است واضح‌، چرا که بخشی از حکم خدا را از قلم انداخته‌، نکته‌ای نیز به آن افزوده است‌. این تعلیم‌، آگاهانه هم معیار محبت را پایین می‌آورد (با حذف عبارت "مثل خویشتن‌" که معیار را خیلی بالا می‌بُرد) و هم محدودۀ افراد مورد محبت را تنگ می‌کرد (با مشخص کردنِ اینکه "دشمن‌" جزء "همسایگان‌" نیست و باید با او کینه ورزید). ایشان به حکمی که در لاویان فصل ۱۹ آمده بود، با حالتی تنگ‌بینانه می‌نگریستند و اظهار می‌داشتند که این حکم فقط به "جماعت بنی اسرائیل‌" خطاب شده است‌. می‌گفتند که «همسایۀ من یعنی فردی از قوم و از خون خودم‌، یک یهودی که همنژاد و همکیش من باشد. احکام شریعت چیزی در بارۀ بیگانگان و دشمنان نگفته است‌. پس چون این حکم فقط مربوط به محبت به همسایه‌ام می‌شود، می‌توان آن را اجازه یا حتی حکمی دانست در مورد نفرت و خصومت با دشمن‌، زیرا او همسایه‌ام نیست تا دوستش داشته باشم‌.»
این گونه استدلال برای آنانی که دوست داشتند متقاعد بشوند، کاملاً منطقی می‌نمود و تعصبات نژادی‌شان را تأئید می‌کرد. و البته نیز بسیار منطقی بود. ایشان گویا حکمی را که در چند آیه قبل‌، در همان فصل آمده‌، نادیده می‌گرفتند که وقتی کسی مزرعۀ خود را درو می‌کند، باید محصول باقی‌مانده در گوشه‌ها را برای فقرا و غریبان بگذارد. غریب طبعاً نه یهودی‌، بلکه از اتباع بیگانه بود. ایشان یقیناً حکمی دیگری را نیز در انتهای همان فصل نادیده می‌گرفتند که آشکارا علیه هرگونه تبعیض نژادی بود: «با غریبانی که در سرزمین تو زندگی می‌کنند بدرفتاری مکن‌. با ایشان مانند سایر اهالی سرزمینت رفتار کن‌، زیرا نباید از یاد ببری که تو نیز خودت در سرزمین مصر غریب و بیگانه بودی‌...» (۱۹:‏۳۴، ترجمۀ تفسیری‌).
این علما بی‌شک سایر احکامی را نیز که رفتار قوم اسرائیل با دشمنانشان را تنظیم می‌کرد، نادیده می‌گرفتند. برای مثال‌، در خروج ۲۳:‏۴ و  ۵می‌فرماید: «اگر به گاو یا الاغ گمشدۀ دشمن خود برخوردی‌، آن را پیش صاحبش برگردان‌. اگر الاغ دشمنت را دیدی که در زیر بار افتاده است‌، بی‌اعتنا از کنارش رد نشو، بلکه به او کمک کن تا الاغ خود را از زمین بلند کند» (نقل از ترجمۀ تفسیری‌). در کتاب تثنیه ۲۲:‏۱-۴ حکم مشابهی در خصوص گاو یا الاغ برادر آمده‌؛ این نشان می‌دهد که اقتضای محبت یکسان است‌، خواه حیوان از آن "برادر" باشد، خواه از آن "دشمن‌". علما می‌بایست آن تعلیم مذکور در امثال ۲۵:‏۲۱ را خوب به‌یاد می‌داشتند که پولس رسول نیز بعدها آن را برای پرهیز از انتقام نقل قول کرد: «اگر دشمن تو گرسنه باشد او را نان بخوران‌، و اگر تشنه باشد او را آب بنوشان‌.»
ممکن است کاتبان و فریسیان جنگهای بنی اســـرائیل علیـه کنعانیـان یـا مزامیر حـاوی لعنـت را به‌عنوان دلیلی کتابمقدسی برای نفرت از دشمن مطرح می‌کردند. اگر چنین می‌کردند، نه مفهوم جنگها را درک کرده بودند، نه معنای این مزامیر را. جنگ اسرائیلیان با کنعانیان صرفاً برای زدودن بت‌پرستی تهوع‌آور و همراه با روسپی‌گری ایشان بود از سرزمینی که می‌رفت از آن اسرائیلیان شود. در مورد مزامیر حاوی لعنت باید گفت که در آنها مزمورنگار از روی خصومت شخصی سخن نمی‌گوید؛ او در مقام نمایندۀ قوم اسرائیل‌، قوم برگزیدۀ خدا، شریران را دشمنان خدا می‌شمارد؛ و چون دشمنان خدا هستند، دشمنان او نیز به‌شمار می‌آیند، چرا که او آرمان الهی را به‌طور کامل آرمان خود می‌داند؛ او از ایشان نفرت می‌دارد، چون خدا را محبت می‌کند؛ او اعتماد کامل دارد که این نفرت‌، نفرتی است بی‌عیب‌، تا به آن حد که در بخش بعدی مزمور، نزد خدا فریاد بر می‌آورد تا او را بیازماید و دلش و فکرش را تفتیش کند تا مبادا چیزی شریر در آن یافت شود (ر.ک‌. مزمور ۱۳۹:‏۱۹-۲۴).
اگر ما نمی‌توانیم با چنین خواسته‌ای همصدا شویم‌، این درست نمایانگر ضعف روحانی ماست‌، نه قدرت روحانی‌مان‌؛ نمایانگر محبت اندک ما به خداست‌، نه محبت افزون ما به انسانها؛ نمایانگر ناتوانی ماست به پرهیز از نفرتی "شخصی‌" نسبت به شریران و داشتنِ نفرتی "بی‌عیب‌" نسبت به آنها.
آشکار است که چنین "نفرت خالصی‌" نسبت به شرارت و شریران‌، و نفرتی به‌دور از هر بدخواهی شخصی‌، نمی‌توانست اقدام علمای یهود را توجیه کند که حکم خدا به محبت کردن به همسایه را تبدیل کرده بودند به مجوزی برای نفرت ورزیدن به آنانی که از ما نفرت دارند، یعنی به دشمنان شخصی‌مان‌. عبارت «با دشمن خود عداوت کن‌» همچون انگلی بر پیکر حکم خدا رشد کرده بود؛ این کلمات هیچ جایی در میان احکام الهی نداشتند. خدا به قومش معیاری دوگانه برای اخلاقیات نیاموخت‌، یکی برای همسایگان و دیگری برای دشمنان‌.
به‌همین جهت‌، عیسی با گفتار الحاقی ایشان به‌عنوان تحریفی بارز در شریعت خدا مخالفت کرد و فرمود: «اما من به شما می‌گویم که دشمنان خود را محبت نمایید» (آیه ۴۴). زیرا همسایۀ ما، همانطور که مسیح در مَثَل سامری نیکو به‌روشنی تشریح فرمود، لزوماً شخصی از نژاد یا طبقه یا مذهب خود ما نیست‌. ممکن است اساساً هیچ ارتباطی با ما نداشته باشد. ممکن است دشمن ما باشد که با چاقو یا اسلحه در جستجوی ماست‌. "همسایۀ‌" ما در واژگان خدا شامل دشمنان نیز می‌شود. آنچه که سبب می‌شود او همسایۀ ما باشد، صرفاً این است که او همنوع ماست‌، همنوعی که در نیاز می‌باشد، و ما از نیاز او آگاهی داریم‌، و در موقعیتی قرار داریم که می‌توانیم آن را برطرف سازیم‌.
بسیاری از مسیحیان آموخته‌اند که رخسارۀ دیگر را نیز برگردانند، اما نمی‌دانند چگونه کسی را که ایشان را زده است‌، محبت کنند.

پس وظیفۀ ما نسبت به همسایه‌مان چیست‌، خواه دوستمان باشد، خواه دشمن‌؟ وظیفۀ ما محبت کردن به اوست‌. اگر عبارات مشابه از موعظه بالای کوه به‌روایت لوقا را نیز در نظر بگیریم‌، خواهیم دید که محبت ما نسبت به دشمن باید در کردار و گفتار و دعایمان منعکس شود. در مورد محبت در کردار می‌فرماید: «دشمنان خود را دوست دارید و با کسانی که از شما نفرت کنند، احسان کنید... دشمنان خود را محبت نمایید و احسان کنید» (لوقا ۶:‏۲۷ و ۳۵). محبت اصیل صرفاً احساس نیست بلکه خدمت است‌، خدمتی عملی همراه با فروتنی و ایثار. اگر دشمن ما در صدد زیان رساندن به ما باشد، ما باید در فکر خیریت او باشیم‌. این همان کاری است که خدا با ما کرد. مسیح زمانی در راه ما مرد که ما "دشمن بودیم‌". اگر او در راه دشمنانش جان سپرد، ما نیز باید در راه دشمنانمان بمیریم‌.
گفتار ما نیز باید محبتمان را بروز دهد: «برای لعن‌کنندگان خود برکت بطلبید.» اگر ایشان خواهان نزول مصیب و بلا بر ما باشند و با گفتارشان آرزوی بدبختی ما را بکنند، ما باید با درخواست برکات آسمانی برای ایشان مقابله به مثل بکنیم و با گفتارمان آرزوی خیریتشان را داشته باشیم‌. گفتار ما در دعا نیز بازتابی است از محبت ما. در هر دو انجیل آمده که «به هر که به شما... جفا رساند، دعای خیر کنید» (متی ۵:‏۴۴؛ لوقا ۶:‏۲۸). یوحنای زرین‌دهان مسؤولیت برای دعا برای دشمنان را "بالاترین درجۀ خویشتنداری‌" می‌دانست‌. او با نگاه به اقتضاها و التزاماتِ این دو آنتی‌تز آخرین‌، نُه پله را ترسیم می‌کند که شفاعت بالاترینِ آنهاست‌. پلۀ اول این است که خودمان هیچ اقدام شریرانه‌ای نکنیم‌. دوم‌، نباید از بدی دیگران انتقام بکشیم‌. سوم‌، باید آرام و ساکت باشیم‌.
چهارم‌، باید رنج ناعادلانه را تحمل کنیم‌. پنجم‌، باید تسلیم شخص بدکار شویم‌، حتی بیش از آنچه که می‌طلبد. ششم‌، نباید از او کینه به دل بگیریم‌، بلکه (پله‌های ۷ و۸) باید او را دوست بداریم و در حقش نیکی کنیم‌. و نهمین وظیفۀ ما این است که برای او نزد خدا شفاعت نماییم‌.
دعای شفاعت هم تجلی محبت ماست‌، و هم وسیله‌ای برای رشد آن‌. محال است بتوان برای کسی دعا کرد که دوستش نداریم‌، و محال است بتوان دعا را برای او ادامه داد بدون اینکه مشاهده کنیم که محبتمان برای او رو به رشد و فزونی است‌. بنابراین‌، نباید منتظر بمانیم تا اول در دلمان نسبت به دشمنمان محبت احساس کنیم و بعد برایش دعا کنیم‌. قبل از اینکه آگاهانه او را دوست داشته باشیم‌، باید برای او شروع به دعا کنیم‌؛ آنگاه خواهیم دید که محبت در دلمان شکوفه می‌زند و گل می‌آورد. عیسی هنگامی برای شکنجه‌گرانش دعا می‌کرد که با میخها دست و پایش را سوراخ می‌کردند.
فعلی که در آن آیه به‌کار رفته‌، حالت استمراری دارد و به‌معنای این است که او این دعا را تکرار می‌کرد و می‌گفت‌: «ای پدر، اینها را بیامرز زیرا که نمی‌دانند چه می‌کنند» (لوقا ۲۳:‏۳۴). اگر شکنجۀ بی‌رحمانۀ صلیب نتوانست دعای خداوند ما را برای دشمنانش ساکت کند، کدامین درد، غرور، تعصب‌، یا سختدلی می‌تواند سکوت ما را توجیه کند؟
عیسی پس از آنکه مشخص کرد که محبت ما نسبت به دشمنانمان باید در عمل و گفتار و دعای ما بروز یابد، فرمود که فقط در این صورت است که با قطع و یقین نشان خواهیم داد فرزندان چه کسی هستیم‌، زیرا فقط در آن صورت است که محبتی همچون محبت پدر آسمانی‌مان نشان خواهیم داد. «زیرا که آفتاب خود را بر بدان و نیکان طالع می‌سازد و باران بر عادلان و ظالمان می‌باراند» (آیه ۴۵). محبت خدا به‌دور از تبعیض است‌، محبتی است برابر به انسانهای نیک و بد. محبت مسیحی باید از چنین معیاری برخوردار باشد. ما باید همچون خدا محبت کنیم‌، نه همچون انسان‌.
زیرا هر گاه آنانی را محبت نمایید که شما را محبت می‌نمایند، چه اجر دارید؟ یا چه امتیازی دارید؟ «گناهکاران هم محبان خود را محبت می‌نمایند» (لوقا ۶:‏۳۲). انسانِ سقوط‌کرده می‌تواند محبت کند. محبت والدین‌، محبت فرزندان‌، محبت زن و شوهرها، محبت دوستان‌، همۀ اینها همانطور که خوب می‌دانیم‌، تجربیات عادی بشر خارج از مسیح است‌. اما هر محبت بشری‌، حتی در رفیع‌ترین و شریف‌ترین و بهترین شکلش‌، تا اندازه‌ای به ناخالصی‌های منافع شخصی آلوده است‌. مامسیحیان به‌طور خاص فرا خوانده شده‌ایم تا دشمنانمان را محبت کنیم (محبتی که در آن هیچ نفع شخصی نیست‌)؛ چنین محبتی بدون فیض فوق طبیعی خدا کاری غیرممکن است‌. اگر فقط آنانی را دوست بداریم که ما را دوست دارند، از کلاهبرداران بهتر نیستیم‌. اگر فقط برادران و خواهران مسیحی خود را سلام گوییم‌، از خدانشناسان بهتر نیستیم‌؛ آنان نیز یکدیگر را سلام می‌گویند.
سؤالی که عیسی طرح کرد، این است‌: چه فضیلت دارید؟ (آیه ۴۷)، «چه برتری‌یی دارید؟» این کلمۀ سادۀ برتری جوهر گفتۀ مسیح است‌. کافی نیست که مسیحیان به‌پای غیرمسیحیان برسند؛ دعوت ما این است که در فضیلت از آنان پیشی بگیریم‌. عدالت ما باید از عدالت فریسیان افزون گردد (آیه ۲۰) و محبتمان نیز باید از محبت خدانشناسان افضل یا برتر شود (آیه ۴۷). بونهوفر در این مورد بسیار خوب می‌نویسد: "آنچه که شخص مسیحی را از دیگران متفاوت می‌سازد، همین "خاص بودن‌" اوست‌، همین خصلت فوق عادی و غیرعادی است‌... همین "افزونی‌" و "فراتر بودن‌" است‌... در نظر عیسی‌، علامت مرغوبیت یک مسیحی در "فوق عادی‌" بودن اوست‌، در فوق طبیعی بودنِ او."
اما این "فراتر بودن‌" یا "افزونی‌" که یک مسیحی باید از خود بروز دهد چیست‌؟ به گفته عیسی این محبت سوپرمحبتی از نوع بشری نیست‌. بلکه محبت الهی است که به بدکاران نیز آفتاب و باران می‌بخشد. پس شما کامل باشید زیرا پدر شما که در آسمان است کامل است‌. در این ایه تاکید بر کلمه شما است تا مسیحیان را از غیرمسیحیان متمایز سازد. ما خوانده شده‌ایم تا در محبت کامل باشیم یعنی حتی دشمنان خود را محبت کنیم با همان نوع محبت و رحمت فراگیر خدا.
بدی کردن در مقابل نیکی کاری است شیطانی‌، نیکی کردن در مقابل نیکی کاری است انسانی‌، نیکی کردن در مقابل بدی کاری است الهی‌.
دعوت عیسی از ما این است که به کسی اقتدا کنیم که پدر ما در آسمان است (آیات ۴۵ و ۴۸). ما فقط زمانی می‌توانیم نشان دهیم پدرمان کیست که شباهت خانوادگی خود را ظاهر سازیم‌. یعنی فقط زمانی که صلح‌کننده شویم (متی ۹:‏۵)، فقط زمانی که همچون او با محبتی فراگیر مردم را دوست داشته باشیم‌. (آیات ۴۵ و ۴۸).
دو آنتی تز آخر نمایانگر یک فرایند پیش‌رونده است‌. اولی یک حکم منفی است‌: با شریر مقاومت مکنید. دومی مثبت است‌: دشمنان خود را محبت نمایید و خواهان خیریتشان باشید. اولی دعوتی است به عدم مقابله به مثل در حالت منفی‌؛ دومی دعوتی است به محبت مثبت‌. آگوستین می‌گوید: بسیاری از مسیحیان آموخته‌اند که رخساره دیگر را نیز برگردانند اما نمی‌دانند چگونه کسی را که ایشان را زده است محبت کنند.
ما باید فراسوی بردباری برویم‌، به سوی خدمت کردن‌؛ باید فراسوی پرهیز از بدی به عوض بدی برویم‌، به سوی نیکی کردن در مقابل بدی که متحمل می‌شویم‌. آلفرد پلامر این نکات را به گونه‌ای ساده جمع بندی کرده می‌نویسد: بدی کردن در مقابل نیکی کاری است شیطانی‌، نیکی کردن در مقابل نیکی کاری است انسانی‌، نیکی کردن در مقابل بدی کاری است الهی‌.
در سراسر موعظه‌اش مسیح الگوهای متفاوتی را در مقابل ما قرار می‌دهد که به واسطه آنها فرهنگ دنیوی را با ضد فرهنگ مسیحی مقایسه می‌کند. در کانون فرهنگ غیرمسیحی‌، مفهوم مقابله به مثل قرار دارد؛ مقابله به مثل در قبال بدی همان انتقام است و مقابله به مثل در قبال نیکی همان جبران محبتی که دیده‌ای‌. مقابله به مثل راه و روش این دنیاست‌. از یک سو انتقام و از سوی دیگر جبران‌؛ مقابله به مثل هم در قبال بدیها و هم در قبال نیکی‌ها. به این ترتیب حسابی با کسی نخواهیم داشت و به هیچکس بدهکار نخواهیم بود.
اما در ملکوت خدا چنین نخواهد بود! این راه و روش گناهکاران و امتها و باجگیران است‌. این بالاترین درجه از فضیلت است که ایشان می‌توانند به آن دست یابند. اما برای شهروند ملکوت خدا این بالاترین درجه نیست‌؛ به همین جهت مسیح می‌پرسد: چه فضیلت دارید؟ (یا چه برتری دارید؟) آنگاه به عنوان راه حلی متفاوت با دنیای اطرافمان الگویی پیش رویمان قرار می‌دهد، و این الگو پدر آسمانی ماست‌. از آنجا که او نسبت به بدکاران و نیکوکاران مهربان است‌، فرزندانش نیز باید چنین باشند. زندگی بشریت کهنه (سقوط کرده‌) بر عدالت خشک استوار است یعنی بر انتقام از بدیها و جبران نیکی‌ها. زندگی بشریت نوین (نجات‌یافته‌) استوار است بر محبت الهی‌، یعنی اجتناب از انتقام جویی و غلبه بر بدی به واسطه نیکویی‌.
با نگاهی به تمام این آنتی‌تزها، روشن می‌شود که این عدالت "افزونتر" که مسیحیان به سوی آن فراخوانده شده‌اند، چیست‌؟ این عدالتی است باطنی و قلبی‌، جایی که روح‌القدس شریعت خدا را نوشته است‌. دعوت ما در مسیح نه تقلید از راه و روش دنیا، بلکه اقتدار به "پدر" است‌. و از طریق این اقتدا به پدر است که ضدفرهنگ مسیحی آشکار و قابل رؤیت می‌گردد.

۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

هدف یک مسیحی در زندگی


فرمانروایی خدا، نه امنیت مادی (متی ۶:‏۱۹-۳۴)

در نیمه نخست فصل ششم انجیل متی (۱-۱۸)، عیسی به تشریح زندگی خصوصی فرد مسیحی "در نهان" می‌پردازد (صدقه دادن، دعا کردن و روزه گرفتن)‌، در نیمه دوم (۱۹-۳۴) او به امور و مسائل ما در این جهان می‌پردازد (مسئله پول، دارایی، خوراک، پوشاک و هدف زندگی ما).
در این هر دو ساحت و قلمرو، همان دعوت و فراخوان مصرانه عیسی باز به گوش می‌رسد، فراخوان به متفاوت بودن با فرهنگ عامه: متفاوت با ریاکاری مذهبیون آیات (۱-۱۸) و اینک متفاوت با ماتریالیسم غیرمذهبیون (۱۹-۳۴). گرچه در آغاز فصل، فریسیان مد نظر عیسی بودند، اینک در این‌جا او ما را امر می‌کند که از نظام ارزشی "امت‌ها" دست بشوییم.
اما چگونه می‌توان دست به انتخاب زد؟ خواسته‌های دنیوی فریبندگی نیرومندی برای‌مان دارد. شکستن طلسم ماتریالیزم دشوار است. از این رو در این بخش، عیسی به ما کمک می‌کند تا دست به انتخاب درستی بزنیم. او حماقت راه نادرست و حکمت راه درست را گوشزد می‌نماید. همانند بخش پیشین در خصوص دینداری و دعا، در این‌جا نیز در خصوص هدف زندگی، او نادرست و درست را در مقابل یکدیگر قرار می‌دهد و ما را دعوت می‌کند تا خودمان آنها را ببینیم و با هم مقایسه کنیم.

۱- مسئلۀ گنج (آیات ۱۹-۲۱)

عیسی وقتی فرمود که برای خود در زمین گنج نیاندوزیم، ما را از چه چیز منع می‌کرد؟ شاید بهتر باشد ابتدا فهرستی تهیه کنیم از آنچه عیسی ما را از آن منع نکرد (و نمی‌کند). نخست، هیچ ممنوعیتی در مورد خود دارایی وجود ندارد، کلام خدا در هیچ‌جا مالکیت خصوصی را منع نمی‌کند. دوم، مسیحیان از "به فکر فردا بودن" نهی نشده‌اند. کلام خدا حتی مورچه را تحسین می‌کند که در تابستان خوراک مورد نیاز زمستانش را انبار می‌کند (امثال ۶:‏۶-۸). سوم، باید از مواهبی که خالق سخاوتمندانه در اختیار ما نهاده لذت ببریم، نه آنکه آنها را به دیده تحقیر بنگریم (اول تیموتاؤس ۴:‏۳ و۴، ۶:‏۱۷).
آنچه که عیسی شاگردانش را از آن نهی می‌کند، انباشت خودخواهانه اموال است، و زندگی اسراف‌آمیز و تجملاتی، و سختدلی که مانع از دیدن نیاز عظیم مردم محروم دنیاست، و این توهم احمقانه که زندگی وابسته است به وفور دارایی (لوقا ۱۲:‏۱۵)، و ماتریالیزمی که دل انسان را به زمین می‌بندد.
اما " گنج در آسمان" فسادناپذیر است. این گنج چیست؟ عیسی توضیحی نمی‌دهد. اما با یقین می‌توان گفت که "اندوختن گنج در آسمان" همه آن کارهایی است که در زمین می‌توان کرد که اثرش تا به ابد باقی می‌ماند. منظور عیسی احتمالاً بیش‌تر اموری است از این دست: پرورش دادن خصائل مسیح‌گونه (چرا که تنها چیزی که با خود می‌توانیم به آسمان ببریم، خودمان هستیم)، افزایش ایمان، امید، و محبت که هر سه این‌ها به گفته پولس "باقی است" (اول قرنتیان ۱۳:‏۱۳)، رشد در معرفت مسیح که او را روزی روبرو خواهیم دید، تلاش فعالانه (با دعا و شهادت) برای هدایت دیگران بسوی مسیح تا ایشان نیز بتوانند وارث حیات جاودان گردند، و استفاده از دارایی‌مان برای امور مسیحیت، که این یگانه سرمایه‌گذاری است که سودش ابدی است.

۲- مسئلۀ بینایی (آیات ۲۲ و ۲۳)

عیسی توجه خود را از دوام تطبیقی دو گنج به نفع تطبیقی ناشی از دو وضعیت معطوف می‌سازد، وضعیت بینایی و وضعیت نابینایی. در کلام خدا کم نیست مواردی که "چشم" مترادف با "دل" می‌باشد. یعنی "دل‌بستن" و "چشم دوختن" به چیزی (یا مد نظر داشتن چیزی) مترادف و هم‌معنی‌اند. به همان شکل که چشمان‌مان بر تمام بدن‌مان اثر می‌گذارد، آرزو و هدف زندگی‌مان نیز (که چشم و دل خود را بر آن می‌بندیم) بر تمام زندگی‌مان اثر می‌گذارد.
همانگونه که چشم بینا به تمامی بدن روشنایی می‌بخشد، هدف اصیل و استوار برای خدمت به خدا و انسانها، به زندگی معنا و مفهوم می‌بخشد و بر هر آنچه که می‌کنیم روشنایی می‌افکند. همچنین همان‌طور که نابینایی منجر به تاریکی می‌شود، برخورداری از هدف پست و خودخواهانه نیز انسان را به تاریکی اخلاقی و معنوی سوق می‌دهد (یعنی اندوختن گنج برای خویشتن بر روی زمین). این سبب می‌شود که متعصب، فاقد انسانیت، و بی‌رحم گردیم و زندگی‌مان از هر نوع مفهوم غایی تهی شود.
" آنچه که عیسی شاگردانش را از آن نهی می‌کند، انباشت خودخواهانه اموال است، و زندگی اسراف‌آمیز و تجملاتی، و سختدلی که مانع از دیدن نیاز عظیم مردم محروم دنیاست، و این توهم احمقانه که زندگی وابسته است به وفور دارایی (لوقا ۱۲:‏۱۵)، و ماتریالیزمی که دل انسان را به زمین می‌بندد.

۳- مسئلۀ ارزش (آیه ۲۴)

حال عیسی شرح می‌دهد که در پس انتخاب میان دو گنج (این که گنج خود را کجا می‌اندوزیم)، انتخاب اساسی‌تری وجود دارد، انتخاب میان دو آقا یا ارباب (این که چه کسی را خدمت خواهیم کرد). این انتخابی است میان خدا و ممونا، یعنی میان خود خالق زنده و هر چیز دیگری که ساخته خودمان است و آن را "پول" می‌نامیم (ممونا کلمه‌ایست آرامی به معنی ثروت). خدمت به هر دو در آن واحد امکان‌پذیر نیست.
(مک نیلMcNeil ) در این مورد می‌نویسد: "انسان می‌تواند برای دو کارفرما کار کند، اما هیچ برده و غلامی نمی‌تواند جزو مایملک دو ارباب باشد زیرا مالکیت انحصاری و خدمت تمام وقت، جوهر برده‌داری است. بدینسان کسی که تعهد وفاداری خود را میان خدا و ممونا تقسیم می‌کند، عملاً آن را به ممونا می‌دهد، زیرا خدا را فقط با سرسپردگی و تعهدی انحصاری می‌توان خدمت کرد. کوشش برای تقسیم سرسپردگی و تعهد به او با سایر تعهدات، به معنی انتخاب بت‌پرستی است."

۴- مسئلۀ هدف زندگی (آیات ۲۵-۳۴)

عیسی گفتار خود را در این بخش با کلمه "بنابراین" آغاز می‌کند. در آیات قبل، او از ما دعوت می‌کند تا بیاندیشیم. او از ما دعوت می‌کند تا به روشنی و با آرامش به محلی که می‌خواهیم گنج‌مان را در آن بیاندوزیم بیاندیشیم، همچنین به نوری که در ماست فکر کنیم، و به اربابی که می‌خواهیم خدمتش کنیم. وقتی نیک اندیشیدیم، می‌توانیم دست به عمل بزنیم. عیسی این عمل را اینچنین توصیف می‌کند: "بنابراین به شما می‌گویم از بهر جان خود اندیشه مکنید... ونه برای بدن خود... لیکن اول ملکوت خدا و عدالت او را بطلبید." (۲۵ و ۳۳)
نحوۀ گفتار عیسی در مورد طلبیدن، ما را به‌سوی موضوع هدف زندگی هدایت می‌کند. عیسی این امر را بدیهی می‌دانست که همه انسان‌ها "طلب‌کننده" می‌باشند. ما نیاز داریم که برای چیزی زندگی کنیم، برای چیزی که به موجودیت‌مان مفهوم ببخشد، چیزی که "بطلبیم"، چیزی که فکرمان را به آن معطوف سازیم.
بار دیگر خداوند ما موضوع را برای ما ساده می‌کند و اهداف ممکن در زندگی را به دو هدف محدود می‌سازد. او در این بخش، این دو را در برابر هم قرار می‌دهد و پیروانش را ترغیب می‌کند که فکر خود را مشغول امنیت خود نسازند (خوراک، آشام و لباس)، زیرا این همان دل‌مشغولی "امت‌ها" است که او را نمی‌شناسند، بلکه فکر خود را معطوف سازند به فرمانروایی خدا، عدالت او و انتشار و پیروزی آن در این جهان.

الف) هدف نادرست یا دنیوی: امنیت مادی خودمان

بخش عمدۀ این پاراگراف حالت نفی دارد. عیسی سه‌بار نهی کرده، می‌فرماید: "اندیشه مکنید" (۲۵، ۳۱، ۳۴) یعنی "نگران نباشید". دغدغه‌ای که ما را از آن نهی می‌کند، خوراک است و آشام (نوشیدنی) و پوشاک: چه بخوریم؟ چه بنوشیم؟ چه بپوشیم؟ (۳۱). این درست همان "تثلیث دغدغه دنیاست:" زیرا که در طلب جمیع این چیزها امت‌ها می‌باشند (۳۲). کافی است نگاهی گذرا به تبلیغات تلویزیون و روزنامه‌ها و وسایط نقلیه عمومی بیافکنیم تا نمونه زنده و امروزی آنچه که عیسی حدود دوهزاره پیش تعلیم داد، بیابیم.
اما لطفاً در این مورد دچار سوءتفاهم نشوید. عیسی مسیح نه منکر نیازهای بدن است و نه آنها را تحقیر می‌کند. او می‌خواهد بر این امر تأکید ورزد که غرقه شدن در رفاه مادی، دل‌مشغولی و دغدغه‌ای است نادرست.
در ضمن او اندیشیدن را منع نمی‌کند. برعکس، آن‌گاه که ما را مکلف می‌سازد که به پرندگان و گل‌ها نگاه کنیم و تأمل کنیم در این‌که خدا چگونه از آنها مراقبت به عمل می‌آورد، عملاً ما را به اندیشیدن و فکر کردن تشویق می‌نماید. پس منظور عیسی نهی و منع ما از فکر کردن نیست. او ما را از دوراندیشی منع نیز نمی‌کند. قبلاً اشاره کردیم که کتاب‌مقدس نحوۀ عمل مورچگان را مورد تأیید قرار می‌دهد. آنچه که عیسی منع می‌کند، نه اندیشیدن است و نه دوراندیشی، بلکه اندیشه همراه با نگرانی و اضطراب.
چرا نادرست است؟ در پاسخ، عیسی توضیح می‌دهد که نگرانی وسواس‌گونه از این نوع، هم با ایمان مسیحی ناسازگار است (۲۵-۳۰) و هم با عقل سلیم (۳۴). اما او بر روی دلیل نخست وقت بیشتری صرف می‌کند.

۱- نگرانی با ایمان مسیحی ناسازگار است (۲۵-۳۰).

در آیه ۳۰، عیسی آنانی را که برای خوراک و پوشاک دلواپس می‌شوند "کم ایمان" می‌خواند زیرا زندگی ما را خدا خلق کرده و اکنون آن را بقا می‌بخشد، بدن‌مان را نیز خدا خلق کرده و به حفظ آن ادامه می‌دهد. لذا "زندگی" ما (که خدا مسئول آن است) مسلماً مهم‌تر از خوراک و نوشیدنی است که آن را تغذیه می‌کند. به همان شکل "بدن" ما (که مسئول آن نیز خدا است) مهم‌تر است از پوشاکی که آن را می‌پوشاند و گرم نگاه می‌دارد. پس اگر خدا که از آنچه بزرگ‌تر است مراقبت می‌کند (یعنی از زندگی و بدن ما)، آیا نمی‌توانیم به او توکل کنیم که به آنچه که کم‌تر است (یعنی خوراک و پوشاک‌مان) توجه نشان دهد؟
" او از ما دعوت می‌کند تا به‌روشنی و با آرامش به محلی که می‌خواهیم گنج‌مان را در آن بیاندوزیم بیاندیشیم، همچنین به نوری که در ماست فکر کنیم، و به اربابی که می‌خواهیم خدمتش کنیم. وقتی نیک اندیشیدیم، می‌توانیم دست به عمل بزنیم."
منطق این استدلال گریزناپذیر است و عیسی آن را در آیه ۲۷ با این سؤال استحکام می‌بخشد: "کیست از شما که به تفکر بتواند ذراعی بر قامت خود افزاید؟" نمی‌توان با قطعیت گفت که آیا کلمه helikia در این آیه را باید "طول عمر" ترجمه کرد یا "قامت". هر دو معنی ممکن است. افزودن نیم متر به قامت‌مان قطعاً اعجازی است چشمگیر، گرچه خدا این کار را برای ما از کودکی تا سن بلوغ انجام می‌دهد. اضافه کردن مدت عمرمان نیز خارج از توان ماست. انسان خودش قادر به انجام این کار نیست. نگرانی و دلواپسی نه فقط چیزی به عمرمان نمی‌افزاید، بلکه همان‌طور که همه می‌دانیم، آن را کوتاه نیز می‌سازد. لذا وقتی این امور (قد و طول عمر) را به خدا واگذار می‌کنیم (زیرا که قطعاً فراسوی توان ما هستند)، آیا عاقلانه نیست برای امور کوچک‌تر همچون خوراک و پوشاک نیز به او توکل کنیم؟
سپس عیسی به دنیای مادون بشری روی می‌کند و استدلال معکوس ارائه می‌دهد. او از پرندگان برای تشریح توجه خدا به تغذیۀ ما (آیه ۲۶)، و از گل‌ها برای تشریح توجه خدا به پوشاک ما استفاده می‌کند (۲۸-۳۰). در هر دو مورد، او به ما می‌گوید که به آنها نظر کنیم یا تأمل کنیم، یعنی به واقعیت توجه و مراقبت الهی از آنها بیاندیشیم. عیسی فرمود: "مرغان هوا را نظر کنید." آنگاه خواهیم دانست که پرندگان گرچه نه می‌کارند و نه می‌دروند و نه در انبارها ذخیره می‌کنند، با این‌حال، پدر آسمانی شما آنها را می‌پروراند و با این‌که سوسن‌های چمن ... نه محنت می‌کشند و نه می‌ریسند، با این‌حال پدر آسمانی ما آنها را می‌پوشاند، حتی زیباتر از سلیمان و تمامی جلالش. اگر چنین است، آیا نمی‌توانیم به او توکل کنیم که ما را که بسی باارزش‌تر از پرندگان و گل‌ها هستیم، خوراک و پوشاک دهد؟ چرا نه؟ او حتی علف صحرا را می‌پوشاند، علفی که امروز هست و فردا در تنور افکنده می‌شود!

۲- نگرانی با عقل سلیم سازگار نیست (آیه ۳۴)

باید به این نکته توجه کنیم که نگرانی همان‌قدر که با ایمان مسیحی ناسازگار بود، با عقل سلیم نیز ناسازگار می‌باشد. در آیه ۳۴ عیسی هم به امروز اشاره می‌کند و هم به فردا. تمام نگرانی‌ها مربوط به فردا می‌شود، خواه دربارۀ خوراک باشد خواه پوشاک و خواه هر چیز دیگری، اما تمام نگرانی‌ها را انسان امروز تجربه می‌کند. هر دلواپسی و اضطرابی در زمان حال رخ می‌دهد اما برای رویدادی که ممکن است در آینده واقع شود. اما این ترس‌ها در مورد فردا که امروز به‌شدت احساس می‌کنیم، ممکن است اصلاً رخ ندهد. مردم نگران این هستند که شاید در امتحان رد شوند، یا کار پیدا نکنند، یا ازدواجشان درست نشود، یا سلامتی‌شان را از دست بدهند، یا در معامله‌ای موفق نشوند. اما همه این‌ها تخیلات است. ترس‌ها ممکن است دروغگو باشند، و اغلب نیز هستند. بسیاری از نگرانی‌ها، و شاید اکثراً هرگز جامه عمل نمی‌پوشند.
" نگرانی و دلواپسی نه فقط چیزی به عمرمان نمی‌افزاید، بلکه همان‌طور که همه می‌دانیم، آن را کوتاه نیز می‌سازد. لذا وقتی این امور (قد و طول عمر) را به خدا واگذار می‌کنیم (زیرا که قطعاً فراسوی توان ما هستند)، آیا عاقلانه نیست برای امور کوچک‌تر همچون خوراک و پوشاک نیز به او توکل کنیم؟"
بنابراین، نگرانی هدر دادن است، هدر دادن وقت و فکر و نیروی عصبی. لازم است بیاموزیم که هر روز برای همان روز زندگی کنیم. البته باید برای آینده برنامه بریزیم، اما نباید دلواپس باشیم. در آیه ۳۴، مقصود عیسی این است که مشکلات هر روز برای همان روز کافی است، هر روز برای خودش به اندازه کافی مشکلات دارد. پس چرا از پیش انتظار مشکلات آینده را بکشیم؟ اگر چنین کنیم، مقدارشان را دو برابر کرده‌ایم، زیرا اگر ترس‌مان تحقق نیابد، یک‌بار بیهوده غصه خورده‌ایم؛ اگر هم تحقق بیابد؛ به‌جای یک‌بار، دو‌بار غصه خورده‌ایم (هم از پیش و هم به هنگام روی دادن). در هر دو حال، غصه خوردن کاری است احمقانه؛ نگرانی و غصه خوردن مشکل را دو برابر می‌سازد.
حال وقت آن است که توضیحات عیسی در مورد جاه‌طلبی نادرست دنیا را جمع‌بندی کنیم.
مشغول شدن به امور مادی طوری که تمام توجه‌مان را به خود معطوف سازد، و نیروی‌مان را جذب کند، و باعث نگرانی و اضطراب‌مان گردد، هم با ایمان مسیحی ناسازگار است و هم با عقل سلیم. این کار به معنی عدم توکل به پدر آسمانی‌مان است، و در ضمن واقعاً ابلهانه است. این همان کاری است که خدانشناسان می‌کنند، اما برای مسیحیان هدفی است نامناسب و بی‌ارزش.
پس همان‌طور که عیسی در موعظه بالای کوه ما را به عدالتی افزون‌تر و محبتی گسترده‌تر و دینداری عمیق‌تری فراخواند، اکنون نیز ما را به داشتن جاه‌طلبی و هدفی والاتر فرا می‌خواند.

ب) هدف درست و مسیحی: ملکوت خدا و عدالت او

۱- اول ملکوت خدا را بطلبید.

طلبیدن این ملکوت پیش از هر چیز دیگر، یعنی برخورداری از بیشترین اشتیاق برای گسترش حکومت عیسی مسیح. چنین اشتیاقی از خودمان آغاز می‌شود تا به‌جایی که تک‌تک بخش‌های زندگی‌مان آزادانه و با شادی مطیع او گردد، بخش‌هایی نظیر خانه، ازدواج و خانواده، اخلاقیات شغلی، حساب‌های بانکی، پرداخت مالیات، سبک زندگی و وظایف مدنی‌مان. سپس این اشتیاق به اطرافیان نزدیک‌مان شمول می‌یابد، یعنی با تقبل مسئولیت بشارت به خویشان و همکاران و همسایگان و دوستان. و همچنین با عطف توجه به شهادت میسیونری کلیسا، متوجه تمام جهان خواهد شد.
قائل شدن اولویت برای امور ملکوت خدا در این جهان و در زمان حاضر، به این معنا نیست که هدف این ملکوت در فراسوی تاریخ را از یاد ببریم؛ زیرا تجلی کنونی ملکوت فقط جزئی از کل است. عیسی دربارۀ جلال ملکوت آتی نیز سخن گفت و فرمود تا برای آمدن آن دعا کنیم. بنابراین، طلبیدن ملکوت خدا پیش از هر چیز، شامل اشتیاق و دعا برای فرارسیدن آخرزمان می‌باشد که در آن، دشمنان "پادشاه" پای‌انداز او خواهند شد و حکومت او بلامنازع خواهد بود.

۲- اول عدالت خدا را بطلبید.

"عدالت" خدا (به احتمال قوی، حداقل) مقوله و مفهومی گسترده‌تر از "ملکوت" خداست. آن شامل عدالت انفرادی و اجتماعی می‌شود که قبلاً در موعظه بالای کوه به آنها اشاره شده است. و خدا از آن‌جا که خودش خدایی عادل است، مشتاق عدالت در تمامی جوامع بشری است، نه در جوامع مسیحی فقط. پیامبران عبرانی بی‌عدالتی را نه فقط در اسرائیل و یهودا، بلکه در ملت‌های بت‌پرست اطراف نیز محکوم می‌کردند. برای مثال، عاموس نبی هشدار داد که عقوبت الهی بر سوریه و فلسطین و صور و ادوم و عمون و موآب و نیز بر قوم خدا به‌خاطر بی‌رحمی‌شان در جنگ و سایر شقاوت‌های‌شان نازل خواهد شد.
" خدا از بی‌عدالتی متنفر است و عدالت را دوست می‌دارد، هر جا که می‌خواهد باشد. حال، یکی از اهداف خدا برای جامعه نوین و فدیه‌شده‌اش این است که از طریق ایشان عدالتش را به تمامی بشر بشناساند (عدالت در زندگی شخصی، خانوادگی، شغلی، ملی و بین‌المللی) و به این ترتیب، پایبندی به آن را در میان آنان ترغیب نماید. آنگاه مردمان بیرون از ملکوت خدا آن را دیده، خواهان آن خواهند گشت و عدالت خدا بسوی دنیای غیرمسیحی جریان خواهد یافت."
پس هدف زندگی مسیحی ما چه باید باشد؟ انسان در زندگی دو نوع هدف می‌تواند داشته باشد: زندگی برای خویشتن یا زندگی برای خدا. شق سومی وجود ندارد.
زندگی برای خویشتن می‌تواند بسیار محقر و فروتنانه باشد (اکتفا به لقمه‌ای نان، همان‌طور که در این موعظه آمده است)، یا می‌تواند بسیار بلندپروازانه باشد (خانه‌ای بزرگتر، اتومبیلی سریع‌تر، حقوقی بالاتر، شهرتی بیشتر، قدرتی افزون‌تر). این هدف‌ها و آرزوها چه محقر باشد و چه بلندپروازانه، همه مربوط به خویشتن است، رفاه من، ثروت من، مقام من، قدرت من.
اما زندگی برای خدا اگر قرار است ارزشمند باشد هیچ‌گاه نمی‌تواند محقر باشد. در اهداف محقر و کوچک برای خدا چیزی هست که ذاتاً نادرست است. چگونه می‌توانیم به این راضی باشیم که خدا فقط کمی بیش‌تر در این دنیا جلال یابد؟ نه! یک‌بار که یقین یافتیم که خدا "پادشاه" است، آنگاه آرزو خواهیم داشت که او تاج جلال و اکرام بر سر گذارده و جایگاه واقعی خود را یافته است، جایگاه برترین را. آنگاه این آرزو و جاه‌طلبی را خواهیم داشت که ملکوت و عدالت او را در هر جا اشاعه دهیم.
هنگامی که این امر تبدیل به خواست و هدف اصیل ما در زندگی گردید، آنگاه نه فقط این همه برای شما مزید خواهد شد (نیازهای مادی ما تأمین خواهد گردید)، بلکه اشکالی وجود نخواهد داشت که اهداف و خواسته‌های ثانوی نیز داشته باشیم، زیرا این‌ها مطیع آن هدف اصلی‌مان خواهند شد نه رقیب آن. فقط در این صورت است که اهداف و خواسته‌های ثانوی امن و درست است به شرط آنکه فی‌نفسه تبدیل به هدف نشوند، بلکه وسایلی باشند برای هدفی والاتر (یعنی گسترش ملکوت و عدالت خدا)، و لذا برای بزرگترین هدف‌ها، یعنی جلال خدا. این است آن هدفی که باید اول بطلبیم؛ هدف دیگری وجود ندارد.