۱۳۹۴ خرداد ۱۰, یکشنبه

صلیب عیسی مسیح اساس آزادی ما


در عهد جدید دو دیدگاه مشخص در مورد مرگ مسیح در جلجتا وجود دارد. در اناجیل وقایعی می‌‌بینیم از قبیل: دسیسه‌‌های دشمنان، شهادت‌‌های دروغ و تمسخرشان در محاکمۀ عیسی، اعمال سربازان، فریادها، آب دهان انداختن بر او، لعن و نفرین، صادر کردن حکم صلیب، کوبیدن میخ بر دستان عیسی، و ریخته شدن خونش بر صلیب. همۀ این وقایع را می‌‌توان در عبارت "مصلوب کردن" خلاصه کرد.
حال آنکه، در رسالات از منظر دیگری به این موضوع نگریسته شده است. پولس رسول نه در مورد نحوۀ تصلیب بلکه دربارۀ "صلیب" می‌‌نویسد. گناه و مجازات صلیب در جلجتا از نظر او لعنت محسوب می‌‌شد ولی وقتی خدا علل زیربنایی و مفهوم صلیب را بر او آشکار نمود، قلباً به این موضوع پاسخ داد و زندگی‌‌اش مملو از شادی و وجد گردید، زیرا پی برد که لایق شمرده شده تا چنین مکاشفه‌‌ای از خدا دریافت کند و چنین صلیبی را موعظه نماید. صلیب، یگانه پیام او بود (اول قرنتیان ۲:‏۲) و تنها مایۀ فخر و جلالش (غلاطیان ۶:‏۱۴).
منظور ما از "صلیب" عمل خدا در مسیح است که توسط آن جهان را با خود مصالحه داد و این امکان را برای گناهکار پدید آورد تا کاملاً از حس تقصیر، مجازات، قدرت، حضور و اقتدار گناه آزاد شود و از حیاتی جدید برخوردار گردد، حیاتی که در منطق و تفکر انسانی بیگانه است ولی مورد قبول خدا، و ابدی است.
تصلیبْ یک بار اتفاق افتاد ولی نتایج و تأثیرات آن گوناگون است. عیسای مسیح با مرگ خود بر صلیب هفت آزادی را برای ما تضمین کرد که در ادامۀ مقاله به شرح آن می‌‌پردازیم.

۱-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب ما را از عذاب وجدان که ناشی از گناه است آزاد کرد (عبرانیان ۹:‏۱۴). این بیان در عهدجدید با تصویری گویا تشریح شده است. پطرس خداوند خود را انکار کرد و سپس مسیح به او نگاهی انداخت. تنها خودِ پطرس بود که می‌‌توانست شدت و عمق این نگاه را درک کند. وجدان پطرس از وقاحت گناهش بیدار شد و این بیداری باعث گریز او از صحنه و گریۀ تلخش گردید. مسیح مُرد، و آن گناه را بر صلیب برد، از مرگ قیام نمود و روح‌‌القدس را در روز پنطیکاست نازل فرمود و آنچه را که جلجتا امکان‌‌پذیر کرده بود عینیت بخشید. پطرس این آزادی را درک نمود، زیرا چنانکه در اعمال رسولان ۳:‏۱۴ می‌‌بینیم یهودیان را به گناهی که خودْ نیز در آن تقصیرکار بود متهم کرد، ولی بدون ذره‌‌ای حس تقصیر یا عذاب وجدان. خون ریخته‌‌شدۀ مسیح و عمل روح‌‌القدس پطرس را کاملاً پاک کرده بود، زیرا هیچ قدرت دیگری نمی‌‌توانست او را برای خدمت در میان گناهکاران آماده کند و از او چنین خادمی بسازد.

۲-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب ما را از اقتدار درونی گناه آزاد می‌‌سازد (رومیان ۶:‏۶). صلیب انسان را اصلاح نمی‌‌کند بلکه به زندگی او پایان می‌‌دهد. مسیح نه تنها به‌‌خاطر من مُرد بلکه مرا با خود بر صلیب برد. او فقط برای این نمرد که چیزی از من بردارد و یا مرا از شرایطی که گناه برایم ایجاد کرده بود رهایی بخشد، بلکه نیابتاً، مرا به‌‌طور کامل و غایی بر صلیب برد. در نظر خدا من با مسیح مصلوب شده‌‌ام، چنانکه دیگر من نیستم که از این پس زندگی می‌‌کنم، بلکه مسیح است که در من زندگی می‌‌کند. ممکن است شخصی باشم فقیر یا ثروتمند، با فرهنگ یا بی‌‌فرهنگ، مذهبی و یا بی‌‌دین، ولی هیچیک از اینها معیار ارزیابی من در نظر خدا نیست. من به‌‌عنوان مسیحی، با مسیح مصلوب شده‌‌ام و متعلقات من در نظر خدا ارزشی ندارد، و باید به‌‌عنوان جزئی از طبیعت سقوط‌‌کرده‌‌ای که از آدم به ارث برده‌‌ام بر صلیب برود. بدین‌‌سان، گناهی که هر لحظه مرا به ستوه می‌‌آوَرد و کنترل افکار، سخنان و اعمالم را در اختیار داشت با او بر صلیب رفت و دیگر اقتداری بر من ندارد. حاکمیت گناه در جلجتا به پایان رسید، جایی که حکومتی نوین سلطنت آغاز نمود. خدا به حکومت پیشین پایان داد و سلطنت جدید خود را آغاز کرد و آن را به‌‌واسطۀ قدرت قیام خود ادامه می‌‌دهد.
اینک من با خدا هستم، او مرا به‌‌حساب آورد، پس من نیز بر این صحه می‌‌گذارم. مسیح نسبت به گناه مُرد، پس من نیز خود را نسبت به گناه مُرده می‌‌انگارم. خدا مرا با مسیح قیام داد تا به‌‌عنوان ایماندار حیاتی جدید را تجربه کنم-‏‏‏‏‏‏ حیاتی که ماورای اقتدار گناه است-‏‏‏‏‏‏ و قادر باشم بر گناه غلبه نمایم. «اگر بگوییم بی‌‌گناهیم، خود را فریب داده‌‌ایم،» نه دیگران را. زندگی روزمره نشانگر اینست. اگر بگوییم که گناه نمی‌‌کنیم، دروغ می‌‌گوییم، ولی می‌‌توانیم بگوییم در این اتحاد زنده با مسیح که از طریق مرگ و رستاخیزش مهیا شده، از این به بعد نباید گناه کنیم، اقتدار آن برداشته شده، و نیرویی جدید در خلقتی درونی و نوین برقرار گردیده است.

۳-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب اعضای وجود ما را از وسوسۀ گناه کردن آزاد می‌‌سازد (رومیان ۸:‏۱۳ و کولسیان ۳:‏۵).
گناهانی که ما را احاطه می‌‌کنند بر اعضای خاصی از وجودمان حمله می‌‌برند که بیشتر نسبت به گناه تأثیرپذیر و مستعدند. اگر من با مسیح مرده‌‌ام همه اعضای بدنم نیز در این مرگ شریکند. اگر عضوی در من نسبت به گناه تمایل بیشتری دارد و در پی ارضای نَفْس است، باید آن را به روح‌‌القدس بسپارم تا با آن مقابله کند، و دیگر آن عضوْ مرا به بندگی گناه نکشد. فکری که بدون خدا نقشه می‌‌کشد، دهانی که از آن برکت و لعنت بیرون می‌‌آید، دستانی که نشانۀ دوستی است حال آنکه قلبْ پر از نفرت است، پاهایی که به راههای عجیب و غریب شتابان است، چشمانی که به چیزهای ناشایسته می‌‌نگرد، گوشهایی که پیوسته به دنبال شنیدن شایعات و اراجیف است، هوشمندی‌‌ای که بر توان انسانی استوار است نه بر اقتدار الاهی، قلب متکبر و مغرور و بسیاری چیزهای دیگر باید در صلیب به حضور خدا آورده، و در نور مقدس و آشکارکنندۀ الاهی به مرگ سپرده شوند. این بدین معنی نیست که خدا هر استعداد و عطای ما را می‌‌گیرد بلکه آن چیزهایی را برمی‌‌دارد که ما را از تسلیم و سرسپردگی به او بازمی‌‌‌‌دارند. اگر ما در مشارکت با خدا زندگی می‌‌کنیم باید در توافق و هماهنگی کامل با او باشیم، در تمامی آنچه او در ما انجام می‌‌دهد.

۴-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب ما را از فریب و اغوای دنیا آزاد می‌‌سازد (غلاطیان ۶:‏۱۴). با نگاهی به این جهان درمی‌‌یابیم که دنیا چیزی جز آخور، صلیب و قبر برای پسر یگانۀ خدا نداشت. دنیا امروز نیز با پیروان مسیح همین معامله را می‌‌کند. شخص مسیحی نباید در این خصوص شکی به خود راه دهد. تنها کافی است که همچون شخصی مرده نسبت به گناه و زنده نسبت به خدا زندگی کنید، سپس دنیا چنین رفتاری با شما خواهد داشت. اگر از منظر صلیب به دنیا بنگرید نظامی را می‌‌بینید که مسیح در آن هیچ جایی نداشت؛ چون بدان قدم نهاد، ورودش را خوش ندید و خروجش را نیز تسریع نمود.
ما از این جهان نیستیم. مرگ بر صلیب ما را از دنیا جدا ساخته است. به همین منظور دنیا نمی‌‌تواند هیچ ادعایی بر ما داشته باشد. ولی ما باید به قوت و نیروی الاهی در دنیا زندگی کنیم، لیکن همچون مسافری که در حال گذر است و خود را وابستۀ چیزی نمی‌‌کند. اگر کسی بخواهد دوباره به دنیا بازگردد، باید از صلیب و قبر مسیح بگذرد و آنها را زیر پا لگدمال کند. من این هشدار را به کسانی می‌‌دهم که هنوز دنیا را جذاب می‌‌بینند و در قلبشان جایی برای آن دارند.

۵‏-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب ما را از قدرت شیطان آزاد می‌‌سازد (عبرانیان ۲:‏۱۴). شیطان در پی آن بود که در طول زندگی زمینی مسیح به هر طریقی او را از مسیر جلجتا منحرف سازد. شیطان کوشید تا با اغوا کردن، تهدید، زیرکی، وسوسه، و ترفندهای دیگر سلطۀ خود را بر بشریت از دست ندهد، و حتی بر مسیح نیز اقتدار یابد. اما تلاش او برای ممانعت از مسیح در رفتن به‌‌سوی صلیب بی‌‌ثمر ماند. عیسای مسیح در صلیب پیروزی را به‌‌دست آورد و به‌‌طور کامل نیروهای جهنم را در هم شکست. مسیح این پیروزی را برای ما کسب نمود و وقتی ما با ایمان در مرگ و قیام او شریک می‌‌شویم این پیروزی را در زمان نیاز به ما عطا می‌‌کند.
مکرهای شیطان در کلام خدا به‌‌روشنی آشکار شده است و لازم نیست در اینجا آنها را برشماریم. آنچه باید بر آن تأکید کنیم این است که در صلیب آزادی از تمامی این پلشتی‌‌ها نصیب ما شده است. به نمونه‌‌هایی از این موارد در عهدعتیق توجه کنید: وقتی صندوقچه عهد در معبد داجون قدرت خود را به نمایش گذاشت (اول سموئیل باب ۵)، وقتی یونس از اعماق دریا و از شکم ماهی سر برآورد (کتاب یونس)، و سه جوان که از تون آتش سالم بیرون آمدند (دانیال باب ۳).

۶-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب ما را از کارهای ابلیس آزاد می‌‌کند (اول یوحنا ۳:‏۸). این موضوع را می‌‌توان در چارچوب رابطۀ گسستۀ بین انسان و خدا، و بین خود انسان‌‌ها توضیح داد. تمایلات و خواهش‌‌های نفسانی، تمرد و سرکشی جان، کوری در روح، و پیچیدگی‌‌های دیگر زندگی که از آنها نشأت می‌‌گیرد با مصالحۀ صلیب خنثی می‌‌گردند. یوحنای رسول چنین می‌‌نویسد: «از همین رو پسر خدا ظهور کرد تا کارهای ابلیس را باطل سازد» (اول یوحنا ۳:‏۸). اگر می‌‌خواهیم از تأثیرات این عوامل مخرب رها شویم باید آنها را همان‌‌گونه که هستند به نزد صلیب آوریم و صادقانه در حضور خدا اعتراف کنیم، و این خداست که ما را رها خواهد کرد و همه چیز را به جلال خود منتهی خواهد ساخت. او زندگی ما را از همۀ تأثیرات ابلیس آزاد می‌‌سازد و اجازه می‌‌دهد که در مسیح زندگی کاملی داشته باشیم. هیچ گناهی مسیح را غافلگیر نمی‌‌کند. صلیب مسیح با همۀ آنها روبرو شده و اعمال ابلیس را به‌‌طرز موثری باطل ساخته است. بگذارید او در این قسمت ابتکار زندگی‌‌تان را بدست گیرد.

۷-‏‏‏‏‏‏‏ صلیب ما را از خدمت خودبینانه آزاد می‌‌کند (دوم قرنتیان ۵:‏۱۵). رؤیایی از صلیب که نشانگر عظمت و از خودگذشتگیِ محبت مسیح بود، پولس را از متعصبی مذهبی به مبشری ایثارگر تبدیل کرد. اوج تأثیر آن ملاقات آسمانی در کلمات خود او بازتاب می‌‌یابد: «زیرا آرزو می‌‌داشتم در راه برادرانم، یعنی آنان که همنژاد منند ملعون شوم و از مسیح محروم گردم» (رومیان ۹:‏۳). کسی که مفهوم عمیق صلیب را درک کند تبدیل به انسان جدیدی می‌‌شود. مسیح با سهیم نمودن ما در آن اشتیاق الاهی که در زندگی‌‌اش دیده می‌‌شد، ما را به انسانی تبدیل می‌‌کند که از این به بعد برای خود زیست نکند بلکه «برای آن کس که به‌‌خاطرش مُرد و برخاست.»

۱۳۹۴ خرداد ۱, جمعه

طالبان وجویندگان حقیقت



خداوند در تاریخ کتاب‌مقدس همیشه نسبت به ایرانیان عزیز نظر لطف و تفقد خاصی داشته است. برای نمونه نام کوروش اولین پادشاه ایران ۱۱ بار در کتاب‌مقدس با عزت و حرمت آمده است. خداوند ۱۵۰ سال قبل از تولد کوروش در اشعیا باب ۴۵ آیات ۳-۱ کوروش را مسیح یا برگزیده خود می‌نامد و او را برای آزادی قوم بنی‌اسرائیل از اسارت بابلیان به‌کار می‌برد.
همین طور ۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح، در زمان داریوش پادشاه، خدا اجازه داد که دانیال نبی که یکی از اسرای یهودی بود به مقام نخست‌وزیری برسد تا از طریق این پیامبر بزرگ و نخست‌وزیر حکیم و مدبر، جلال و شکوه خود را به ایران و ایرانیان بشناساند.
همچنین خداوند در زمان اخشوروش پادشاه، ملکه استر را که یک دختر معمولی یهودی بود در ایران عزیز به‌کار می‌برد، و او مانعِ اجرای بلایی عظیم یعنی توطئه قتل‌عام یهودیان توسط هامانِ شریر می‌شود (در این مورد لطفاً به کتاب استر مراجعه کنید). مقبره استر و مُردخای در همدان و مقبره دانیال نبی در شوش قرار دارد که هر دو از شهرهای ایران هستند.
نه تنها در عهدعتیق بلکه در عهدجدید نیز خداوند لطف خود را از ایرانیان دریغ نمی‌کند. برای نمونه در زمانی که روح‌القدس در روز پنطیکاست بر شاگردان مسیح نازل شد، نوشته شده است که از پارتیان و مادیان و عیلامیان که اقوامی ایرانی بودند در آنجا حضور داشتند. این اقوام شاهد نزول پرجلال روح‌القدس بودند و می‌شنیدند که چطور ایمانداران خدا را به زبان مادری خودشان پرستش می‌کنند (اعمال ۲‏:‏‏‏۹‏-۱۱‏). مقبره یکی از ۱۲ حواری مسیح به‌نام تدی یا طاطه‌وس در استان آذربایجان غربی نزدیک شهر ماکو قرار دارد. این مکان یکی از زیارتگاه‌های بزرگ ارامنه نیز می‌باشد.
ولی از همۀ اینها با شکوه‌تر اینکه در روزهای تولد عیسی مسیح شاهد برکت بسیار بزرگتری برای ایرانیان هستیم. خدا افتخاری بزرگتر از افتخارات دیگر به ما ایرانیان عطا کرده است، بدین معنا که اجازه داده است یک یا دو نفر از اولین کسانی که نجات‌دهنده عزیزمان را به‌هنگام میلاد او ملاقات‌ کردند، ایرانی باشند.
جالب این است که قبل از اینکه یهودیان مذهبی که خود را قوم برگزیده خدا می‌دانستند عیسی مسیح را زیارت بکنند، ایرانی‌ها او را ملاقات کردند.
داستان ملاقات مجوسیان یا ستاره‌شناسان از عیسای نوزاد در انجیل متی ۲:‌‏۱-۱۱ نقل شده است و درس‌های مبارکی در این روزهای میلاد برای ما دارد.
همانطور که می‌دانید به‌هنگام تولد عیسی مسیح از یک طرف شبانان فقیر، بی‌سواد و گمنام بشارت تولد مسیح را از فرشتگان شنیدند و برای ملاقات او به آخور رفتند، و از طرف دیگر ستاره‌شناسانِ دانشمند و باسواد و دولتمند که افراد صاحب‌منصبی نیز بودند به ملاقات عیسی مسیح می‌آیند تا معلوم شود که عیسی مسیح برای همۀ قشرها و گروه‌ها و طبقات اجتماعی و ملل مختلف به این جهان آمده است و برای همۀ آنها پیام خاصی دارد.
هم شبانان ساده‌دل و گمنام و فقیر و بیسواد و هم مجوسیان معروف و ثروتمند و دانشمند به ملاقات این نوزاد آسمانی نیاز داشتند. بر طبق شواهد تاریخی، ایران نیز مانند مصر، هند، و یونان یکی از مراکز مهم ستار‌ه‌شناسی در دنیای آن روزگار بود و اخترشناسان و دانشمندانِ علم نجوم در تابستان‌ها مرکز کارشان در شهر همدان قرار داشت و در طول زمستان به‌علت صاف بودن آسمان در شهر شوش به تحقیقات علمی خود می‌پرداختند.
حال باید این سؤال را از خود بپرسیم که ملاقات مجوسیان از عیسی برای ما چه پیامی دارد؟
۱- مجوسیان فوق‌العاده تشنه و مشتاق ملاقات این نوزاد و پادشاه آسمانی بودند.
ظاهراً مجوسیان بر اساس مطالعه اعداد ۲۴:‌‏۱۷ در عهدعتیق متوجه این پیشگویی شده بودند که: «ستاره‌ای از یهودا طلوع کند و عصایی (پادشاهی) از اسرائیل خواهد برخاست.»
پس بر اساس کلام خدا منتظر ظهور این پادشاه آسمانی بودند. وقتی متوجه شدند که ستاره مخصوص این پادشاه در آسمان نمایان شده است، با وسایل مسافرتی آن زمان که احتمالاً شتر یا اسب بود فرسنگ‌ها راه طولانی را تا هفته‌ها طی کردند. به‌نظر می‌آید که آنها در طول شب‌ سفر می‌کردند تا بتوانند حرکت ستاره را دنبال بکنند، و در طول روز استراحت می‌نمودند. واقعاً متحمل شدن این همه زحمت مسافرت و سختی راه آن هم از سوی این علمای بزرگ برای چه بود؟ برای این بود که آنها حق‌جو و تشنه و مشتاق ملاقات با پادشاه آسمانی بودند. آنها با اشتیاق در جستجوی طفل می‌گشتند. دقت کنید به سؤال تکان‌دهندۀ آنها که قصر هیرودیس را در اورشلیم به لرزه درآورد. این سؤال بیانگر فریاد اشتیاق آنها برای ملاقات با مولود آسمانی بود:
«کجاست آن مولود که پادشاه یهود است؟ زیرا که ستاره او را در مشرق دیده‌ایم و برای پرستش او آمده‌ایم.» (متی ۲:۲).
مجوسیان برای دیدن این مولود آسمانی و شاه شاهان که از ملکوت اعلی به میان ما انسان‌های خاکی آمده بود حاضر بودند هر بهایی بپردازند. این طفل ارزش و لیاقت آن را داشت که برای ملاقات و پرستش او هر زحمتی را تقبل بکنند. جالب است که با اینکه اورشلیم یعنی مرکز مذهبی یهودیان فقط ۶ فرسنگ یعنی ۳۶ کیلومتر با بیت‌لحم فاصله داشت، اما هیچ کدام از رهبران و علمای مذهبی اورشلیم لایق شمرده نشدند که این نوزاد آسمانی را ملاقات بکنند. علت اصلی این بود که آنها در انتظار این منجی نبودند و او را نمی‌جستند، و حال آنکه مجوسیانِ تشنه و جوینده، هزاران کیلومتر را با اشتیاق قلبی طی کرده بودند و به همین دلیل موفق به ملاقات عیسی مسیح شدند.
حقیقتاً که جوینده یابنده است. خداوند در کلامش می‌فرماید «هر که مرا به تمامی دل و جان خود جستجو کند، مرا خواهد یافت» (ارمیا ۲۹:‏۱۳). برخلاف تصور رایج، دعوت عیسی مسیح برای عموم مردم نیست، بلکه برای همۀ انسان‌های تشنه و جوینده است. عیسی فرمود «هر که تشنه است نزد من آید و بنوشد» (یوحنا ۷:‏۳۷). چرا حقیقت شناخت مسیح بر بسیاری از دوستان آشکار نمی‌شود؟ چون طالب و جویای شناخت حقیقت نیستند. مسیح به یهودیان بی‌ایمان گفت: «نمی‌خواهید نزد من آیید تا حیات یابید. اگر کسی بخواهد ارادۀ خدا را به‌عمل آورد او خواهد دانست که تعلیم من از جانب خدا هست یا نه» (یوحنا ۵:‏۴ و ۷:‏۱۷). اگر بنده تشنه نباشم و میلی به خوردن آب نداشته باشم، ولی شما در دهان من یک قیف بگذارید و یک بُشکه آب در شکم من خالی کنید چه اتفاقی می‌افتد؟ روشن است که آبی که منشأ حیات است سبب مرگ من می‌شود. آب وقتی لذت‌بخش و دلچسب و گواراست که من برای نوشیدن آن عطش داشته باشم.
دوستان عزیز صمیمانه به این سؤالات پاسخ دهید: آیا واقعاً تشنه شناخت حقیقت هستید؟ آیا قلباً جوینده راه نجات و رستگاری هستید؟ آیا با تمام وجود مایل هستید نجات‌دهندۀ جهان را بشناسید؟ آیا عمیقاً راغب هستید این پادشاه آسمانی را که برای رستگاری شما از گناهان‌تان به این جهان آمده است ملاقات کنید؟
اولین شرط پاسخ به این سؤالات این است که تشنه وجود او و ملاقات با او باشید. نمونه‌ای از این نوع تشنگی را در داود نبی می‌بینیم:
«چنانکه آهو برای نهرهای آب شدت اشتیاق دارد، همچنان ای خدا جان من اشتیاق شدید برای تو دارد. جان من تشنۀ خداست، تشنۀ خدای حی که کی بیایم به حضور او حاضر شوم» (مزمور ۴۲:‏۱-۲).
مطمئن باشید که برای اینگونه تشنگان، وعده این است که آب حیات به‌جهت رفع عطش آنها فراهم خواهد شد: «خوشابه‌حال گرسنگان و تشنگان عدالت زیرا ایشان سیر خواهند شد» (متی ۵:‏۶).
۲- پیام دومی که مجوسیان دانشمند به ما می‌آموزند درس فروتنی و افتادگی است.
مجوسیان از تحقیقات خود دربارۀ ستاره متوجه شده بودند که این ستارۀ درخشان در آسمان سرزمین یهودیه در میان قوم اسرائیل طلوع خواهد کرد، ولی دقیقاً نمی‌دانستند این واقعه در کجای یهودیه رخ خواهد داد. به گمان آنها این مولود آسمانی که شاه‌ شاهان نامیده می‌شد به احتمال زیاد باید در پایتخت مذهبی، سیاسی و تجاری قوم یهود یعنی در اورشلیم مقدس که معبد بزرگ یهودیان نیز در آنجا بود به‌دنیا می‌آمد و به‌همین خاطر نیز او را در اورشلیم جستجو می‌کردند. این مجوسیان احتمالاً انتظار داشتند تولد شاه ‌شاهان در یکی از قصرهای باشکوه اورشلیم در جلال و عظمت دنیوی و با حضور همۀ بزرگان و روسای مذهبی، علمی و سیاسی صورت بگیرد. ولی معیار آنان با برنامه و روش الهی کاملاً فرق داشت. در حقیقت معیار آنان معیار اشتباهی بود که ریشه در عقل و منطق انسانی داشت. آنها به‌هیچ وجه باور نمی‌کردند که این ستاره آسمانی جلال خود را در فقیرترین شهر یهودیه یعنی در دهکدۀ گمنامی به‌نام بیت‌لحم، آن هم در آخوری پست و کثیف در بین گاوان و گوسفندان نمایان سازد. به‌علاوه مادر طفل نیز دختر گمنام و ساده و فقیری به‌نام مریم بود که خدا افتخار تولد طفل را به او عطا کرده بود.
اما خدا مجوسیان را فروتن ساخت و معیارها و ارزش‌های آنها را عوض کرد و به آنها فهماند که جلال این پادشاه آسمانی از نوع دیگری است. آنان برای دیدار این مولود می‌بایست فروتن می‌شدند و از غرور و جاه و جلال خود پایین می‌آمدند. آنها باید از معیار الهی پیروی می‌کردند که براساس آن: «هر که خود را برافرازد پست گردد و هر کس خویشتن را فروتن سازد سرافرازی یابد» (لوقا ۱۸:‏۱۴).
دوستان عزیز روش خدا امروز نیز دقیقاً چون زمان گذشته است. تنها کسانی که در حضور خدا متواضع شوند و روش فروتنانه او را بپذیرند استحقاق دیدار مولود آسمانی را خواهند داشت.
شرط ملاقات با پادشاهِ پادشاهان این است که از معیارهای متکبرانۀ خود دست برداریم و در حضور او فروتن شده، تابع روش او بشویم. در آن صورت است که افتخار دیدن مولود آسمانی نصیب ما نیز خواهد شد. درست است که خدای ما خدایی عظیم، قادر مطلق، پرجلال و بزرگ است، ولی این خدای عظیم با بزرگانی که به عظمت و جلال و علم و ثروت خود فخر می‌کنند کاری ندارد بلکه خودش را به افراد فروتن و کوچک و حقیر که حاضرند در حضور او خوار ‌شوند و از تخت غرور خود پایین بیایند ظاهر می‌سازد.
مزمور ۱۱۳:‏۳-۸ بیانگر این حقیقت است. سراینده مزمور در این قسمت می‌گوید که با اینکه خداوند بر جمیع امت‌ها متعال است و جلال وی فوق آسمان‌هاست و هیچ کس مانند او متعال و بی‌همتا نیست، ولی همین خدای بزرگ و پرجلال، بر آسمان‌ها و بر زمین نظر می‌افکند تا شخص فروتن و مسکین را از خاک بلند کند و فقیر را از مزبله برافراشته، او را با بزرگان بنشاند، یعنی با بزرگان قوم خویش. امروز هم روش و شرط ملاقات خدا با انسان‌ها همان روش و شرط گذشته است. آیا شما نیز حاضرید برای ملاقات این موجود آسمانی ولو اینکه مانند مجوسیانْ دانشمند و ثروتمند و صاحب‌منصب باشید، خود را در حضور او فروتن کنید و در برابرش به زانو افتاده، او را که لایق پرستش است سجده کنید؟ این همان کاری بود که مجوسیان کردند: «و به خانه درآمده، طفل را با مادرش مریم یافتند و به روی در افتاده، او را پرستش کردند» (متی ۲:‏۱۱).
بنده شخص فوق‌العاده مغروری را می‌شناسم که سال‌ها پیش به کلیسای تهران آمد. در حین موعظه من، ایشان با سر افراشته و چهره‌ای که علائم تمسخر و تحقیر در صورتش کاملاً مشهود بود به موعظه بنده گوش می‌داد. ولی هر دو دقیقه یک بار در گوش دوستی که کنار او نشسته بود مطلبی می‌گفت و هر دو با هم می‌خندیدند. بنده در وسط موعظه باری در قلبم ایجاد شد و موعظه را قطع کرده، به جماعت گفتم: «همه در دعا باشیم تا روح‌القدس مردم را نسبت به گناه مجاب بکند.» پس از دعای جدی، خداوند در همان شب در قلب این مرد کار کرد و او برای توبه به جلوی منبر آمد. این شخص با اشک و آه توبه نمود و سپس در شهادت خود گفت: «من در حین جلسه فکر می‌کردم که حکیم‌ترین و فهمیده‌ترین شخص در بین جماعت کلیسا هستم. در واقع صرفاً به‌منظور تمسخر و تحقیر ایمانداران به کلیسا آمده بودم. ولی روح‌القدس طوری گناهان قبیح مرا بر من آشکار ساخت و چنان شکسته شدم که الان حاضرم بگویم: من کثیف‌ترین و بدترین و پست‌ترین انسان در بین شما هستم.»
زندگی این مرد مغرور به‌کلی دگرگون شد و او تبدیل به یک انسان فروتن و مسکین در روح گردید.
۳- درس سومی که مجوسیان دانشمند و دولتمند به ما می‌‌آموزند، وقف و تسلیم کامل و عملی در برابر پادشاه آسمانی است.
آنها پرستش خود را نه تنها با زانو زدن و سجده کردن و اقرار ایمان‌شان اعلام نمودند، بلکه با اهدای هدایای فوق‌العاده گرانبها و با مفهوم، تقدیم کامل خود را به این منجی عالم اعلام داشتند.
مفسرین مسیحی، هدایای تقدیمی‌ای را که مجوسیان نزد عیسی آوردند اینگونه تفسیر کرده‌اند:
طلا: علامت پادشاهی ابدی عیسی مسیح است.
کندر: علامت انتشار عطر خوشبوی مسیح است که در تمام دنیا منتشر شده و عالم‌گیر است.
مر: این عطر تلخ و گرانبها علامت رنج‌ و صلیب مسیح است، چون این مولود به این جهان آمده بود تا به جهت گناهان ما مصلوب شود.
ظاهراً خدا پیشاپیش تولد این فرزند آسمانی و مفاهیم آن را برای این مجوسیان آشکار کرده بود. تقدیم هدایای گرانبها همراه با پرستش مولود نشان می‌دهد که این مجوسیان قلب و وجود خود را به مسیح تقدیم کرده بودند. به همین خاطر است که عیسی می‌فرماید هر جا گنج تو است، دل تو نیز آنجا است.
بین قلب‌ و جیبِ‌ ما ارتباط نزدیکی وجود دارد. کسی که قلبش را به خداوند داده با شادمانی حاضر است اموالش را نیز برای او بدهد. امروز هم پیام کریسمس برای ما این است که ما نیز مثل مجوسیان، قلب‌ و تمامیت وجود خود یعنی هر آنچه که هستیم و داریم را به او تقدیم نماییم. تنها او این لیاقت را دارد که پادشاه و حاکم بر قلب‌های ما باشد.
دعای پولس برای کلیسای افسس و همۀ مؤمنین این بود: که مسیح به‌وساطت ایمان در دل‌های ما ساکن شود (افسسیان ۳:‏۱۷).
اگر ما قلب‌ خود یعنی فکر و احساسات و اراده‌مان را واقعاً به او تقدیم کنیم، در آن صورت قادر خواهیم بود که پول، وقت‌، استعدادها، انرژی، توقعات‌ و اعضای بدن‌مان را نیز با کمال میل به او تقدیم نماییم. عبادت معقول و واقعی و موردپسند خدا نیز مطابق آنچه در رومیان ۱۲:‏۱ آمده است عبارت است از اینکه تمامیت وجود خود را به خداوند تقدیم کنیم.
پس بیایید با وقف کامل خود به خدا، او را به‌طور شایسته عبادت کنیم. او لیاقت آن را دارد که بهترین‌های خود را به پایش بریزیم و هیچ چیز زندگی را از او دریغ نکنیم.
۴- و اما چهارمین و آخرین پیامی که در این روزهای مبارک میلاد از مجوسیان می‌آموزیم، تغییر و دگرگونی‌ای است که در پی ملاقات با عیسی مسیح در زندگی آنها ایجاد شد.
«و چون در خواب وحی به ایشان رسید که به نزد هیرودیس بازگشت نکنند، پس از راه دیگر به وطن خویش مراجعت کردند» (۲:‏۱۲).
از متن داستان متوجه می‌شویم که هیرودیس ریاکار به دروغ و فریب به آنها گفته بود که مایل است پس از ملاقات مجوسیان با طفل، و پس از آنکه مطمئن شد چنین طفلی براستی متولد شده است، خود نیز برای پرستش او روانه بیت‌لحم شود. البته قصد هیرودیس به‌هیچ وجه پرستش طفل نبود، بلکه او قصد کشتن طفل را داشت زیرا نمی‌توانست وجود پادشاهی غیر از خودش را تحمل کند. به‌علاوه هدف و مفهوم پادشاهی عیسی را نیز درک نکرده بود. بنابراین بر طبق قرار قبلی، مجوسیان می‌بایست پس از ملاقات عیسی به‌حضور هیرودیس می‌رفتند تا او را از این واقعه مطمئن سازند. ولی آنان پس از ملاقات با عیسی، به‌واسطه الهامی که در خواب یافته بودند، دیگر نزد هیرودیس برنگشتند. به‌عبارت دیگر، آنان از راهی که آمده بودند برنگشتند، بلکه از راهی جدید به وطن خود مراجعت نمودند. مسیر زندگی آنها پس از ملاقات با عیسی تغییر کرد. این است نتیجۀ ملاقات با عیسی مسیح و این است یکی از اهداف مهم میلاد.
کلام خدا به‌طور کاملاً واضح می‌فرماید: «پس اگر کسی در مسیح باشد خلقت تازه‌ای است. چیزهای کهنه درگذشت. اینک همه چیز تازه شده است» (دوم قرنتیان ۵:‏۱۷).
قطعاً مجوسیان پس از دیدنِ عیسی دیگر آن انسان‌های سابق نبودند، بلکه معجزه تولد تازه در زندگی آنها به‌وقوع پیوست.
عیسی مسیح می‌فرماید: «من آمده‌ام تا شما حیات بیابید و آن را زیادتر به‌دست آورید» (یوحنا ۱۰:‏۱۰).
بزرگ‌ترین معجزه عیسی مسیح در زندگی انسان‌ها این است که آنها را تبدیل به انسان‌های جدید کند. زندگی تازه در اصطلاح انجیل "تولد تازه" نام دارد و معنی آن به‌دست آوردن ذهن و قلبی تازه است.
این "تولد تازه" در کتاب‌مقدس به این صورت توصیف شده است: «و دل تازه به شما خواهم داد و روح تازه در اندرون شما خواهم نهاد و دل سنگی را از وجود شما دور کرده، دل گوشتین به شما خواهم داد. روح خود را در اندرون شما خواهم نهاد و شما را به فرامین خود سالک خواهم کرد تا افکار مرا نگاه داشته باشید» (حزقیال ۳۶:‏۲۶ و ۲۷).
تنها کسی که می‌تواند انسان را از درون عوض کند و هویت تازه‌ای به او ببخشد، عیسای خداوند است. دوستان عزیز، عیسی مسیح به این جهان آمد تا به شما نه یک مذهب جدید، یا فرقه و مکتب جدید، بلکه تولدی جدید ببخشد که در حقیقت همان زندگی جدید است.
آخور کثیفی که عیسی مسیح در آنجا به‌دنیا آمد، سمبل قلب ناپاک ما انسان‌ها است. بیایید اجازه بدهیم که او در این قلب کثیف ما که بی‌شباهت به آن آخور نیست به‌دنیا بیاید، تا آنجا را تمیز کرده، قلب تازه‌ای به ما عطا فرماید.
تجسم خدای متبارک در زندگی همه ما مبارک باشد.

آمین

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

حکایت نوح از دیدگاه پیروان سایر ادیان



در طی قرنی که گذشت ادیان کهن و رسالتی جهان به طریق تازه‌ای احیا شده‌اند و قوت و جرأت یافته، مدعی رهبری جهان گشته‌اند. در راستای این تجدیدحیات، گروه‌های تندرویی نیز پیدا شده‌اند که دین و سنت‌های نگاه‌دارنده آن را وسیله کسب قدرت و تسلط‌جویی بر دیگران دانسته و به‌منظور رسیدن به اهداف بلند‌پروازانه خود، خشونت و نفرت و دشمنی و پرخاشگری را تجویز و اعمال ‌کرده‌اند.
در میان مسیحیان نیز افراد و گروه‌هایی هستند که خلاف منش و آموزش مسیح از داشتن روابط سالم با دیگران فاصله می‌گیرند و به همان شیوه‌ها و راهبردهای تندروان سایر ادیان تأسی می‌جویند. حکایات و روایاتی چند را از متون مقدسه بیرون می‌کشند تا وسیله نشر و پخش بدبینی و کینه و نفرت نسبت به سایر ادیان و پیروان آنها و جوامعی که با آنها همراه نیستند بگردانند. این گروه‌های رادیکال برای توجیه راه و روش خود کشتی نوح و سرنشینان آن را نماد خود و فرقه خویش قلمداد می‌نمایند و کسانی را که خارج کشتی‌اند مستحق دشنام و نفرت و بدگویی و هلاکت می‌شمارند.
جالب است که بعضی سازمان‌های جهانی کلیسایی نیز در نشریات خود قایقی را که سکانش به شکل صلیب است نماد رسالت خود شناخته‌اند با این تفاوت که آن قایق را حامل همه مخلوقات می‌دانند زیرا صلیب نماینده فیضی است که محبت خدا را نسبت به کل جهان اعلام می‌دارد نه یک گروه انگشت‌شمار و بس.
حکایت نوح از دیدگاه پیروان سایر ادیان:
سخن را با دو بیت از اشعار حافظ و سعدی پی می‌گیریم.
حافظ شاعر بلند آوازه شیراز می‌گوید:
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند!
چون تو را نوح است کشتیبان ز توفان غم مخور.
حافظ در این بیت، نوح و کشتی او را سمبل امیدی می‌بیند که اگر بنیاد هستی نیز به خطر افتد می‌تواند مایه تسلی‌ و خاطرجمعی باشد.
سعدی، سخنور دیگر شیراز نیز حکایت نوح را به‌منظور دمیدن روح اعتماد و اطمینان به مخاطبان خود بکار می‌گیرد و می‌گوید:
چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان؟
چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان؟
وقتی دیدگاه این دو شاعر را با دیدگاه دین‌باوران بداندیش کنار هم می‌گذاریم به‌راحتی می‌توانیم ببینیم که نظر کدام یک به ملکوت خدا نزدیکتر است. واعظانی که هنر خود را در نفرت‌آفرینی و بدگویی ظاهر می‌کنند در واقع برادران امروزی یونس‌اند که برای مردم نینوا پیامی جز نفرت و بدبینی، و مرگ و ویرانی نداشت. تعجبی نیست اگر خدا از رحمت خود دشمنی یونس با مردم نینوا را وسیله خیر آنان گردانید. خدا خوب می‌دانست که یونس بیش از دشمنانش به داشتن دیدی تازه نیازمند است. لذا با لطافت طبع و صبر تمام، به یاریِ لطیفه‌ای عملی، دیدگاه جدیدی را که مبتنی بر رحمت و آرامش بود به او ارزانی داشت.
ولی آیا یونس عاقبت درس فیض و رحمت را آموخت؟ آیا از عادت زشت در پوستین خلق افتادن بر حذر شد و روح حرمت و احترام نسبت به خودی و بیگانه را در خود جا و پرورش داد؟ تندروان امروزی نیز این گفتار مسیح را به‌ندرت جدی می‌گیرند که می‌فرماید: «بسا از مشرق و مغرب آمده در ملکوت آسمان با ابراهیم و اسحاق و یعقوب خواهند نشست، اما پسران ملکوت بیرون افکنده خواهند شد» (متی ۷:‏۲۱-‏‏‏۲۳ و ۸:‏۱۰-‏‏‏۱۲).
حکایات و تعالیم فراوانی در کتاب‌مقدس هست که ما را وامی‌دارد در روابط‌مان با پیروان سایر ادیان از بداندیشی و بدخواهی برحذر بوده، دیدگاه رحمت‌آمیز و منصفانه‌تری در خود بپروانیم.
خلاصه حکایت نوح:
نوح مردی بود "عادل و کامل"، که در جامعه‌ای فاسد و خشونتگر زندگی می‌کرد. خدا تصمیم گرفت آن جامعه را که از طریق عدالت و رحمت و انصاف به دور افتاده و همه راه‌های بازگشت را به روی خود بسته بود به هلاکت بسپارد و نوح و خانواده‌اش را نجات بدهد. خدا به نوح گفت یک کشتی بسازد که گنجایش او و متعلقاتش و شماری از موجودات ذی‌حیات دیگر را داشته باشد، تا ایشان را از توفان مهلکی که در پیش بود برهاند. آنچه خدا به نوح گفت به انجام رسید (پیدایش باب‌های ۶ و ۷).
خاطره نوح را چگونه پاس بداریم؟
در مقدمه دیدیم چگونه عده‌ای با بکارگیری متون کتاب‌مقدس مدعی‌اند که خدا در نظر دارد عده قلیلی را نجات دهد و اکثریتی را نابود کند. اکنون با اشاره به همان متون، خواهیم کوشید دیدگاه مسیح و بعضی از مردان خدا در این رابطه را روشن و برجسته کنیم. قبلاً یادآور شدیم که حکایت نوح بازتاب گسترده‌ای در کلام خدا دارد، که در اینجا تنها به ذکر چند مورد اکتفا می‌کنیم:
در انجیل متی چنین آمده است: «از آن روز و ساعت هیچ کس اطلاع ندارد، حتی ملائکه آسمان، جز پدر من و بس. لیکن چنانکه در ایام نوح بود، ظهور پسر انسان نیز چنان خواهد بود. زیرا همچنان که در ایام قبل از توفان می‌خوردند و می‌آشامیدند و نکاح می‌کردند و منکوحه می‌شدند تا روزی که نوح داخل کشتی گشت، و نفهمیدند تا توفان آمده همه را برد، همچنین ظهور پسر انسان نیز خواهد بود. آنگاه دو نفری که در مزرعه‌ای می‌باشند، یکی گرفته و دیگری واگذارده شود. و دو زن که دستاس می‌کنند، یکی گرفته و دیگری رها شود. پس بیدار باشید زیرا که نمی‌دانید در کدام ساعت خداوند شما می‌آید. لیکن این را بدانید که اگر صاحب ‌خانه می‌دانست در چه پاس از شب دزد می‌آید بیدار می‌ماند و نمی‌گذاشت به خانه‌اش نقب زند. لهذا شما نیز حاضر باشید زیرا در ساعتی که گمان نبرید، پسر انسان می‌آید» (متی ۲۴:‏۳۶-‏‏‏۴۴).
طبق این متن، عیسی مردمان نوح را با مردم هم‌عصر ظهور دوباره خویش در دو کفه ترازو می‌گذارد و این دو نسل کهنه و نو را با یکدیگر می‌سنجد.
چه در این گفتار و چه در تعالیم دیگر خود، عیسی به‌وضوح بینش جدیدی را در ارتباط با حکایت نوح مطرح می‌سازد. او شاگردانش را ترغیب می‌کند تا در وقت ظهور پسر انسان بیدار و هوشیار باشند. و نیز می‌خواهد به آنها یادآور شود که ظهور دوباره او همچون برقی که از صاعقه ناشی می‌شود، ناگهانی و غیرمنتظره خواهد بود. او کسانی را که از روی نادانی و بی‌خیالی یا بی‌توجهی چنان سرگرم مشغله‌های این دنیا شده‌اند که فوریت زمان‌های اضطراری در پیش رو را نادیده می‌گیرند، با هلاک‌شدگانی قیاس می‌کند که در زمان نوح به هشدارهایی که در رابطه با حیات منطبق بر عدالت و انصاف و رحمت داده می‌شد بی‌اعتنا بودند.
قصد عیسی از بکار بردن کلمات "خوردن و نوشیدن و نکاح کردن و منکوحه شدن" این نیست که شاگردانش را از نیاز‌هایی که لازمه تداوم حیات ا‌ست باز دارد، بلکه اشاره او به آن نوع زندگی است که خاصِ حیوانات است -‏‏ زندگی‌ای که باعث می‌شود انسان چنان در تسلسل خوردن و نوشیدن و تولید‌مثل کردن بسته شود که دیگر جایی برای بیداری و هوشیاری باقی نماند.
"گرفته شدن و واگذارده شدن دو نفری که در مزرعه‌اند"، برخلاف آنچه برخی مدعی‌اند هیچ ارتباطی به حکایت نوح و خانواده‌اش و یا کسانی که در توفان هلاک شدند ندارد. البته داوری در واقع بخش جدایی‌ناپذیر انجیل است و عیسی در همین متن و در سایر جاها بر آن تأکید می‌ورزد و آمدنش را از پیش خبر می‌دهد
(داوری خود مبحث گسترده‌ای است که پرداختن به آن در این مقاله نمی‌گنجد. در آینده این مبحث مهم را به تفصیل بررسی خواهیم کرد)، ولی او بر این حقیقت نیز تأکید می‌کند که گرفته شدن و واگذارده شدن مختص قوم و نژاد خاص و یا پیروان دین بخصوصی نیست. زیرا همانطور که در رساله اول پطرس نیز آمده است، «داوری از خانه خدا شروع می‌شود».
این نوع بازنگری حکایت نوح و تلاش برای اصلاح درک و فهم ما از این داستان تنها محدود به عهدجدید نیست. بررسی دیدگاه انبیای عهدعتیق در این راستا نیز بسیار حائزاهمیت و قابل تأمل است. برای نمونه به این متن از کتاب حزقیال نبی توجه کنید:
«ای پسر انسان، اگر زمینی خیانت کرده، به من خطا ورزد و اگر من دست خود را بر آن دراز کرده، عصای نانش را بشکنم و قحطی در آن فرستاده، انسان و بهایم را از آن منقطع سازم، اگر چه این سه مرد یعنی نوح و دانیال و ایوب در آن باشند، خداوند یهوه می‌گوید که ایشان فقط جان‌های خود را به ‌عدالت خویش خواهند رهانید. و اگر حیوانات درنده به آن زمین بیاورم که آن را از اهل آن خالی سازند و چنان ویران شود که از ترس آن حیوانات کسی از آن گذر نکند، اگرچه این سه مرد در میانش باشند، خداوند یهوه می‌گوید: به حیات خودم قسم که ایشان پسران و دختران را رهایی نخواهند داد. ایشان به تنهایی رهایی خواهند یافت ولی زمین ویران خواهد شد. یا اگر شمشیری به آن زمین آورم و بگویم: ای شمشیر از این زمین بگذر. و اگر انسان و بهایم را از آن منقطع سازم، اگرچه این سه مرد در میانش باشند، خداوند یهوه می‌گوید: به حیات خودم قسم که پسران و دختران را رهایی نخواهند داد بلکه ایشان به تنهایی رهایی خواهند یافت. یا اگر وبا در آن زمین بفرستم و خشم خود را بر آن با خون بریزم و انسان و بهایم را از آن منقطع سازم، اگرچه نوح و دانیال و ایوب در میانش باشند خداوند یهوه می‌گوید: به حیات خودم قسم که نه پسری و نه دختری را رهایی خواهند داد، بلکه ایشان فقط جان‌های خود را به عدالت خویش خواهند رهانید» (حزقیال ۱۴:‏۱۳-‏‏‏‏۲۰).
این متن به‌روشنی نشان می‌دهد که خدا برای کسانی که خوانده و برگزیده و با آنان رابطه دیرینه داشته است حساب جداگانه باز نمی‌کند و به طرفداری قوم خویش برنمی‌خیزد تا به آنها امتیاز خاصی بدهد. در صورتی که ابناء قوم او از محبت و رحمت و انصاف و عدالت او دور شوند همگی همچون مردمان زمان نوح هلاک خواهند شد.
اشعیای نبی در موقعیتی دیگر از این هم پا فراتر گذارده می‌گوید، خدا قوم خود را که از راه‌های او دور شده و مورد غضب او واقع شده است برای همیشه ترک نمی‌کند و به حال خود وا نمی‌گذارد، بلکه رأفت و رقت او بر غضبش پیشی گرفته و بار دیگر به آنها رو می‌کند تا ایشان را برهاند. اشعیا به ما نشان می‌دهد که برای رحمت و بخشایش خدا حدودی نمی‌توان در نظر گرفت. او از رحمانیت خود قادر است کسانی را هم که در غضب بسته شده‌اند نجات بخشد.
اشعیا در نور عهد جاودانی که خدا برای محافظت کل جهان با نوح بسته است احسان خدا را بی‌انتها می‌بیند و می‌گوید: «خداوند ولی تو می‌گوید، به جوشش غضبی خود را از تو برای لحظه‌ای پوشانیدم، اما به احسان جاودانی بر تو رحمت خواهم فرمود. زیرا که این برای من مثل آب‌های نوح می‌باشد. چنانکه قسم خوردم که آب‌های نوح بار دیگر بر زمین جاری نخواهد شد همچنان قسم خوردم که بر تو غضب نکنم و تو را عتاب ننمایم. هر آینه کوه‌ها ذایل خواهند شد و تل‌ها متحرک خواهد گردید، لیکن احسان من از تو ذایل نخواهد شد و عهد سلامتی من متحرک نخواهد گردید. خداوند که بر تو رحمت می‌کند این را می‌گوید» (اشعیا ۵۴:‏۸-‏‏‏۹).
پیام اشعیا در نظر کسانی که هلاک شدنِ مردمان زمان نوح را ملاک داوری و قضاوت خود بر پیروان ادیان دیگر قرار می‌دهند بسیار عجیب و بیگانه می‌نماید! زیرا اشعیا غضب لحظه‌ای خدا را در مقابل شفقت و احسان جاودانه‌ای که در پیمان نوح متبلور است قرار می‌دهد و برجسته می‌نماید. بینش جدیدی را که اشعیا در ارتباط با پیمانی که خدا با نوح بسته است مطرح می‌کند بدین لحاظ قابل تأمل بسیار است زیرا که وی هشت قرن قبل از تولد مسیح سخن گفته است.
اکنون به دو متن دیگر که در رسالات پطرس آمده است توجه کنیم:
پطرس در رساله دوم خود نجات دینداران و مجازات ظالمان را پیش می‌کشد و طی آن موضوع فرشتگان سرکش را که خدا بر ایشان ترحم نفرمود با حکایت نوح پیوند می‌زند (دوم پطرس ۲:‏۴-‏‏‏۹).
روی سخن پطرس با افرادی است که در زمان او صاحبان اقتدار را خوار می‌شمردند. پطرس می‌گوید: آنان «جسور و متکبرند زیرا از تهمت زدن بر بزرگان به خود نمی‌لرزند.» وی مخاطبان خود را از خوار شمردن و تحقیر کردن صاحبان اقتدار منع می‌کند و به آنها هشدار می‌دهد. باید در نظر داشت که پطرس به یک مسأله موضعی و محلی اشاره دارد نه کلی و همگانی. لذا سخنانش را نمی‌توان به کسانی تعمیم داد که هنوز به کلیسا نپیوسته‌اند و عضو آن نشده‌اند. نکته حیرت‌آور این است که پطرس در جای دیگری که از قدرت فراگیر و رهاننده مکشوف شده خدا در مسیح سخن می‌گوید تا آنجا پیش می‌رود که مردمان گرفتار شده در توفان نوح را نیز مشمول نجات مسیح می‌شناسد.
پطرس می‌گوید: «زیرا مسیح نیز برای گناهان ما یک بار زحمت کشید، یعنی عادلی برای ظالمان، تا ما را نزد خدا بیاورد. در حالی که به حسب روح زنده گشت، و به آن روح نیز رفت و موعظه نمود به ارواحی که در زندان بودند. که سابقاً نافرمانبردار بودند هنگامی که حلم خدا در ایام نوح انتظار می‌کشید، وقتی که کشتی بنا می‌شد که در آن جماعتی قلیل یعنی هشت نفر به آب نجات یافتند» (اول پطرس ۳:‏۱۸-‏‏‏۲۰).
در آیات بعد پطرس با لحنی رازگونه توجه ما را به رابطه‌ای که بین توفان نوح و تعمید است جلب می‌کند. به‌نظر می‌رسد مقصودش این است که اگر تعمید می‌تواند افرادی را که چون خانواده نوح نالایقند به قوت رستاخیز مسیح نجات بخشد همان فیض نیز قادر است شامل کسانی نیز بشود که در زمان نوح به هلاکت رسیدند؛ چنین دیدگاه والا که از فیض مسیح ناشی می‌شود برای کسانی‌ که به‌ قول پولس «محض فیض نجات یافته‌اند به‌وسیله ایمان و این از آنها نیست بلکه بخشش خداست» فکر بکر و بیدارکننده‌ای است. (افسسیان ۲:‏۱۸).