۱۳۹۴ شهریور ۴, چهارشنبه

ویژگی منحصر به فرد واقعۀ قیام در انجیل یوحنا





روایت رستاخیز مسیح در همه اناجیل یافت می‌شود. اما نگاه انجیل یوحنا به این واقعه به‌گونه‌ای است که با سه انجیل دیگر، یعنی اناجیل متی، مرقس و لوقا که اصطلاحاً "اناجیل هم‌نظر" نامیده می‌شوند به‌کلی فرق دارد. در اناجیل هم‌نظر، تأکید بیشتر بر واقعه قیام به‌عنوان خلقتی تازه است. این اناجیل پس از تشریح زندگی عیسی در استان جلیل، به هفته آخر زندگی او در اورشلیم می‌پردازند و قیام او را به‌عنوان تحقق این وعدۀ خدا معرفی می‌کنند که "همه چیز را از نو خواهم ساخت". قیام مسیح تحقق وعدۀ احیای عدن است. درست همانطور که آدم و حوا با نافرمانی خود از باغ عدن رانده شدند و ارتباط‌شان با خدا گسسته شد، عیسی با پیروزی خود بر مرگ در باغی که او را در آنجا در قبر نهادند، این ارتباط گسسته را از نو احیا کرد و آفرینش جدیدی را بنیان نهاد. هدف اناجیل هم‌نظر در وهلۀ نخست این است که خواننده را در هفته‌ عید فصح که یکی از مهمترین اعیاد قوم اسرائیل است، همراهِ عیسی به اورشلیم ببرند. این عید یادآورِ خروج قوم خدا از اسارت مصر بود، و بنابراین اناجیل هم‌نظر می‌کوشند عیسایی را به‌تصویر ‌کِشند که با قربانی خود بر صلیب (همچون قربانی فصح)، خروج نوینی را برای قوم خدا به ارمغان ‌آورد. واقعه قیام مسیح در اناجیل هم‌نظر با صدور فرمان بزرگ و این وعدۀ عیسی که او نیز همراه شاگردان خواهد بود، خاتمه می‌یابد. اما دیگر در این مورد که این حضور عیسی با شاگردان پس از قیام به چه صورت خواهد بود و چه پیش‌شرط‌هایی خواهد داشت توضیحی داده نمی‌شود. این موضوع تنها در انجیل یوحنا بسط داده می‌شود. اناجیل هم‌نظر را می‌توان به پرندگانی تشبیه کرد که مدام از نقطه‌ای به نقطه دیگر در پروازند. برعکس، انجیل یوحنا همچون قایقی است در دریاچه‌ای آرام. مسیح در این انجیل زمان خیلی بیشتری برای سخن گفتن دارد. او در روز و شب آخر زندگی خود با شاگردان به تفصیل و در طول پنج فصل، یعنی فصل‌های ۱۳ تا ۱۷، دربارۀ لزوم رفتن خود نزد پدر و تداوم حضور خود با شاگردان از طریق روح‌القدس سخن می‌گوید. در واقع مهمترین ویژگیِ روایتِ قیام در انجیل یوحنا که آن را از روایت قیام در سایر اناجیل متمایز می‌سازد، تأکیدی است که در یوحنا بر تداوم حضور عیسی با شاگردان از طریق روح‌القدس می‌شود. این نکته را به‌خوبی در یوحنا ۲۰:‏۲۲ شاهدیم -‏‏‏‏‏‏ آیه‌ای که در سایر اناجیل یافت نمی‌شود: عیسی در این آیه بر شاگردان می‌دمَد و به آنان می‌گوید: «روح‌القدس را بیابید». قیام مسیح در انجیل یوحنا تنها به خلقت تازه محدود نمی‌شود، بلکه به مسئلۀ تداوم حضور مسیح و چگونگیِ این حضور نیز ارتباط پیدا می‌کند -‏‏‏‏‏‏ نکته‌ای که هیچ یک از اناجیل هم‌نظر به آن نمی‌پردازند.
دوازه فصل اول انجیل یوحنا بیانگر حضور و عمل عیسی است. عیسی در تمام این فصل‌ها آشکارا فاعل است. این موضوع در فصل ۱۲ به اوج می‌رسد: عیسی پس از تدهین شدن، همچون یک پادشاه وارد اورشلیم می‌شود و مردم استقبالی ملوکانه از او به‌عمل می‌آورند. گویی همه چیز مهیای به‌قدرت رسیدن اوست. اما به فصل ۱۳ که می‌رسیم، ناگاه صحنۀ آشکار حضور عیسی در جمع، به صحنه خصوصی گفتگوی او با شاگردان تبدیل می‌شود. عیسی بجای مشغول شدن با حمد و ثنای مردمی که او را پادشاه می‌پندارند (باب ۱۲)، در باب ۱۳ حوله به کمر بسته و شاگردانش را همچون یک غلام خدمت می‌کند. گفتگوی طولانیِ عیسی با شاگردان که طولانی‌ترین گفتگویی است که او با شاگردانش دارد، با شستن پاهای آنها در فصل ۱۳ آغاز می‌شود و با دعای عیسی برای آنها در فصل ۱۷ به پایان می‌رسد. ویژگی منحصر به‌فردِ انجیل یوحنا را نیز در قالب همین گفتگو و حالتِ گفتگو شاهدیم. قلب این گفتگو را در یوحنا ۱۶:‏۷ می‌بینیم:
عیسی در این گفتگو به این دغدغۀ خاطر شاگردان که پس از رفتن او تکلیف چه خواهد بود پاسخ می‌دهد: او پس از رفتن نیز کماکان با آنها خواهد بود. منتهی این تداوم حضور او، از طریق روح‌القدس است. درست همانطور که مسیح تجلی حضور خدا برای انسان بود، حال همان کارکردهایی که حضور مسیح در مدت زندگی‌اش بر زمین برای انسان‌ها داشت، به‌واسطۀ روح‌القدس از طریق شاگردان تداوم خواهد یافت. به‌عبارت دیگر، مسیح، این عمانوئیل یعنی "خدا با ما"، پس از قیام به‌واسطۀ روح‌القدس از طریق شاگردان با جهان خواهد بود.
منتهی این تداوم حضور، فرایندی مکانیکی نیست. به‌عبارت دیگر این طور نیست که چون مسیح قیام کرده است، حضورش به‌طور اتوماتیک از طریق روح‌القدس در شاگردان و پیروان او نیز ادامه داشته باشد و این تداومِ حضور مستلزم هیچ شرط و شروطی نباشد. خیر! باید دید خود عیسی چه راهی را طی کرد که باعث شد حضور خدا در او باشد. نمودار بالا درباره ۵ فصلی که گفتگوی عیسی با شاگردان را ثبت می‌کند، به‌خوبی نشان می‌‌دهد که عیسی برای آنکه تجلی حضور خدا باشد، دو خصلت عمده داشت: یکی خدمتِ فروتنانه (شستن پای شاگردان در فصل ۱۳) و دیگری دعا (فصل ۱۷). در واقع خارج از این دو عنصر مهم نمی‌توان محتوای گفتار عیسی را درک کرد. شستن پا در آن زمان عملی بود که بردگان و بچه‌ها انجام می‌دادند. معادل امروزیِ آن، خدماتی است که آنها را دونِ شأن خود می‌دانیم و یا احساس می‌کنیم با انجام آن وقت باارزش خود را به هدر داده‌ایم. انجام خدمات پست و پیش‌پاافتاده‌ای که به هیچ وجه جذاب و خوشایند نیستند و به چشم نیز نمی‌آیند، نقطۀ شروع ورود به دنیای فکری عیساست. مسیح پای‌های شاگردان خود را نشست تا نشان دهد که خداست، بلکه او چون خدا بود پای‌های آنان را شست. چنین خدمت فروتنانه‌ای جزو ذات الهی او بود. ما نیز اگر می‌خواهیم حضور مسیح به‌واسطۀ روح‌القدس در ما تداوم یابد، باید چنین روحیه خدمتی داشته باشیم. اینگونه است که می‌توان از روح خدا برخوردار شد و حضور مسیح را در خود تجربه کرد.
همانطور که در بالا گفته شد، نقطه ورود به جهانی که عیسی آن را به تصویر می‌کشد، خدمت است -‏‏‏‏‏‏ خدمت فروتنانه‌ای که در قالب شستن پاهای شاگردان در فصل ۱۳ متجلی است.
و اما خصلت دومی که عیسی داشت و باعث می‌شد حضور خدا در او متجلی باشد، دعاست -‏‏‏‏‏‏ دعایی که نمونه آن را در فصل ۱۷ می‌بینیم. در واقع بدون دعا نه می‌توان در این فضا باقی ماند و نه درک درستی از گفتار عیسی داشت. منتهی این دعا نیز خود دارای خصوصیاتی است: قلب این دعا را اتحاد با خدا و با یکدیگر تشکیل می‌دهد. دعای عیسی برای شاگردان و پیروانش در این فصل چنین است: «تا یک گردند، چنانکه ما یک هستیم» (یوحنا ۱۷‏:‏۲۲). به‌عبارت دیگر، منظور دعایی است که به تغییر ماهیت ما منجر شود، تا ما آن طور باشیم که خدا هست. منظور، دعایی است که ما را هم به خدا پیوند می‌زند و هم به یکدیگر. تداوم حضور مسیح در شاگردان، و نیز در ما که پیرو اوییم، خارج از این دو اصلِ اساسی یعنی خدمتِ فروتنانه و دعا امکان‌پذیر نیست. در واقع خارج از این دو اصل، حتی نمی‌توان گفتار عیسی را درک کرد، و البته روح‌القدس را نیز خارج از این دو عنصر اساسی نمی‌توان دریافت کرد. مأموریت مسیح ریشه در اتحاد او با خدا داشت، و امروز نیز مأموریت کلیسا بدون اتحاد با خدا و یکدیگر عقیم می‌ماند. و این اتحاد بدون افتادگی و دعا میسر نخواهد بود.
هدف از گفتگوی طولانی عیسی با شاگردان در آخرین شب زندگی عیسی، یعنی شبِ قربانیِ فصح، این است که آنان لزوم و علت رفتن عیسی به نزد پدر را دریابند. عیسی ۱۵ بار می‌گوید که "جهان را ترک می‌کنم"، و ۲۶ دفعه می‌گوید که "مدافع را می‌فرستم"."می‌روم" و "می‌فرستم" دو واژۀ کلیدی در این پنج فصل هستند. غیبت و خلاء حضور عیسی پس از قیام و صعود، با حضور روح‌القدس جبران می‌شود. رفتن عیسی از این جهان به‌معنای یتیم و بی‌کس شدن شاگردان نیست (۱۴:‏۱۸). گویی خدایی که در عیسی با شاگردان بود، حال نیز در شاگردان با دیگران خواهد بود. روح خدا کاری را که توسط عیسی در میان آنها انجام می‌داد، حال نیز از طریق آنها تداوم می‌بخشد. حضور عیسی از طریق روح، در شاگردان چنان ادامه می‌یابد که گویی این بار، هر یک از شاگردان مظهری است تمام‌نما از مسیح. لطفاً به آیات زیر در این باره توجه کنید:
۱۳:‏۴پاهای شما را شستم، شما هم پاهای یکدیگر را بشویید
۱۳:‏۳۴ و ۱۵:‏۱۲دوستتان دارم، شما هم همدیگر را دوست داشته باشید
۱۴:‏۱۲کار مرا دیدید، کار مرا و حتی بزرگ‌تر از آن را انجام خواهید داد
۱۴:‏۱۶-‏‏‏‏‏‏‏۱۷با شما بودم، روح‌القدس با شما خواهد بود
۱۴:‏۱۹چون زنده‌ام، شما هم خواهید زیست
۱۴:‏۲۰شما در من، من در شما
۱۴:‏۲۵-‏‏‏‏‏‏‏۲۶به شما تعلیم دادم، روح به شما تعلیم خواهد داد
۱۵:‏۴در من بمانید، من در شما می‌مانم
۱۵:‏۱۸-‏‏‏‏‏‏‏‏۲۵از من متنفر بودند، از شما نیز متنفر خواهند بود
۱۵:‏۲۶-‏‏‏‏‏‏‏۲۷شهادت روح دربارۀ من، شهادت شما درباره من
۱۶:‏۱۲-‏‏‏‏‏‏‏۱۵هنوز صحبت‌هایم تمام نشده، روح به شما خواهد گفت
۱۷:‏۱۱در جهان نیستم، آنها (شاگردان) هستند
۱۷:‏۲۲-‏‏‏‏‏‏‏۲۳من و پدر یک هستیم، آنها نیز یک باشند
۱۷:‏۱۶به جهان تعلق ندارم، آنها نیز تعلق ندارند
۱۷:‏۱۸مرا به جهان فرستادی، آنها را به جهان می‌فرستم
۱۷:‏۱۹تو در من و من در تو، باشد که آنها نیز در ما باشند
۱۷:‏۲۳ و ۲۶مرا دوست داری، آنها را نیز دوست داری
در واقع هر آنچه عیسی در میان شاگردان گفت و انجام داد، حال از طریق گفتار و اعمال شاگردان در میان مردم تداوم می‌یابد.
آری، ویژگی متمایز قیام مسیح در انجیل یوحنا "خدمت"، "گفتگو با عیسی" و "دعا" است (یوحنا ۱۳-‏‏‏‏‏‏‏۱۷). اینگونه است که حضور مسیح در غیاب او نیز همچنان با شاگردان و پیروان او خواهد بود -‏‏‏‏‏‏ حضوری که از طریق روح‌القدس میسر خواهد گردید. برای برخوردار شدن از این حضور، باید از خود عیسی الگو بگیریم که حضور خدا در او بود: باید فروتنانه همچون یک غلام کمر به شستن پای‌های یکدیگر ببندیم. باید بدون هیچ ‌ادعا و توقع، بدون آنکه گوش‌مان برای شنیدن استقبال ملوکانه مردم از ما تیز باشد، مظاهری تمام‌نما باشیم از مسیح برای این جهان. و نیز باید با دعا در انتظار روح خدا باشیم. این است سهم ما در واقعه قیام، سهمی که یوحنا چه زیبا آن را شرح داده. باشد که کلیسای امروز همانطور که عیسی برای شاگردانش دعا کرد، تداوم‌بخش حضور و عمل عیسی در جهان باشد.

۱۳۹۴ مرداد ۲۹, پنجشنبه

خدایی بی نهایت زیاد تر








پولس رسول در افسسیان ۳:‏۲۰ از خدایی سخن می‌گوید که "قادر است بینهایت فزون‌تر از هر آنچه بخواهیم یا تصور کنیم، عمل کند". این اواخر پی بردم که انتظار من از خدا بسیار کم شده است. گویی نیروی محرکه لازم برای خواستن چیزهای بیشتر و بزرگتر از خدا در من رو به ضعف گذاشته است. به آنچه تا به امروز از حضور و قدرت و برکات خدا در زندگی خود تجربه کرده‌ام، قانع‌ام. شما چطور؟ آیا گرسنه و تشنۀ کارهای بزرگتر خدا هستید؟ یا اینکه به وضع موجود تن داده‌اید؟ البته قناعت در مادیات، چنانکه کلام خدا می‌گوید، سودی عظیم با خود دارد. ولی قناعت در امور روحانی به رکود و درجا زدن در زندگی روحانی می‌انجامد. خوشابه‌حال گرسنگان و تشنگان پارسایی، زیرا ایشان سیر خواهند شد.
این خطر مخصوصاً ایمانداران قدیمی‌تر را تهدید می‌کند که نه تنها نیروی خواستن در آنها رو به ضعف گذارد، بلکه حتی تصور کارهای بزرگتر خدا نیز رفته رفته برایشان دشوار گردد. رویاهای ما برای زندگی خود و خانواده‌مان به لحاظ روحانی چیست؟ برای کلیسای خود، شهر خود و حتی ملت خود چه رویاهایی در سر می‌پرورانیم؟ مرغ خیال در زندگی ما تا چه ارتفاعی اوج می‌گیرد؟
البته رویاهایی وجود دارند که نمی‌توان آنها را چندان جدی گرفت. به یاد دارم که در ایام کودکی فوتبالم تعریفی نداشت. هر وقت بچه‌های مدرسه می‌خواستند بازی کنند من تقریباً آخرین نفری بودم که یارکشی می‌شدم. ولی در عالم رویا وضع کاملاً فرق داشت! خوب به‌یاد دارم که در رویاهای بعدازظهرهای گرم تابستان، خود را عضو تیم ملی می‌دیدم و خیلی وقت‌ها حتی گل هم می‌زدم! البته اینها رویاهای جدی نبودند. خود من هم می‌دانستم که رویا هستند و بس. ولی رویاهایی وجود دارند که واقعاً مسیر زندگی ما را تعیین می‌کنند و قوۀ محرکه ما برای جلو رفتن و پیروزی بر موانع و مشکلات زندگی‌اند. بدون داشتن چنین رویاهایی، زندگی ما یکنواخت، راکد و کسالت‌آور می‌شود. رویاها و آرزوهای شما برای زندگی‌ روحانی‌تان چیست؟
ما مسیحیان به خدایی ایمان داریم که قادر است بینهایت زیادتر از هر آنچه بخواهیم یا حتی تصور کنیم عمل کند! او نه تنها این قدرت را دارد که در زندگی ما کارهای بزرگی انجام دهد بلکه واقعاً می‌خواهد چنین کند. در آیه‌ای که نقل شد، مقصود پولس این نیست که به ایمانداران شهر افسس خداشناسی بیاموزد. بلکه می‌خواهد بگوید که خدا واقعاً مایل است در زندگی آنها این گونه عمل کند. ولی کلید دسترسی به این "بینهایت زیادتر" چیست؟ چگونه می‌توانیم شاهد کارهای بس بزرگتر خدا در زندگی خود، خانوادۀ خود، کلیسای خود و حتی ملت خود باشیم؟ پولس در آیات ۱۴ تا ۱۹ از همین باب به سه کلید مهم اشاره می‌کند.
رابطه با پدر: هویت ما
«از این رو زانو می‌زنم در برابر آن پدر که هر خانواده‌ای در آسمان و بر زمین از او نام می‌گیرد» (۱۴ و ۱۵). اولین کلید به زانوهای ما مربوط می‌شود! پولس در برابر پدر آسمانی زانو می‌زند و برای مسیحیان کلیسای افسس دعا می‌کند تا "بینهایت زیادترِ" خدا را تجربه کنند. همه چیز از اینجا شروع می‌شود. از حضور پدر. بدون خم شدن زانوهای ما در حضور پدر نه ما و نه عزیزان ما، نمی‌توانیم از برکات عالی خدا چنانکه باید برخوردار گردیم. ما مسیحیان از رابطه با خدا بسیار دم می‌زنیم. چقدر شنیده‌ایم و چقدر خودمان گفته‌ایم که مسیحیت در اصل یعنی رابطه با خدا. و چقدر کم مطابق با این شعار زندگی کرده و می‌کنیم! و بعد در عجبیم که چرا زندگی ما از آن نور و قوت کافی برخوردار نیست. این خطر حتی برای رهبران کلیسا و خادمین خدا وجود دارد که چنان غرق خدمت خدا شوند که خود خدا و رابطه با او را از دست بدهند.
این رابطه با پدر هویت ما را می‌سازد. در هر خانواده‌ای فرزندان از پدر نام می‌گیرند. امروزه هنوز این رسم وجود دارد. ما نیز در خانوادۀ الهی نام و هویت خود را از پدر آسمانی می‌گیریم. برخی از پدر خود تنها نامی می‌گیرند و بس. نه با او رابطه‌ای دارند و نه او در زندگی آنها نقش و جایی دارد. پدر آسمانی ما می‌خواهد با ما رابطۀ نزدیک، روزانه، و عمیق داشته باشد. او می‌داند که رمز سعادت و موفقیت ما در رابطۀ ما با اوست، زیرا او منبع حیات و همۀ نیکویی‌های دیگر زندگی است و بدون داشتن این رابطۀ نزدیک با او نمی‌توانیم از آنچه خدا برای ما در نظر دارد برخوردار شویم. متأسفانه بسیاری از مسیحیان، اگر نگوییم بیشتر آنها، به‌علت جدی نگرفتن رابطه و مشارکت هر روزه با خدا، خود را از این "بینهایت زیادترِ" او محروم می‌کنند.
بیایید در این خصوص تجدیدنظر کنیم. بیایید جای اول را نه در زبان فقط بلکه در عمل به او بدهیم. بیایید برنامۀ زندگی و خدمت خود را به‌گونه‌ای تنظیم کنیم که بتوانیم هر روز وقت مناسبی را در مصاحبت و مشارکت با خدا بگذرانیم. بیایید به‌حضور او نزدیک شویم و بگذاریم او به ما نزدیک شود. مردان و زنان برجسته خدا در طول تاریخ کسانی بوده‌اند که با خدا دَمخور و دَمساز شده‌اند. او قادر است و می‌خواهد بینهایت زیادتر از هر آنچه بخواهیم یا حتی تصور کنیم در زندگی ما عمل کند. هیچ مشغولیتی ارزش آن را ندارد که ما را از این بینهایت زیادتر خدا محروم سازد.

پر شدن از روح: قوت ما

کلید دوم در آیۀ ۱۶ یافت می‌شود: «دعا می‌کنم که بر حسب غنای جلال خود به شما عطا فرماید که در انسان باطنی خود به مدد روح او قوی و نیرومند شوید». بینهایت زیادتری که خدا می‌تواند و می‌خواهد در زندگی ما انجام دهد از درون خود ما شروع می‌شود. بسیاری از اوقات انتظار و تصور ما از کاری که خدا می‌خواهد در زندگی ما انجام دهد این است که او کاری برای ما یا توسط ما انجام دهد. ولی خدا در وهلۀ اول می‌خواهد کاری در درون ما انجام دهد. البته او مایل است برای ما و توسط ما نیز عمل کند، ولی بینهایت زیادتر خدا از درون ما شروع می‌شود. او می‌خواهد در انسان باطنی ما عمل کند. منتظر نباشید خدا اول محیط و اطرافیان شما را دگرگون کند تا در نتیجۀ آن شما نیز برکت بیابید و دگرگون شوید. خدا می‌خواهد اول خود شما را دگرگون کند و بعد توسط شما محیط و اطرافیان‌تان را نیز دگرگون خواهد کرد. کار بزرگ خدا از درون خود شما شروع می‌شود.
خدا این کار را توسط روح خود انجام می‌دهد. او نیروی عظیمی را در درون ما به ودیعه گذاشته است. همین است نیرویی که پولس در آیه ۲۰ به آن اشاره می‌کند، نیرویی که در ما فعال است و خدا می‌تواند به‌وسیلۀ آن بینهایت زیادتر از هر آنچه بخواهیم یا تصور کنیم عمل کند. خدای خالق آسمان و زمین توسط روح خود در درون ما ساکن شده است. روح خدا به اعماق وجود ما دسترسی دارد و می‌خواهد نیروی عظیم خدا را در درون ما جاری سازد. ما مؤمنان به مسیح، انسان‌هایی معمولی نیستیم. ما با بقیۀ مردم این دنیا تفاوت داریم. اگر پیوسته از روح خدا پر شویم و اجازه دهیم نیروی عظیم او در درون ما آزاد شود، شاهد کارهای بزرگ خدا در زندگی خود و اطرافیان‌مان خواهیم بود. خدا می‌خواهد نخست ما را بیدار سازد و سپس از ما برای بیداری و برکت خانواده، کلیسا و حتی ملت ما استفاده کند.
به یاد دارم سال‌ها پیش فیلمی را تماشا کردم که در آن موجوداتی از کرات دیگر به زمین آمده و در درون عده‌ای از انسان‌ها زندگی می‌کردند. این اشخاص، ظاهری مانند دیگر مردم داشتند ولی در زمان‌های خاصی قدرت‌های عجیبی از آنها به‌ظهور می‌رسید که بر خلاف بیشتر فیلم‌های اینچنینی، منشأ کارهای نیک بود. مثلاً قدرت شفا دادن و حتی زنده کردن مردم را داشتند. حال، نه صرفاً نیرویی آسمانی بلکه خود خدای قادر مطلق توسط روحش در قلب تک تک مسیحیان واقعی سکونت گزیده است. این صرفاً شعار و حرف نیست، بلکه عین حقیقت است. اگر این حقیقت را با تمام وجود خود باور کنیم و بگذاریم روح خدا هر چه بیشتر هدایت زندگی ما را بر عهده بگیرد و در ما عمل کند، نخست خود ما و سپس خانواده و کلیسای ما را دگرگون خواهد کرد.

سکونت مسیح: شخصیت ما

کلید سوم در آیۀ ۱۷ یافت می‌شود: «تا مسیح به‌واسطۀ ایمان در دل‌های شما ساکن شود». قوتی که روح‌القدس در درون ما آزاد می‌کند در جهت و راستای خاصی در ما عمل می‌نماید. نیروی عظیم روح، نیرویی عریان و بی‌شکل نیست، بلکه عمل این نیرو در وجود ما شکل خاصی دارد. روح‌القدس ما را به شکل مسیح در می‌آورد. نتیجۀ کار روح‌ شکل گرفتن مسیح در ماست. هدف خدا برای زندگی فرزندانش همین است. «زیرا آنان را که از پیش شناخت، ایشان را همچنین از پیش معین فرمود تا به شکل پسرش در آیند تا او فرزند ارشد از برادران (و خواهران) بسیار باشد» (رومیان ۸:‏۲۹). از همین روست که پولس به غلاطیان می‌گوید: «فرزندان عزیزم، که برای‌تان باز درد زایمان دارم تا مسیح در شما شکل بگیرد» (۴:‏۱۹). روح‌القدس است که این هدف خدا را در زندگی مؤمنان تحقق می‌بخشد و این کار را با ساکن کردن خود مسیح در ما انجام می‌دهد. شبیه مسیح شدن صرفاً با تقلید از مسیح میسر نیست بلکه از طریق سکونت خود او در ما جامۀ عمل می‌پوشد. مسیح توسط روح در ما ساکن می‌شود و ما را در آنچه هست و آنچه دارد شریک می‌سازد. به‌عبارت دیگر، ما با مسیح هم‌ارث می‌شویم. ما برادران و خواهران مسیح می‌شویم، و او برادر ارشد ما!
این است آنچه خدا می‌خواهد در زندگی هر یک از ما انجام دهد. سهم ما در انجام این کار عظیم، ایمان است. اگر واقعاً باور کنیم که مسیح در ما ساکن است و بر اساس این باور زندگی کنیم، "بینهایت زیادترِ" خدا رفته رفته در زندگی ما به‌ظهور خواهد رسید. هدف خدا برای زندگی ما خیلی بیشتر از آمرزش گناهان ماست. البته برخورداری از آمرزش گناهان نعمت بزرگی است که باید تا ابد خدا را برای آن شکر گفت. ولی آمرزش تنها آغاز راه است. هدف خدا این است که ما را با پسرش هم‌ارث گرداند. هم‌ارث شدن با مسیح یعنی شریک شدن در هر آنچه او دارد. ما در مرگ و قیام مسیح، در حیات او، در مقام او به‌عنوان فرزند خدا، در محبت پدر نسبت به او، در رابطۀ صمیمانۀ او با پدر، در قدوسیت او، در اقتدار او، در کارهای او، در آرامش او، در شادی او، در زحمات او و در جلال او شریک می‌‌شویم. این است بینهایت زیادتر خدا. و همۀ اینها با شریک شدن ما در "روح مسیح" یعنی روح‌القدس امکان‌پذیر می‌گردد.

ریشه ‌دواندن در محبت

نتایج و پی‌آمدهای سکونت مسیح در ما و همشکل شدن ما با او به ابعاد صرفاً اخلاقی زندگی ما محدود نمی‌شود، ولی چنانکه از ادامۀ سخن پولس کاملاً آشکار است، ابعاد اخلاقی جایگاه مهمی در این میان دارند. نقطۀ اوج این بخش بسیار پرشکوه از سخنان پولس و هدف از هر آنچه تا اینجا گفته شد آن است که در محبت ریشه بدوانیم و در آن استوار شویم!
قدرتی که در زندگی مسیح به‌ظهور می‌رسید قدرتِ محبت بود. کسی که به فرمان او دیوزدگان آزاد می‌شدند، بیماران شفا می‌یافتند، گرسنگان سیر می‌شدند و مردگان بر می‌خاستند، کسی بود که به سوی جلجتا می‌رفت. معجزات عیسی از محبت و دلسوزی او سرچشمه می‌گرفت، همان محبتی که او را به فدا کردن جان خود بر صلیب واداشت. ما بسیاری از اوقات، معجزات را می‌خواهیم، ولی از صلیب می‌گریزیم. شاگردان عیسی نیز وقتی معجزات عیسی را دیدند ایمان آوردند که او همان مسیحای موعود است که باید اسرائیل را نجات دهد. ولی مفهومی که از مسیحا در ذهن داشتند بسیار ناقص و یک‌بعدی بود. لازم بود عیسی بارها درباره صلیب به آنها تعلیم دهد، زیرا درک و پذیرش صلیب آسان نبود. امروز نیز به همین گونه است. همۀ ما نیاز داریم صلیب و محبتی را که بر آن آشکار شد بیشتر بشناسیم. باید در این محبت ریشه بدوانیم و در آن استوار شویم. تنها در این صورت است که بینهایت زیادترِ خدا را تجربه خواهیم کرد.
کلام خدا می‌گوید «خدا محبت است» (اول یوحنا ۴:‏۸ و ۱۶). محبت بودن خدا در تثلیث ریشه دارد. پدر، پسر و روح از ازل تا ابد یکدیگر را محبت می‌کنند. وقتی در خدا ریشه می‌دوانیم، در واقع در محبت ریشه می‌دوانیم و برعکس. یوحنا می‌گوید: «خدا محبت است و کسی که در محبت ساکن است، در خدا ساکن است و خدا در او» (اول یوحنا ۴:‏۱۶). پولس نیز در قسمتی که بررسی کردیم در واقع همین را می‌گوید. او در آیات ۱۴ تا ۱۷ به هر سه شخص تثلیث اشاره می‌کند و نقش هر یک از آنها را در زندگی ما بیان می‌نماید. دعا نزد پدر، نیرو گرفتن از روح و اتحاد و همشکل شدن با مسیح، به‌طور خیلی خلاصه نوع رابطۀ ما را با هر یک از سه شخص تثلیث و نقش خاص هر یک از آنها را در زندگی ما نشان می‌دهد. وقتی نزد پدر دعا می‌کنیم، از روح‌القدس و نیروی او پر می‌شویم، و با مسیح متحد و همشکل می‌گردیم، در واقع در خودِ تثلیث که محبت است ریشه‌ می‌دوانیم و استوار می‌‌شویم.
خدا می‌خواهد ما هر چه بیشتر این محبت را بشناسیم و در آن ریشه بدوانیم. پولس در آیه ۱۸ از درازا، پهنا، ژرفا و بلندای محبت مسیح سخن می‌‌گوید. درازای محبت مسیح تا ابد را شامل می‌شود. محبت او محبتی موقتی نیست. آنچه این محبت در زندگی ما انجام می‌دهد جاودانی است. پهنای محبت مسیح همۀ انسان‌ها بلکه تمامی خلقت را در بر می‌گیرد. خدا جهان را اینقدر محبت کرد که پسر یگانۀ خود را داد. محبت خدا یهود و غیر یهود، زن و مرد، پیر و جوان، فقیر و ثروتمند، ایرانی و غیر ایرانی نمی‌شناسد. او می‌خواهد همۀ انسان‌ها بلکه تمامی خلقت از این محبت برخوردار گردند. البته خدا محبت خود را به هیچ کس تحمیل نمی‌کند، چون محبت بنا به ذات خود نمی‌تواند تحمیلی باشد. ژرفای محبت خدا تا به صلیب می‌رسد. محبت خدا محبتی سطحی و کم عمق نیست. او که برابر با خدا بود خود را از جلال خود خالی کرد و تا به مرگ -‏ بلکه مرگ بر صلیب -‏ تن به خواری داد. خدا به پایین‌ترین جای‌ها نزول کرد تا ما را برافرازد. بلندای محبت مسیح تا جای‌های آسمانی می‌رسد. خدا ما را با مسیح برخیزانیده و با او در جای‌های آسمانی نشانیده است. هدف خدا برای ما هدفی بسیار والاست. وقتی اینچنین محبت مسیح را ‌می‌شناسیم، «پر می‌شویم تا تمامی پری خدا» (افسسیان ۳:‏۱۹، ترجمۀ قدیمی). براستی که این فراتر از معرفت بشری است. فقط می‌توانیم تا ابد خدا را برای آن شکر کنیم.

خاتمه و نتیجه‌گیری

نقشۀ خدا برای انسان‌ها بسیار عجیب و حیرت‌انگیز است. خدای کتاب‌مقدس قادر است و می‌خواهد بینهایت زیادتر از هر آنچه بخواهیم یا حتی تصور کنیم در زندگی ما که به مسیح ایمان آورده‌ایم، عمل کند. سه کلید مهم برای رسیدن به این بینهایت زیادترِ خدا وجود دارد. هر یک از آنها به کار یکی از سه شخصیت تثلیث مربوط می‌شود. باید رابطه‌ای نزدیک، روزانه و عمیق با پدر داشته باشیم. رابطه با پدر هویت ما را تشکیل می‌دهد. باید هر چه بیشتر از روح خدا پر شویم و به روح رفتار کنیم. پر شدن از روح، قوتِ زندگی ما را فراهم می‌سازد. باید مسیح به‌واسطۀ ایمان در ما ساکن شود. سکونت مسیح و اتحاد ما با او، جهت زندگی ما را تعیین می‌کند و شخصیت ما را می‌سازد. این‌گونه در محبت که خود خداست ریشه می‌دوانیم و استوار می‌گردیم. خدا می‌خواهد درازا، پهنا، ژرفا و بلندای محبت مسیح را بشناسیم تا پر شویم از تمامی پری خدا.
بیایید به آنچه تا کنون از خدا و برکات او تجربه کرده‌ایم قانع نباشیم. هدف خدا برای زندگی ما هدفی بسیار بزرگ است. او می‌خواهد ما شبیه پسر او شویم. او می‌خواهد زندگی ما را، خانوادۀ ما را، کلیسای ما را و ملت ما را از هر حیث برکت دهد. همۀ اینها از خم شدن زانوهای ما نزد پدر شروع می‌شود. بیایید هر روز به حضور او برویم و روی او را با تمامی دل بطلبیم. بیایید به او نزدیک شویم تا او نیز به ما نزدیک شود. بیایید از او بخواهیم که ما را از روح خود بیش از پیش پر سازد و مسیح را بیش از پیش در دل‌های ما ساکن گرداند. «جلال باد بر او که می‌‌تواند به‌وسیلۀ آن نیرو که در ما فعال است، بینهایت فزون‌تر از هر آنچه بخواهیم یا تصور کنیم عمل کند. «بر او در کلیسا و در مسیح عیسی، در تمامی نسل‌ها، تا ابد جلال باد! آمین» (افسسیان ۳:‏۲۰-‏۲۱).

۱۳۹۴ مرداد ۲۳, جمعه

خلقتی تازه



کلام خدا می‌گوید: «اگر کسی در مسیح باشد، خلقتی تازه است. چیزهای کهنه درگذشت؛ هان همه چیز تازه شده است» (دوم قرنتیان ۵:‏۱۷). کتاب‌‌مقدس با شرح آفرینش خدا آغاز می‌شود. خدا جهان را به‌واسطۀ کلام خود آفرید و او همه چیز را نیکو آفرید. این عبارت در پایان مراحل مختلف کار آفرینش تکرار شده است: «و خدا دید که نیکوست» (پیدایش ۱:‏۴، ۱۰، ۱۲، ۱۸، ۲۱، ۲۵، ۳۱). ولی آفرینش نیکوی خدا در اثر گناه انسان به فساد و تباهی گرفتار آمد و علت واقعی همۀ مصائب و مشکلات ما نیز همین است. کلام خدا می‌گوید که جهان خلقت در اثر دچار شدن به فساد درد می‌کشد و چشم‌انتظار رهایی است: «خلقت تسلیم بطالت شد، نه به خواست خود، بلکه به ارادۀ او که آن را تسلیم کرد، با این امید که خود خلقت نیز از بند فساد رهایی خواهد یافت … ما می‌دانیم که تمام خلقت تا هم اکنون از دردی همچون درد زایمان می‌نالد» (رومیان ۸:‏۲۰-‏‏‏‏‏‏۲۲).
اما خدا توسط اشعیا وعدۀ خلقتی نوین را داد: «زیرا اینک من آسمانی جدید و زمینی جدید خواهم آفرید و چیزهای پیشین به یاد نخواهد آمد و به خاطر نخواهد گذشت» (اشعیا ۶۵:‏۱۷). این خلقت تازه خدا نیز مانند خلقت نخست به‌واسطۀ مسیح که کلام مجسم خداست، انجام می‌شود. پولس در دوم قرنتیان ۵:‏۱۷ که در بالا نقل شد، اعلام می‌کند که خلقت تازۀ خدا در مسیح آغاز شده است. هر که به مسیح ایمان آورد و در مسیح قرار بگیرد خلقتی تازه می‌شود. در خلقت نخست خدا، آفرینش انسان نقطۀ اوج خلقت بود. در خلقت تازۀ خدا، آفرینش انسانی نو، نقطۀ آغاز خلقت است. خدا نخست انسانی نو می‌آفریند و سپس به‌وسیلۀ این انسان تازه، همۀ خلقت را تازه می‌کند. از همین روست که پولس می‌گوید «جهان خلقت با اشتیاق تمام منتظر ظهور پسران خداست» -‏‏‏‏‏ منتظر اینکه در «آزادی پرجلال فرزندان خدا سهیم شود» (رومیان ۸:‏۱۹ و ۲۱). درست همانطور که عامل خرابی انسان بود، عامل شفا و آزادی هم انسان است، البته انسان تازه که در مسیح خلق می‌شود.
در اثر سقوط انسان در گناه، زندگی او از ابعاد مختلف دچار خرابی و فساد شده است. در این مقاله به سه مشکل عمدۀ انسان که سبب می‌شود او به خلقتی تازه نیاز داشته باشد می‌پردازیم.

مشکل انسان با خدا

بزرگترین مشکل انسان، مشکل او با خود خداست! گناه باعث بیگانگی و دشمنی بین انسان و خدا شده است (رومیان ۵:‏۱۰؛ ۸:‏۷-‏‏‏‏‏‏۸). انسان بیش از هر چیز دیگر، به آشتی با خدا نیاز دارد. او با گناه خود به خدا، به همنوع خود، به خودش و به طبیعت لطمه زده است. از همین رو زیر غضب خدا قرار دارد. کلام خدا می‌گوید که انسان در وضع طبیعی خود و پیش از ایمان آوردن به مسیح در نافرمانی‌ها و گناهان خود مرده است و بنا به طبیعت خود محکوم به غضب خداست (افسسیان ۲:‏۱-‏‏‏‏‏‏۳؛ رومیان ۱:‏۱۸ به بعد).
امروز ما گرفتار مشکلات گوناگونی هستیم. ولی مشکلی که بیش از هر مشکل دیگر نیاز به حل آن داریم، مشکل ما با خداست! بدون حل مشکل ما با خدا، بسیاری دیگر از مشکلات ما نیز حل نخواهد شد، زیرا تنها خداست که می‌تواند آنها را برای ما حل کند. انسان امروز خود را با مشکلات بزرگی روبرو می‌بیند، مشکلاتی همچون جنگ، تروریسم، سلاح‌های هسته‌ای، بحران محیط زیست، فروپاشی خانواده، بیماری‌های مهلک مانند سرطان و ایدز، افسردگی، اضطراب، فقر و غیره. اما ریشه‌ای‌ترین و خطرناک‌ترین مشکل انسان که او را به سوی نابودی سوق می‌دهد، مشکل بیگانگی با خدا و قرار داشتن زیر غضب اوست. اگر این مشکل بنیادی حل شود، اگر بین انسان و خدا آشتی برقرار شود، آنگاه خدا ما را در حل بسیاری از مشکلات دیگر نیز یاری خواهد داد.
مژدۀ انجیل این است که خدا خودش برای حل این بزرگترین مشکل انسان قدم پیش گذاشته است. کلام خدا در ادامۀ آیه‌ای که در آغاز مقاله نقل شد به همین کار نجاتبخش خدا اشاره می‌کند: «اگر کسی در مسیح باشد، خلقتی تازه است. چیزهای کهنه درگذشت؛ هان همه چیز تازه شده است. اینها همه از خداست که به‌واسطۀ مسیح ما را با خود آشتی داده و خدمت آشتی را به ما سپرده است. به دیگر سخن، خدا در مسیح جهان را با خود آشتی می‌داد و گناهان مردم را به حسابشان نمی‌گذاشت» (دوم قرنتیان ۵:‏۱۷-‏‏‏‏‏‏۱۹).
"اینها همه از خداست". فقط خدا می‌توانست و می‌تواند مشکل انسان را با خودش حل کند، و او به‌واسطۀ مسیح این کار را انجام داده است. خدا در مسیح جهان را با خود آشتی می‌دهد. او گناهان مردم را به حسابشان نمی‌گذارد. خدا برای این کار بهایی گران پرداخته است. آیۀ ۲۱ در این باره می‌گوید: «او کسی را که گناه را نشناخت، در راه ما گناه ساخت، تا ما در وی پارسایی خدا شویم.» مسیح جایگزین ما شد. او که گناهی نداشت محکومیت و مجازات ما را بر خود گرفت و در عوض پارسایی و برائت خود را به ما بخشید. او گناهکار محسوب شد تا ما پارسا شمرده شویم! خدا پسر خود را داد تا ما را با خود آشتی دهد. او این پیام آشتی را به واعظان انجیل سپرده است. آنها سفیران مسیح هستند و خدا از زبان آنها همۀ جهانیان را به آشتی می‌خواند. آنها از جانب مسیح از همۀ انسان‌ها استدعا می‌کنند که با خدا آشتی کنند. پولس سخن خود را با نقل آیه‌ای از کتاب اشعیا به پایان می‌برد که در آن خدا می‌گوید: «در زمان لطف خود تو را اجابت کردم و در روز نجات تو را مدد نمودم.» و بعد پولس ادامه می‌دهد: «هان، اکنون زمان لطف خداست؛ هان، امروز روز نجات است» ( دوم قرنتیان ۶:‏۲). بله، حقیقتاً امروز روزی است که خدا می‌خواهد انسان را نجات دهد. اکنون زمانی است که لطف خدا می‌تواند شامل حال همه شود. حل این بزرگترین مشکل بشر را نباید به فردا موکول کرد. امروز روزی است که خدا می‌خواهد ما را با خود آشتی دهد. هر کس این پیام آشتی را بشنود و به آن پاسخ مثبت دهد، بیگانگی و دشمنی او با خدا پایان می‌پذیرد. هر که خون مسیح را به‌عنوان کفارۀ گناهان خود بپذیرد و قلب خود را کاملاً تسلیم او کند، همۀ گناهانش آمرزیده می‌شود و بین او و خدا صلح و آشتی برقرار می‌گردد. نه فقط این، بلکه خدا او را به‌عنوان فرزند عزیز خود می‌پذیرد و با او رابطۀ پدر فرزندی برقرار می‌کند.

مشکل انسان با شیطان

هر چند بزرگترین مشکل انسان، مشکل او با خداست، ولی انسان مشکلات بزرگ دیگری هم دارد. یکی از این مشکلات، دشمنی است دیرینه که از همان آغاز آفرینش انسان، کمر به نابودی او بسته است. این دشمن دیرینه کسی نیست جز شیطان و نیروهایش. از همان باب سوم کتاب‌مقدس می‌بینیم که شیطان در سقوط انسان و عصیان او نسبت به خدا نقش مهمی داشته است. انسان با گوش سپردن به سخنان شیطان و تن دادن به وسوسه او، خود را در حاکمیت این دشمن مکار قرار داد. خواستِ خدا این بود که انسان به نمایندگی از خدا بر جهان حکم براند و از آن نگاهداری کند. ولی انسان در نتیجۀ گناه و دور شدن از خدا حاکمیت خود را از دست داد و خود اسیر و بردۀ گناه و شیطان شد. بدین ترتیب، انسان به جای اینکه به‌عنوان نمایندۀ خدا، اراده و پادشاهی او را بر جهان برقرار کند، اکنون به‌عنوان برده و نماینده شیطان وسیلۀ انجام اهداف و مقاصد اوست. از همین روست که مسیح شیطان را "رئیس این جهان" و پولس او را "خدای این عصر" می‌خواند (یوحنا ۱۴:‏۳۰؛ دوم قرنتیان ۴:‏۴). علاوه بر شیطان، کلام خدا به ریاست‌ها و قدرت‌ها و فوج‌های روحانی شریر نیز اشاره می‌کند (افسسیان ۶:‏۱۲). اینها فرشتگان سقوط‌کرده‌ای هستند که به‌همراه شیطان بر ضد خدا قیام کرده‌اند و اکنون تحت رهبری شیطان در جهت نابودی خلقت خدا، بخصوص انسان، فعالیت می‌کنند. همۀ نسل بشر که در گناه سقوط کرده و از خدا دور شده است، تحت حاکمیت این نیروهای تاریکی زندگی می‌کند.
تأثیر و نفوذ شیطان و نیروهای تاریکی در زندگی انسان شکل‌های مختلفی به خود می‌گیرد. کلام خدا او را رئیس قدرت هوا می‌نامد که «در سرکشان عمل می‌کند» (افسسیان ۲‏:‏۱-‏‏‏‏‏‏۲). او انسان را وسوسه می‌کند و به گناه می‌کشاند (پیدایش ۳:‏۱-‏‏‏‏‏‏۵ ؛ متی ۴:‏۱؛ اول تسالونیکیان ۳:‏۵). او با دروغ‌های خود ما را فریب می‌دهد (یوحنا ۸:‏۴۴؛ دوم قرنتیان ۱۱:‏۳). او ذهن انسان را کور می‌کند تا حقایق الهی را درک نکند (دوم قرنتیان ۴:۴). او بر ما ادعا وارد می‌کند و ما را زیر محکومیت نگاه می‌دارد (مکاشفه ۱۲:‏۱۰). او انسان را به درجات مختلف مورد آزار قرار می‌دهد که این آزار گاه به‌صورت ناهنجاری‌های روحی و روانی جلوه‌گر می‌شود. حتی برخی از بیماری‌های جسمی انسان، نتیجۀ کار شیطان و نیروهای اوست. و بالاخره شیطان از طریق مذاهب دروغین بر زندگی آدمیان حاکم می‌شود. کتاب‌مقدس به‌صراحت می‌گوید که دنیا در آن شریر لمیده است (اول یوحنا ۵:‏۱۹). بنابراین، علت بسیاری از مشکلات و مصائب بشر همین اسارت او در چنگال شیطان و نیروهای شیطانی است. متأسفانه بسیاری از انسان‌ها، حتی مؤمنان به مسیح، از وجود و یا میزان تأثیر این دشمن خارجی در زندگی خود غافلند، و همین غفلت باعث می‌شود شیطان همچنان به حاکمیت و اذیت و آزار خود در زندگی آنها ادامه دهد.
مژدۀ انجیل این است که وقتی کسی به مسیح ایمان می‌آورد خلقتی تازه‌ می‌شود که دیگر اسیر و بندۀ شیطان نیست. بسیاری در داوری خدا بر مار (پیدایش ۳:‏۱۵)، وعدۀ شکست نهایی شیطان را می‌بینند. خدا به مار می‌گوید که فرزند زن یعنی انسان سر او را خواهد کوبید، که منظور کسی جز عیسای مسیح نیست. خدا در مسیح سر شیطان را کوبیده است. پیروزی مسیح بر شیطان در تمام زندگی او آشکار می‌شود ولی در مرگ و قیام او به اوج می‌رسد. مسیح در زندگی خود، بر خلاف آدم و نسل او، بر همۀ وسوسه‌های شیطان پیروز شد. او با آوردن پادشاهی خدا به زندگی مردم، قدرت‌های تاریکی را از زندگی آنان بیرون کرد و می‌کند. این آزادسازی در آمرزش گناهان مردم، احیای رابطۀ آنها با خدا، اخراج ارواح پلید از زندگی آنها و شفای بیماری‌های جسمی آنها جلوه‌گر می‌شد و می‌شود.
ولی این پیروزی مسیح در مرگ او بر صلیب به اوج خود رسید. کلام خدا می‌گوید که مسیح با مرگ خود «ریاست‌ها و قدرت‌ها (یعنی نیروهای تاریکی) را خلع سلاح کرده، در نظر همگان رسوا ساخت و به‌وسیلۀ صلیب بر آنها پیروز شد» (کولسیان ۳:‏۱۶). مسیح با مرگ خود صاحب قدرت مرگ یعنی ابلیس را از اریکۀ قدرت به زیر کشید (عبرانیان ۲:‏۱۴). او لااقل به دو شکل این کار را کرد. نخست اینکه مرگ بر صلیب، بزرگترین جواب "نه" از سوی مسیح به شیطان بود. او حاضر شد با آن وضع دلخراش بمیرد، ولی به ارزش‌ها و روش‌های شیطانی تن ندهد. بدین معنا او شیطان را خلع سلاح کرد و به زیر کشید. دوم اینکه او با برداشتن گناه جهان که به شیطان قدرت بخشیده بود، این قدرت را از او سلب کرد. پیروزی صلیب در قیام و صعود مسیح کاملاً آشکار شد. کتاب‌مقدس می‌گوید که خدا با قدرت عظیم خود «او را از مردگان برخیزانید و در جای‌های آسمانی، بر دست راست خود نشانید، بس فراتر از هر ریاست و قدرت و نیرو و حاکمیت، و هر نامی که چه در این عصر و چه در عصر آینده ممکن است از آن کسی شود، و همه چیز را زیر قدم‌های او نهاد» (افسسیان ۱:‏۲۰-‏‏‏‏‏‏۲۲).
وقتی کسی به مسیح ایمان می‌آورد و در مسیح قرار می‌گیرد، پیروزی مسیح از آن او می‌شود. از همین رو کتاب‌مقدس می‌گوید که خدا «ما را از قدرت تاریکی رهانیده و به پادشاهی پسر عزیزش منتقل ساخته است» (کولسیان ۱:‏۱۳). خدا ما را «با مسیح برخیزانید و در جای‌های آسمانی با مسیح عیسی نشانید» (افسسیان ۲:‏۴-‏‏‏‏‏‏۶). ما دعوت داریم با مسیح در جایی بالاتر از همۀ ریاست‌ها و قدرت‌های شریر حکومت کنیم! مسیح به پیروان خود این اقتدار را بخشیده که ماران و عقرب‌ها و همۀ قدرت دشمن را پایمال کنند (لوقا ۱۰:‏۱۹). این حق مسلم فرزندان خداست. آنها نه تنها دیگر نباید تحت حاکمیت و یا آزار و یا حتی نفوذ نیروهای تاریکی زندگی کنند، بلکه خدا به آنها قدرت بخشیده که مانند مسیح این نیروها را از زندگی مردم بیرون برانند و ستمدیدگان ابلیس را رهایی بخشند.
البته مانند دیگر برکات بیشمار خدا در مسیح، آزادی کامل از آزار شیطان امری نیست که به یکباره و خود به خود در زندگی پیرو مسیح به ظهور برسد، بلکه نیاز به آگاهی، توکل و همکاری ما با خدا دارد. ولی جای تردید نیست که خدا پیروزی را در مسیح برای ما فراهم آورده است. اگر حقایق رهایی‌بخش کلام را در این خصوص بدانیم، از روح خدا پر باشیم، و با خدا زندگی کنیم، این پیروزی از آن ماست.

مشکل انسان با خودش

کلام خدا می‌گوید که نسل بشر در گناه سقوط کرده و گرفتار فساد و تباهی شده است. پولس از انسان و انسانیت قدیم سخن می‌گوید که تحت تأثیر امیال فریبنده دستخوش فساد است (افسسیان ۴:‏۲۲). این انسان در بطالت ذهن خود رفتار می‌کند. عقل او تاریک شده است و به‌علت جهالتی که نتیجۀ سخت‌‌دلی اوست از حیات خدا به دور افتاده است. او چون هر حساسیتی را از دست داده است، خود را یکسره در هر هرزگی رها کرده است، چندان که حریصانه دست به هر ناپاکی می‌آلاید. (افسسیان ۴:‏۱۷-‏‏‏‏‏‏۱۹). او در نافرمانی‌ها و گناهان خود مرده است. از هوای نفس خود پیروی می‌کند و خواسته‌ها و افکار آن را به جا می‌آورد (افسسیان ۲:‏۱-‏‏‏‏‏‏۳).
مشکل ما تنها مشکل یا مشکلات خارجی نیست. ما بیشتر اوقات مشکل را خارج از خودمان می‌جوییم. مشکل را در دیگران می‌بینیم، در جامعه، در شرایط اقتصادی، در همسر یا فرزند یا صاحبکار می‌بینیم. حال‌ آنکه ما گرفتار یک مشکل جدی درونی هستیم و آن طبیعت سقوط‌کرده و گناه‌آلود ما است. مشکل ما حتی تنها غضب خدا یا قهر شیطان نیست. مشکل چنانکه مسیح می‌گوید ریشۀ خراب درخت وجود ما و قلب فاسد و مریض ما هم هست. این خرابی در نهایت موجب مرگ ما می‌شود.
به ما گفته‌اند فترت انسان پاک است. محیط است که او را خراب می‌کند. ولی کتاب‌مقدس می‌گوید فترت انسان خراب است و همین باعث خرابی محیط او هم می‌شود. خیلی از مذاهب و مکاتب فکری و اجتماعی، راه نجات را در تغییر محیط جستجو می‌کنند. آنها قادر به تغییر درون انسان نیستند. اما مسیح به این دنیا آمد تا درون انسان را تبدیل کند. اگر کسی در مسیح باشد خلقتی تازه می‌شود. انسان به تولدی تازه نیاز دارد. نیاز او قلبی تازه و سرشتی تازه است. و مسیح آمد تا چنین چیزی را امکان‌پذیر سازد.
خدا این کار را با عمل پیوند انجام می‌دهد. یکی از کارهایی که برای شیرین کردن میوۀ درختی انجام می‌دهند این است که تکۀ کوچکی از درختی شیرین را در جایی مناسب به آن پیوند می‌زنند. در اثر این پیوند، میوۀ درخت اول شیرین می‌شود. خدا هم برای اینکه طبیعت تلخ وجود ما را تبدیل کند تکه‌ای از وجود خود یعنی پسر یگانۀ خود را به ما پیوند می‌زند. او این کار را در دو مرحله انجام می‌دهد. مرحلۀ نخست در زندگی، مرگ و رستاخیز خود عیسی در تاریخ رخ داد. خدا در رحم مریم، پسر خود را به درخت بشریت پیوند زد. او بخشی از بشریت را به خود گرفت و با خود یگانه ساخت. او آن را توسط روح تقدیس کرد و بر همۀ وسوسه‌ها و گرایش‌های آن پیروز شد. و در آخر آن انسان را با خود بر صلیب برد و در آنجا با خود مصلوب کرد. سپس در رستاخیز عیسی از مردگان، انسان و انسانیتی تازه‌ خلق شد که دیگر اسیر و بردۀ گناه نیست (افسسیان ۲:‏۴-‏‏‏‏‏‏۵).
مرحلۀ دوم این پیوند در ما رخ می‌دهد. وقتی به مسیح ایمان می‌آوریم، خدا توسط روح‌القدس مسیح را به ما پیوند می‌زند و ما را در مسیح قرار می‌دهد. با این کار، هر آنچه بر مسیح گذشت شامل حال ما می‌شود. ما در مرگ و قیام او سهیم می‌شویم. بشریت کهنۀ ما با او می‌میرد و با رستاخیز او انسانی تازه در ما خلق می‌شود. به گفته پطرس، ما به‌واسطۀ قیام او تولدی تازه پیدا می‌کنیم (اول پطرس ۱:‏۳). انسان تازه‌ای که در ما به دنیا می‌آید فرزند خدا و معبد روح‌القدس است. این انسان دیگر اسیر گناه نیست، بلکه به جای لعنت ناشی از گناه، برکت خدا در زندگی او جاری می‌شود. شیرینی طبیعت مسیح که کلام خدا آن را ثمرۀ روح می‌نامد در وجود او شروع به نشو و نما می‌کند. البته این تبدیل به یکباره و خود به خود انجام نمی‌شود بلکه مانند پیروزی بر شیطان نیاز به آگاهی، توکل و رفتار کردن تحت هدایت روح خدا دارد.

نتیجه‌گیری

پس اگر کسی در مسیح باشد خلقتی تازه است. چیزهای کهنه درگذشت؛ هان، همه چیز تازه شده است! سه مشکل بزرگ ما با ایمان به مسیح حل می‌شود: مشکل ما با خدا، مشکل ما با شیطان، و مشکل ما با خودمان. خدا در مسیح ما را با خود آشتی می‌دهد، در مسیح ما را از اسارت شیطان و نیروهای او آزاد می‌کند، و در مسیح طبیعت گناه‌آلود و سقوط‌کردۀ ما را تبدیل نموده، در ما انسانی نو می‌آفریند. خدا می‌خواهد هم‌اکنون این کار را در من و شما انجام دهد. هم‌اکنون زمان لطف خداست؛ همین امروز روز نجات است. اگر هنوز این خلقت تازۀ خدا را در مسیح تجربه نکرده‌اید، کافی است نزد او به گناهان خود اعتراف کنید و زندگی خود را کاملاً به او بسپارید تا روح خدا این کار عظیم را در شما انجام دهد. و اگر به مسیح ایمان دارید ولی می‌خواهید خلقت تازۀ خدا در مسیح بیش از گذشته در زندگی شما رشد کند و به ظهور برسد، می‌توانید زندگی خود را بار دیگر به‌طور کامل به او بسپارید و عهد تازه‌ای با او ببندید که بیشتر به او نزدیک شوید و بیشتر با او وقت بگذرانید تا شما را از روح خود لبریز کرده، از جلال به جلالی فزونتر به شباهت مسیح تبدیل نماید.

۱۳۹۴ مرداد ۱۵, پنجشنبه


 
 
اقتباس و تدوین از کتاب پاسخ به پرسش‌های دشوار

معجزۀ تولد عیسی از باکره، انسان‌های بسیاری را در حیرت فرو برده است و در واقع آنها را از پذیرش حقیقت مسیحیت باز داشته است. با این وجود، کتاب‌مقدس اعلام می‌دارد که خدا تصمیم گرفت که ورود پسرش به دنیای انسان‌ها معجزه‌آمیز باشد.
اشعیای نبی هفتصد سال پیش از تولد مسیح گفت: «اینک باکره حامله شده پسری خواهد زائید و نام او را عمانوئیل خواهند خواند» (اشعیا ۷:‏۱۴).
عهدجدید انجام نبوت اشعیا را ثبت می‌کند: «و در ماه ششم جبرائیل فرشته از جانب خدا به شهری از جلیل فرستاده شد که ناصره نام داشت، تا نزد باکره‌ای مریم نام برود. مریم نامزد مردی بود یوسف نام از خاندان داود ...
فرشته وی را گفت: «ای مریم مترس! لطف بسیار خدا شامل حال تو شده است. اینک آبستن شده پسری خواهی زائید که باید نامش را عیسی بگذاری.»
مریم از فرشته پرسید: «این چگونه ممکن است زیرا من با مردی نبوده‌ام.»
فرشته پاسخ داد: «روح‌القدس بر تو خواهد آمد و قدرت خدای متعال بر تو سایه خواهد افکند از این رو، آن مولود مقدس و پسر خدا خوانده خواهد شد. . . . زیرا نزد خدا هیچ امری ناممکن نیست»» (لوقا ۱:‏۲۶-۲۷، ۳۰-۳۱، ۳۴-۳۵، ۳۷)!
تولد او از باکره به‌عنوان یک واقعیت تاریخی در کتاب‌مقدس ثبت شده است. نویسندگانی که این داستان را ثبت کرده‌اند عبارت بودند از متی- شاهد رخدادهای دوران زندگی عیسی- و لوقا، پزشکی که امور بسیاری در زندگی مسیح را از دیدگاه مادر او، مریم، ارائه می‌کند.
متن‌های اناجیل متی و لوقا معتبر هستند و هیچ‌گونه مدرکی دال بر این مطلب وجود ندارد که این قسمت‌ها بعداً به متن اصلی اضافه شده باشند. کلیسا نیز از همان بدو امور، به آموزۀ تولد از باکره ایمان داشت.
"ایگناتیوس"(Ignatius) که در اوایل قرن دوم می‌زیست، نامه‌ای به افسسیان نوشت و در آن اظهار داشت: "زیرا خدای ما، عیسی مسیح، با قدرت الهی در رحم مریم جا گرفت و نه فقط از خاندان داود، بلکه از روح‌القدس بود."
دلایل بسیاری برای ضروری بودن تولد از باکره وجود دارند. کتاب‌مقدس تعلیم می‌دهد «کلمه‌ای که جسم گردید، از همان آغاز با خدا بود» (یوحنا ۱:۱). واقعیت وجود ازلی مسیح، بارها در عهدجدید شهادت داده شده است (یوحنا ۸:‏۵۸ ؛ فیلیپیان ۲:‏۵-۱۱؛ کولسیان ۱:‏۱۵-۱۶).
هنگامی که عیسی به‌دنیا آمد، همچون ما موجودی نبود که تازه به دنیا آمده باشد، بلکه پسر ازلی خدا بود. تولد یافتن و آمدن به این دنیا از طریق یک باکره مستلزم دخالت الهی بود، و این دقیقاً همان چیزی است که اناجیل ثبت کرده‌اند.
دلیل دیگری که بر مبنای آن عیسی باید از باکره به‌دنیا می‌آمد، طبیعت بی‌گناه او بود. یک تعلیم اساسی عهدجدید آن است که عیسی از زمانی که به‌دنیا آمد تا روزی که جان داد، بی‌گناه بود. او برای آنکه یک قربانی کامل باشد، باید به‌گونه‌ای معجزه‌آسا وارد دنیا می‌شد. بنابراین تنها راه موجود، تولد از باکره بود.
علاوه بر این، اگر عیسی فرزند یوسف بود نمی‌توانست ادعای حقوق قانونی برای رسیدن به تخت داود را داشته باشد. برطبق نبوت ارمیا ۲۲:‏۲۸-۳۰، امکان نداشت که پادشاهی در اسرائیل باشد که از ذریت کنیاهو باشد، و متی ۱:‏۱۲ نقل می‌کند که یوسف از نوادگان یکنیا (همان کنیاهو) بود. اگر یوسف پدر عیسی بود، او قانوناً نمی‌توانست تخت داود را به ارث ببرد.
تولد مسیح از باکره نه تنها یک واقعیت تاریخی است، بلکه هنگامی که کلیۀ داده‌ها و اطلاعات را در نظر می‌گیریم، متوجه می‌شویم که این یک واقعیت تاریخی و ضروری بوده است.
آیا مخالفت‌ها با مسئله تولد از باکره از چنان اعتبار قانونی برخوردارند که امروزه ما نتوانیم به آن ایمان داشته باشیم؟
احتمالاً راه‌های دیگری هم وجود داشتند که خدا می‌توانست یکی از آنها را برای فرستادن پسرش به دنیا انتخاب کند، لیکن واقعیت این است که راه انتخابی او برای انجام این کار به‌وسیلۀ تولد از باکره بود.
اناجیل این واقعیت را ثبت کرده‌اند که مریم و یوسف تا زمان تولد مسیح با یکدیگر رابطۀ زناشویی نداشتند، و «اما با او همبستر نشد تا او پسر خود را به‌دنیا آورد؛ و یوسف او را عیسی نامید» (متی ۱:‏۲۵).
اگرچه تولد از باکره به‌عنوان یک واقعیت تاریخی مطرح شد و برخی امور باعث شدند تا تولد از باکره ضروری گردد، هنوز هم عدۀ بسیاری هستند که فریاد اعتراضشان نسبت به این واقعه بلند است.
مشکل اصلی این قبیل افراد در مورد تولد از باکره، معجزه بودن آن است. کتب مقدسه این واقعه را اتفاقی معمولی قلمداد نمی‌کنند، بلکه آن را یک عمل ‌فراطبیعی از جانب خدا می‌دانند. اگر کسی به‌امکان وقوع معجزه اعتقاد داشته باشد، نباید معجزۀ تولد از باکره برایش مشکل خاصی ایجاد نماید.
ممکن است از خود بپرسیم که مگر تولد از باکره معجزه‌ای بزرگتر از غذا دادن به ۵۰۰۰ نفر یا راه رفتن عیسی بر روی آب است؟ اگر خدای قادر مطلقی وجود داشته باشد که "گفت" و تمام آفرینش شکل گرفت، تولد از باکره فراتر از توانایی او خواهد بود؟
عموماً اعتراضی که به‌ واقعیت تولد از باکره می‌شود آن است که این پدیده از لحاظ زیست‌شناسی امکان‌پذیر نیست و مردمی آن را پذیرفتند که از این امور اطلاعی نداشتند. "سی.اس.لوئیس" (C.S.Lewis) نکاتی راجع به این دیدگاه را مطرح ساخت:
"بنابراین، چنین سخنانی را از مردم خواهید شنید: مسیحیان اولیه معتقد بودند که مسیح پسر یک باکره است، اما می‌دانیم که این امر از لحاظ علمی ممکن نیست." گویا نظر این افراد چنین است که ایمان به معجزات زمانی در بین مردم رایج بود که انسان‌ها به‌قدری از کار طبیعت بی‌اطلاع بودند که درک نمی‌کردند معجزه یعنی امری برخلاف آن.
"لحظه‌ای تأمل نشان می‌دهد که این حرف بسیار احمقانه است. وقتی که یوسف دریافت که نامزد او نوزادی خواهد زایید، تصمیم گرفت که او را ترک کند و این کار او غیرطبیعی هم نبود. چرا؟ زیرا او نیز مانند پزشکان امروزی متخصص زنان می‌دانست که زنان در روند عادی طبیعت بچه‌دار نخواهد شد مگر آنکه با مردی همبستر شده باشند."
"شکی نیست که پزشکان امروزی متخصص زنان دربارۀ تولد و بارداری مطالب بسیار زیادی می‌دانند که یوسف از آنها بی‌اطلاع بود. لیکن آن امور ربطی به نکتۀ اصلی ندارند _ این‌که تولد از باکره برخلاف روند عادی طبیعت است. و یوسف نیز یقیناً این را می‌دانست" (معجزات، نیویورک، انتشارات مک‌میلان، ص ۴۸).
برخی تلاش کرده‌اند که تولد از باکره را با دنبال کردن آن در اساطیر یونانی یا بابلی شرح دهند. به‌نظر آنان، نویسندگان انجیل این داستان را از اساطیر روزگار خودشان به‌عاریت گرفته‌اند.
این نظر با واقعیت‌های موجود تناسبی ندارد، زیرا هیچ قهرمانی در اساطیر بت‌پرستان وجود ندارد که در مورد تولدش ادعای تولد از باکره شده باشد. به‌علاوه، اینکه یک ذهن یهودی چنین داستانی را از اساطیر گرفته و ساخته باشد، غیرقابل تصور است.
در میان یونانیان، بابلی‌ها و مصری‌ها گفته می‌شد که خدایان بسیاری به‌طریق‌های غیرمعمول به‌دنیا آمده‌اند، لیکن اغلب آنها هرگز حتی وجود خارجی هم نداشته‌اند. شرح این تولد‌‌ها آکنده از عناصر آشکار اساطیری است که به‌طور کلی اثری از آنها در روایت‌های انجیل دیده نمی‌شود. شرح این تولد‌ها به صورت گزارش‌هایی از یک اله یا الهه بود که به‌واسطۀ رابطه‌ای جنسی بین موجودی آسمانی و یک زن زمینی، یا رابطه‌ای زناآلود بین اله و الهه به‌دنیا می‌آمدند.
"دکتر توماس توربرن" (Dr. Thomas Thorburn) به‌گونه‌ای شایسته این قضیه را تفسیر می‌نماید: "کلیۀ این داستان‌های گوناگون آبستنی و تولد‌های فراطبیعی که در فرهنگ‌های محلی یا تاریخ اساطیر می‌بینیم و در داستان‌های مختلف بت‌پرستان می‌خوانیم، آنقدر که با ماجرای تولد مسیح در تضاد هستند، چندان تطابقی با هم ندارند (توماس جمیز توربرن، نقد مدارک آموزۀ تولد از باکره، لندن، سال ۱۹۰۸، ص.۱۵۸).
بنابراین زمانی که اعتراض‌های مربوط به تولد از باکره را به دقت بررسی نماییم، بیشتر متقاعد می‌شویم که این امر دقیقاً همان‌گونه که ثبت تاریخی آن در اناجیل آمده‌اند در عالم واقعیت به‌وقوع پیوسته است.