۱۳۹۴ تیر ۸, دوشنبه

خدای مسیحیان پدر پسر روح القدوس



کتاب‌مقدس می‌گوید که خدا انسان را شبیه خود آفرید. و این براستی حقیقت دارد که انسان‌ها معمولاً شبیه خدایی می‌شوند که واقعاً به آن اعتقاد دارند؛ زیرا خدا در واقع پاسدار و تبلور عالی‌ترین ارزش‌هایی است که شخص بدان پایبند است و همین ارزش‌هاست که تعیین‌کنندۀ شیوۀ زندگی و رفتار آدمی در ابعاد مختلف فردی، خانوادگی و اجتماعی است. چه بسا که خدایی خودکامه به حکومتی خودکامه مشروعیت می‌بخشد و خدایی خشن، رفتار خشونت‌آمیز از سوی مؤمنانِ به خود را موجه می‌سازد. بی‌شک خدای هر کس عالی‌ترین سرمشق او است.
البته باید اذعان داشت که این معادله، دست‌کم به ظاهر، همیشه درست از کار در نمی‌آید. چه بسا خدایان خشن که مؤمنان مهربان هم دارند و خدایان مهربان که از مؤمنانی خشن نیز برخوردارند. اما این بیشتر از آن سبب است که برخی مؤمنان به‌درستی از خدای خود سرمشق نمی‌‌گیرند و یا براستی به آن‌ که خدا می‌نامندش اعتقاد ندارند. به هر صورت جای تردید نیست که خدا و نظام ارزشی هر شخص از قوی‌ترین عوامل تأثیرگذار بر رفتار و شیوۀ زندگی او در همۀ ابعاد است.
دربارۀ خدای مسیحیان، یعنی تثلیث اقدس، کج‌فهمی‌های بسیار در میان ایرانیان وجود دارد. برخی بر این گمانند که مسیحیان به سه خدا اعتقاد دارند. برخی از این هم پیش‌تر رفته می‌پندارند که این سه خدا عبارتند از پدر، پسر و حضرت مریم! به گمان اینان، مسیحیان بر این اعتقادند که خدا با حضرت مریم وصلت کرده و نتیجۀ این وصلت تولد عیسی بوده است که او را به همین دلیل پسر خدا دانسته‌اند. حتی درک بسیاری از مسیحیان ایرانی از خداشناسی مسیحی نادرست و یا ناقص است.
هدف ما در این نوشتار، که بخش نخست آن را در این شماره می‌خوانید، بررسی مختصری است پیرامون موضوع تثلیث که امیدواریم موجب رفع برخی سوء تفاهمات و دست ‌یافتن به شناختی دقیق‌تر از خدای مسیحیان گردد.
هر چند واژۀ تثلیث در کتاب‌مقدس نیامده، ولی مفهوم تثلیث در بسیاری از قسمت‌های آن یافت می‌شود. یکی از این قسمت‌ها که به اختصار این مفهوم را بیان می‌کند و می‌تواند مبنای بررسی ما قرار گیرد، دعای برکت پولس در آخرین آیۀ نامۀ دوم او به قرنتیان است: «فیض خداوند عیسی مسیح، محبت خدا و رفاقت روح‌القدس با همۀ شما باد» (دوم قرنتیان ۱۳:‏۱۴).

خدای مکاشفه

انسان‌ها در طول تاریخ از راه‌های مختلف خدا را جستجو کرده‌اند. برخی بدین منظور طریق عقل و استدلال را در پیش گرفته‌اند و کوشیده‌اند با براهین فلسفی خدایی را برای خود تعریف و تصور کنند. اما برخی دیگر پای استدلالیون را چوبین دانسته، به احساس دینی و تجارب عرفانی برای رسیدن به خدا روی آورده‌اند.
مشکل اینجاست که هرگاه انسان می‌کوشد با تلاش‌های ذهنی یا احساسی خود خدا را جستجو کند، خدایی که سرانجام بدان می‌رسد بیشتر مخلوق ذهن و احساس خود او است. به‌واقع انسان خدا را به‌صورت و شباهت خود خلق می‌کند. انسان آنچه را که در خود می‌پسندد یا آرزوی برخورداری از آن را دارد چندین- بلکه بینهایت- برابر می‌کند و همان را به خدا نسبت می‌دهد. اگر مورچه خداشناس بود، چه تصوری از خدا می‌داشت؟ احتمالاً خدا را مورچه‌ای بسیار بزرگ می‌پنداشت، با همۀ کمالاتی که او می‌توانست برای مورچه تصور کند. مورچه‌ای با شاخک‌ها و پاهای بسیار بزرگ! این‌گونه همۀ راه‌هایی که از انسان به خدا می‌رسند، به‌جای خداپرستی به خودپرستی می‌انجامند که چیزی جز بت‌پرستی نیست.
در نقطۀ مقابل، خدای کتاب‌مقدس خدای مکاشفه است. او خدایی است که تا خود خویشتن را منکشف و آشکار نکند هیچ انسانی قادر به شناخت او نیست. انسان نمی‌تواند با جستجوی فلسفی یا عرفانی خود او را بیابد. بلکه اوست که انسان را جستجو می‌کند و می‌یابد. به‌علاوه او خدایی خلاف انتظار است. وقتی بر انسان آشکار می‌شود تمام تصورات و انتظاراتی که انسان از او دارد زیر سؤال می‌رود. او خدایی است که بت‌های ذهنی ما را در هم می‌شکند و ماهیت دروغین خدایانی را که ما به‌صورت خود تراشیده‌ایم آشکار می‌کند.
حال اعتقاد به تثلیث نزد مسیحیان محصول استدلالات فلسفی یا الهیاتی شماری اندک از اندیشمندان مسیحی نیست، بلکه نتیجۀ تعمق در مکاشفه خود خدا طی عمل نجات‌بخش او در طول تاریخ است که در زندگی، مرگ و رستاخیز عیسی‌ مسیح به اوج خود رسید.

تعالی خدا: پدر

تأمل در مکاشفۀ خدا از خودش، چنان‌که نهایتاً در کتاب‌مقدس در دسترس آدمیان قرار گرفته نشان می‌دهد که در خدا بُعدی متعال یا فراباشنده وجود دارد که "پدر" خوانده می‌شود. خدایی که در کتاب‌مقدس خود را بر انسان آشکار کرده خدایی است بی‌نهایت برتر و بالاتر از همۀ مخلوقات. او با هیچ یک از مخلوقات خود یکی نیست، و نه با همۀ آنها بر روی هم. هیچ چیز را نمی‌توان و نباید با او قیاس کرد. او خدایی است کاملاً متفاوت با همه چیز دیگر. صفات تعالی خدا همچون نامحدود بودن، قدرت مطلق، علم مطلق و غیره، او را بی‌نهایت فراتر از همه چیز قرار می‌دهد.
در این اعتقاد به تعالی و فراباشندگی خدا، مسیحیت با برخی ادیان و مکاتب خداباور دیگر مشترک است. اما حتی در همین نقطۀ اشتراک نیز خدای مسیحیان ویژگی منحصر به‌فرد خود را داراست. این خدای متعال که مطلقاً برتر و بالاتر از همه چیز است، در عین حال "پدر" است. اعتقاد به پدری خدا به دو خصوصیت بسیار مهم خدای مسیحیان اشاره دارد. نخست اینکه او شخص است. او خدایی است دارای ‌شخصیت. او نیرویی کور که در طبیعت به نوعی در طبیعت حضور داشته و طبیعت حتی با آن یکی باشد، نیست. شخص بودن خدا بیش از هر چیز بدین معناست که او خدایی است که می‌توان با او رابطۀ شخصی برقرار کرد، رابطه‌ای که بر آن مفاهیمی چون شناخت متقابل، تفاهم، اعتماد، توکل، مصاحبت، اطاعت، همکاری، دوستی، تسلیم، فداکاری و احترام قابل اطلاق است.
امکان برقراری چنین رابطه‌ای بی‌شک مستلزم برخورداری از قوایی چون عقل، احساس و اراده است. و وقتی کتاب‌مقدس می‌گوید که خدا انسان را شبیه خود آفرید، یکی از مهم‌ترین شباهت‌ها همین امکان برقراری ارتباط شخصی است که در انسان یافت می‌شود. خصوصیت دیگری که پدر بودن خدا بدان اشاره دارد این است که بنا به گفتۀ صریح انجیل، «خدا محبت است» (اول یوحنا ۴:‏۸ و ۱۶). او پدری است پرمحبت که جهان و انسان را از محبت و به‌خاطر محبت آفریده است. آفرینش جهان نتیجۀ فوران محبت الهی است که در خلق موجودی که قادر به دریافت این محبت و پاسخ‌گویی آزادانه به آن باشد به اوج می‌رسد. ذات خدای مسیحیان نه بنا بر قدرت، یا علم، یا جلال، بلکه بنا بر محبت تعریف می‌شود. اعتقاد به اینکه ذات خدا محبت است مسیحیت را در قیاس با دیگر ادیان خداباور منحصر به‌فرد می‌سازد.

حلول خدا در تاریخ: پسر

اینکه ذات خدا محبت است سبب می‌شود که در او علاوه بر تعالی بُعد دومی نیز وجود داشته باشد که نزد هیچ یک از دیگر ادیان خداباور شناخته شده نیست. این بُعد دوم را می‌توان بُعد حلولی یا درون‌باشندۀ خدا نام گذاشت، و این حلول، حلولی است در تاریخ. خدای مسیحیان در عین حال که بی‌نهایت از همۀ مخلوقات خود برتر و با همۀ آنها متفاوت است، ولی با آنها بیگانه نیست. بلکه چون ذات او محبت است، عار ندارد به مخلوق خود نزدیک شود وحتی با او یگانه گردد. انجیل بی‌پروا و کاملاً بر خلاف انتظار انسان اعلام می‌دارد که خدا در یک شخصیت تاریخی یعنی عیسای ناصری حلول کرده است! خدا بشریت را به خود گرفته و در سیمای یک انسان به جهان ما قدم گذاشته است. مسیحیان به پیروی از انجیل، این بُعد دوم از وجود خدا را که در تاریخ حلول می‌کند، "پسر" می‌خوانند.
حلول خدا در تاریخ، حلولی نجات‌بخش است که از محبت او سرچشمه می‌گیرد. از همین روست که پولس در آیه‌ای که پیشتر نقل کردیم، از "فیض" عیسی مسیح سخن می‌گوید. خدا در عیسی انسان می‌شود تا دوری و بیگانگی انسان را با خدا از میان بردارد. کتاب‌مقدس اعلام می‌کند که در عیسی خدا به این جهان آمده تا انسان گمشده را بجوید و نجات بخشد.
اگر روزی پسر کوچک من یا شما گم می‌شد چه می‌کردیم؟ برای من این واقعاً رخ داده است! آیا تنها نزد همسایگان یا مأموران پلیس می‌رفتیم و از آنها می‌خواستیم برای یافتن او شهر را جستجو کنند و خود در خانه می‌نشستیم و منتظر می‌شدیم؟ آیا همۀ کوچه و پس‌کوچه‌های شهر را شخصاً جستجو نمی‌کردیم و اشک‌ریزان فریاد سر نمی‌دادیم که پسر عزیزم کجایی؟! فقط پدران و مادران می‌توانند واقعاً پاسخ این سؤال را بدهند. و انجیل می‌گوید که خدا پدر است! و او به این پرسش پاسخی تکان‌دهنده داده است.
خدا در بُعد دوم وجود خود یعنی "پسر" در تاریخ ظاهر شده تا پسران و دختران گمشدۀ خود را جستجو کند. او برای رستگاری انسان رنج کشیده و بر روی صلیب جان داده است.
اعتقاد به وجود این بُعد دوم در خدا بدین معناست که خدای مسیحیان خدایی است که می‌تواند و می‌خواهد در تجربیات بشری شریک شود. او در مسیح طعم رنج و حتی مرگ را می‌چشد. او بر روی صلیب حتی دوری انسان از خدا را تجربه می‌کند تا بدین وسیله وضعیت بشر را از درون درک کند و آن را شفا بخشیده، دگرگون سازد. این کاملاً برخلاف تصوراتی است که در برخی مکاتب فلسفی و ادیان از خدا مطرح بوده و هست. بسیاری به خدایی رنج‌ناپذیر و فاقد احساس اعتقاد دارند. ولی چنان‌که یکی از متألهین برجستۀ مسیحی گفته است، خدایی که نتواند رنج ببرد از انسان هم فقیرتر و ضعیف‌تر است! زیرا انسان قابلیت رنج کشیدن را دارد.
آشکار است که اعتقاد به خدایی رنجبر به معنی درکی متفاوت از معنای قدرت و ضعف است. خدای مسیحیان خدایی است که قدرت خود را در ضعف آشکار می‌کند. قدرت او قدرت محبت است که جلوه‌ها و اشکال ظهور و بروز آن با آنچه بشر قدرت می‌نامد تفاوت بسیار دارد. چنین خدایی که در جایگاه متعال و فراباشندۀ خویش فارغ از هر درد و رنجی باقی نمی‌ماند بلکه به درون وضعیت بشری حلول می‌کند و به گفتۀ پولس "صورت غلام به خود می‌گیرد" براستی سزاور پرستش و دوست‌داشتن است!

حلول خدا در قلب مؤمن: روح‌القدس

ولی بُعد سومی هم در خدای مسیحیان وجود دارد. این بعد سوم نیز بُعدی حلولی یا درون‌باشنده است که روح‌القدس نامیده می‌شود. اما این حلول و درون‌باشندگی با آنچه در مورد بُعد دوم وجود خدا یعنی "پسر" دیدیم تفاوت دارد. خدای مسیحیان نه تنها خدایی متعال است؛ او نه تنها خدایی است که به‌خاطر محبتش در تاریخ حلول می‌کند و در یک شخص خاص یعنی عیسی ذات بشری به خود می‌گیرد، بلکه کتاب‌مقدس نشان می‌دهد که او از طریق بُعد سوم خود، روح‌القدس، در قلب همۀ مؤمنان به مسیح ساکن می‌شود. این حضور خدا در قلب مؤمن رابطه‌ای بسیار نزدیک و واقعی بین او و خدا ایجاد می‌کند که جلوه‌ها و فواید آن بسیار ملموس و تعیین‌کننده است!
این را پولس "رفاقت" یا "مشارکت" روح‌القدس می‌نامد (دوم قرنتیان۱۳:‏۱۴). پیش از مسیح، این رابطه تنها به رهبران قوم خدا چون پادشاهان برگزیده، انبیای راستین و کاهنان وقف شده محدود بود. اما پس از مسیح، بنا به وعدۀ خدا در تورات و سایر کتب انبیا، روح‌القدس در قلب همۀ مؤمنان ساکن می‌شود و آنان را دوست و رفیق خدا می‌سازد!
این بُعد سوم از ذات خدا نیز برای دیگر ادیان خداباور شناخته شده نیست. این سکونت مستقیم خدا در قلب مؤمن به ایمان مسیحی خصلتی عرفانی می‌بخشد. اما این عرفان، عرفانی است از نوع متفاوت. در ادیان و مکاتب عرفانی دیگر، عارف پس از سیر و سلوک بسیار و تزکیۀ نفس و بالا رفتن از نردبان عرفانی و طی مراحل و منازل مختلف امیدوار است که شاید اگر لطف خاص خدا شامل حال او شود بالاخره روزی به فیض دیدار و وصال با خدا نائل گردد.
اما در ایمان مسیحی این دیدار و وصال با خدا آغاز راه است، به‌گونه‌ای که فردی گنهکار، پس از پشیمانی و توبه از گناهان و به‌محض دریافت آمرزش بر مبنای خون کفاره‌کنندۀ مسیح، بنا به گفتۀ ‌صریح انجیل و تجربۀ میلیون‌ها مسیحی واقعی به محل سکونت دائمی روح‌القدس و به‌عبارت دیگر به "خانۀ خدا" مبدل می‌گردد! این سکونت خدا و رفاقت نزدیک او با مؤمن، خاص عده‌ای برگزیده یا مقدس نیست، بلکه شامل حال و در دسترس همۀ کسانی است که عیسی را به‌عنوان نجات‌دهندۀ خود از گناه می‌پذیرند.

نتیجه‌گیری

دیدیم که خدای مسیحیان، تثلیث اقدس، خدای محبت است که در او در عین وحدت، سه بُعد متمایز از هم وجود دارد. "پدر" به تعالی خدا، "پسر" به حلول او در تاریخ، و "روح‌القدس" به حلول خدا در قلب مؤمنان اشاره دارد. نیز دیدیم که خدای مسیحیان از خصوصیات شخص برخوردار است و رابطۀ شخصی برقرار می‌کند.
حال تأمل در این سه بُعد وجود خدا چنانکه در اعمال نجات‌بخش او در تاریخ و گزارش آن اعمال در کتاب‌مقدس مکشوف گردیده، مسیحیان را به این اعتقاد رسانده که هر یک از این سه بُعد، شخصی است متمایز از دو شخص دیگر که از ازل با آن دو در رابطه‌ای شخصی بسر برده و می‌برد. به دیگر سخن، در خدای مسیحیان، در عین وحدت و یگانگی، نوعی کثرت و سه‌گانگی وجود دارد.
پدر، پسر و روح‌القدس در عین حال که سه خدا نیستند، سه کانون شخصی در ذات خدای واحد می‌باشند که با یکدیگر در رابطه و مشارکتی ازلی و ابدی به‌سر می‌برند. اساساً سرّ محبت بودن خدا نیز در همین است.

۱۳۹۴ تیر ۲, سه‌شنبه

خدای تو خدای من است نگاهی به کتاب روت


نگاهی به کتاب روت

 
کتاب روت یکی از زیباترین داستان‌های کوتاهی است که تاکنون به رشته تحریر درآمده است. این کتاب حتی توجه غیرمسیحیان را نیز به خود جلب نموده است. بارها داستان این کتاب الهام‌بخشِ ساخت فیلم‌ها و نگارش رُمان‌ها بوده است. اما از همه مهمتر کتاب روت حاوی درس‌های روحانی مهمی است که به شرح آنها خواهیم پرداخت.
در این کتاب سه شخصیت اصلی وجود دارد: نعومی، روت، و بوعز. نعومی، زنی اسرائیلی از شهر بیت‌لحم است که شوهرش الیملک و پسرانش در زمان سکونت در سرزمین موآب می‌میرند. روت، بیوۀ جوان موآبی است که با یکی از پسران نعومی وصلت کرده است. بوعز، خویش شوهر متوفای نعومی است. داستان حول مجموعه وقایع مصیبت‌باری است که بر خانواده نعومی در سرزمین موآب رخ می‌دهد و به توصیف بقای نعومی به هنگام بازگشت با عروسش روت به شهر بیت‌لحم می‌پردازد. اما داستانی که آغازی تراژدیک داشت با دخالت بوعز به‌طرز حیرت‌انگیزی پایانی خوش می‌یابد.
کتاب روت دارای چهار فصل متمایز از یکدیگر است. محتوای اصلی هر یک از فصل‌ها به اختصار عبارتند از:
 

فصل اول

الف-‏‏‏‏‏ الیملک و نعومی با پسران‌شان به‌علت قحطی در سرزمین یهودا به موآب می‌روند (۱:‏‏۱-‏‏‏‏‏‏۲).
ب-‏‏‏‏‏ الیملک در سرزمین موآب می‌میرد و دو پسرش نیز که زنان موآبی گرفته‌اند پس از مدت کوتاهی می‌میرند (۱:‏‏۳-‏‏‏‏‏‏۵).
ج-‏‏‏‏‏‏ نعومی که می‌شنود قحطی در سرزمین یهودا به پایان رسیده، به بیت لحم بازمی‌گردد. یکی از عروسانش در موآب می‌ماند اما دیگری به‌نام روت با او همراه می‌شود (۱:‏‏۶-‏‏‏‏‏‏۱۸).
د-‏‏‏‏‏ نعومی با تلخی و اندوه بسیار وارد بیت لحم می‌شود (۱:‏‏۱۹-‏‏‏‏‏‏۲۲).
 

فصل دوم

الف-‏‏‏‏‏ روت برای به‌دست آوردن غذا به مزرعه‌ بوعز برای خوشه‌چینی می‌رود (۲:‏‏۱-‏‏‏‏‏‏۷).
ب-‏‏‏‏‏ بوعز لطف خود را شامل حال روت می‌کند و با برخوردی مناسب به او اجازه می‌دهد تا توشه‌ای نیز با خود به خانه ببرد (۲:‏‏۸-‏‏‏‏‏‏۱۶).
ج-‏‏‏‏‏ روت با توشه‌اش نزد نعومی برمی‌گردد. نعومی درمی‌یابد که بوعز خویش آنان است (۲:‏‏۱۷-‏‏‏‏‏‏۲۲).
د-‏‏‏‏‏ روت تا پایان جمع‌آوری محصول در مزرعۀ بوعز خوشه‌چینی می‌کند (۲:‏‏۲۳).
 

فصل سوم

الف-‏‏‏‏‏ نعومی به روت می‌گوید تا به خرمنگاه نزد بوعز رفته نسبت خویشاوندی آنان را به بوعز بگوید (۳:‏‏۱-‏‏‏‏‏‏۹).
ب-‏‏‏‏‏ بوعز پاسخ مثبتی به درخواست روت می‌دهد، اما به او یادآوری می‌کند که خویشی نزدیکتر از او نیز وجود دارد. بوعز در پی آن است که صبحگاه این مسئله را رفع و رجوع کند (۳:‏‏ ۱۰-‏‏‏‏‏‏۱۳).
ج-‏‏‏‏‏ روت نزد نعومی با غله‌ای که بوعز به او داده برمی‌گردد (۳:‏‏۱۴-‏‏‏‏‏‏۱۸).
 

فصل چهارم

الف-‏‏‏‏‏ بوعز ترتیب جلسه‌ای را با خویش دیگر در حضور مشایخ می‌دهد (۴:‏‏۱).
ب-‏‏‏‏‏ بوعز به خویش دیگر پیشنهاد خرید زمینی را که از آن الیملک بود می‌دهد. اما آن شخص پیشنهاد بوعز را زمانی که درمی‌یابد باید روت را نیز به زنی بگیرد رد می‌کند (۴:‏‏۲-‏‏‏‏‏‏۸).
ج-‏‏‏‏‏ بوعز مسئولیت خویش را خود به عهده می‌گیرد و در حضور شاهدان موافقت می‌کند که زمین را خریده، با روت ازدواج کند (۴:‏‏۹-‏‏‏‏‏‏۱۲).
د-‏‏‏‏‏ روت پسری عوبید نام را در نتیجه ازدواج با بوعز به دنیا می‌آورد. عوبید پدر یسی و یسی پدر داوود است (۴:‏‏۱۳-‏‏‏‏‏‏۱۷).
ه-‏‏‏‏‏ کتاب با ذکر شجره‌نامه‌ای که ده نسل را از فارص پسر یهودا تا داوود در برمی‌گیرد پایان می‌یابد (۴:‏‏۱۲-‏‏‏‏‏‏۲۲).
 

پیش‌زمینه

نعومی به هنگام مرگ شوهر و فرزندانش در وضعیت اسفناکی قرار داشت. او در سرزمینی بیگانه کاملاً تنها و بی‌کس بود. نعومی حتی به هنگام بازگشت به بیت لحم بیوه‌ای فقیر بود. اما شریعت موسی توجه خاصی به اقشار آسیب‌پذیر از جمله فقرا، بیوه‌ها و یتیمان داشت. شریعت موسی دربردارندۀ سه حکم مهم برای این اقشار بود و هدف این احکام نجات اشخاصی مانند نعومی بود.
اولین حکم پیرامون خوشه‌چینی است. در لاویان ۱۹:‏‏۹و۱۰ و همچنین تثنیه ۲۴:‏‏۱۹-‏‏‏‏‏‏۲۲ با احکامی روبرو می‌شویم که هدف آنها دستگیری از نیازمندان است. قوم اسرائیل دستور داشتند که همه محصول زمین خود را جمع‌آوری نکنند و قدری از خوشه‌های گندم و یا انگور و زیتون را بر شاخه‌های درختان باقی بگذارند. چنین تمهیدی به فقرا اجازۀ بقا می‌داد. باب ۲ کتاب روت روایت چنین حکمی است. البته این حکم پاسخ پابرجایی برای مسئله فقر نبود، بلکه در کوتاه مدت نیازهای شخص را برطرف می‌کرد.
حکم دیگر فروش زمین به بستگان شخصی است. قوم اسرائیل پس از ورود به سرزمین موعود به تقسیم اراضی پرداختند و به هنگام فقر و تنگدستی می‌توانستند زمین خود را فروخته به بقای خود ادامه دهند. این حکم در لاویان ۲۵:‏‏۲۵-‏‏‏‏‏‏۲۸ آمده است. شایان ذکر است که زمین فروخته شده نمی‌بایست برای همیشه از دسترس صاحبان اصلی آن خارج شود. چرا که در اسرائیل، زمین ارثی دائمی بود. اگر زمینی به‌خاطر فقر فروخته می‌شد شرایطی در احکام شریعت وجود داشت که می‌بایست آن زمین توسط خویشان دیگر شخص (عمو یا برادر یا بستگان دیگر) به نمایندگی از فردی که آن را فروخته خریداری شود. به این عمل فدیه (در ترجمه قبلی انفکاک) می‌گویند. و به کسی که این کار را انجام می‌داد فدیه‌دهنده می‌گویند و چون او خویشِ شخص بود او را خویشِ فدیه‌دهنده نیز می‌توان ‌گفت. بوعز به‌علت نسبت خانوادگی با نعومی چنین نقشی را به عهده داشت. قوانین فدیه پیش‌زمینۀ باب ۴ کتاب روت است.
در پایان اگر زنی در اسرائیل باستان بیوه می‌شد و پسری نداشت خویش فدیه‌دهنده عهده‌دارِ مسئولیت دیگری نیز بود. خویش نزدیک باید با ‏‏آن بیوه ازدواج می‌کرد. بدین سان از آن زن مراقبت می‌شد و پسری که به دنیا می‌آورد نام شوهر درگذشته‌اش را حفظ می‌کرد. این حکم در تثنیه ۲۵:‏‏۵و۶ آمده است. این قانون نیز در کتاب روت باب ۴ به چشم می‌خورد.
بدین ترتیب خداوند از نیازمندان و فقرای قوم اسرائیل مراقبت می‌کرد. البته این مفاهیم حاوی معانی عمیق‌تری نیز هستند که متعاقباً به آن خواهیم پرداخت.
 

زمینۀ تاریخی

کتاب روت بین کتاب داوران و کتاب اول سموئیل قرار دارد. جایگاه این کتاب بین این دو بخش از منطقی برخوردار است. آیه اول باب اول کتاب روت معرف وقایعی است که در زمان حکومت داوران در اسرائیل روی می‌دهد. این ‏آیه کتاب را به کتاب قبلی که همانا داوران است وصل می‌کند و آخرین کلمه در آخرین آیۀ کتاب روت “داوود” است و بدین ترتیب کتاب روت با کتاب اول سموئیل که در آن داوود پادشاه اسرائیل می‌گردد، پیوند می‌یابد.
کتاب داوران معرف زمان تاریکی در تاریخ اسرائیل است. پس از مرگ یوشع خدمتگذار خدا و همچنین مرگ بزرگان آن نسل، اسرائیلیان به پرستش بت‌های کنعان و خدایان سایر ملل پرداختند. خداوند نیز برای اینکه قوم خود را بیدار کند اجازه داد تا آنان به دست دشمنان خود افتاده رنج کشند. سرانجام قوم با دیدن اشتباه خود توبه کرده به‌سوی خداوند بازگشتند. خداوند نیز رهبرانی را تحت عنوان داوران به آنها بخشید تا اسرائیل را از چنگ دشمنان‌شان رهایی بخشد. اما با مرگ داوران قوم بار دیگر به پرستش خدایان غیر پرداخته، اسیر دشمنان‌شان گشتند. گویی به‌راحتی درس خود را فراموش می‌کردند. این چرخه مخرب بارها در کتاب داوران تکرار می‌شود و اسرائیل از لحاظ روحانی و اخلاقی به ورطه سقوط پیش می‌رود. باب‌های آخر کتاب داوران نمایانگر رفتاری از قوم است که در هیچ کجای عهد قدیم به چشم نمی‌خورد. آخرین داور شمشون دیگر توان رهایی اسرائیل را ندارد و ما با بندگردانی به دفعات روبرو می‌شویم: «در آن روزگار پادشاهی در اسرائیل نبود و هر کس هر کاری را که پسندش می‌آمد به جا می‌آورد» (داوران ۲۱:‏‏۲۵ مقایسه کنید با ۱۷:‏‏۶، ۱۸:‏‏۱ و ۱۹:‏‏۱).
در این فضاست که وقایع کتاب روت رخ می‌دهد. در اینجا با سقوط ملت اسرائیل به‌صورت کلی روبرو نیستیم بلکه تیره‌بختی یک خانوادۀ منفرد اسرائیلی را نظاره‌گریم. قحطی که در روت ۱:‏۱ می‌خوانیم یقیناً معرف داوری بود که خدا بر اسرائیل روا داشته بود (نگاه کنید به تثنیه ۲۸:‏‏۱۵-‏‏‏‏‏‏۱۹ و آیات ۲۳ الی ۲۴). در این شرایط الیملک با خانواده‌اش به سرزمین موآب مهاجرت می‌کنند و در نتیجه کل خانواده با خطر نابودی کامل روبرو می‌شوند. اما عملکرد بوعز که مردی از بیت لحم بود نعومی را نجات می‌دهد و آمدن فرزند تازه برای نعومی بار دیگر حیات و زندگی به بار می‌آورد (۴:‏‏۱۵-‏‏‏‏‏‏۱۶). بدین سان خانواده‌ای که مشرف به نابودی بود بار دیگر به حیات خود ادامه می‌دهد.
بنابراین روایت کتاب داوران تماماً تاریکی نیست. پارسایانی چون بوعز و نعومی هنوز در میان اسرائیلیان وجود دارند. در اینجاست که نقش روت برجسته‌تر می‌شود، او به‌عنوان یک غیریهودی در حالی که بسیاری از اسرائیلیان به پرستش خدایان امت‌ها گرویده‌اند به خدای اسرائیل روی می‌آورد. پس در همین زمان‌های تاریک نیز دست خداوند به‌طرز عجیبی مشغول کار است. خداوند هم در مقیاسی کوچک هم به فکر نجات نعومی و روت است و آنان را از نیاز دردناک‌شان رهایی می‌بخشد و هم در مقیاسی بزرگتر از طریق همین افراد به فکر نجات تمامی قومش است. به‌واقع با ازدواج بوعز و روت داوود پادشاه به صحنۀ حیات اسرائیل می‌آید. خدایی که برای نعومی و روت، بوعز را تدارک دید، از طریق مرد دیگر برای تمامی قوم اسرائیل تدارک می‌بیند. داوود، پادشاهی می‌شود که اسرائیل به‌شدت به او نیاز داشت و از طریق داوود بود که نجات از فلسطینیان مهیا گشت.
خداوند در کتاب روت نه فقط یک رهاننده شخصی برای یک خانواده مهیا کرد بلکه رهاننده‌ای برای کل اسرائیل در نظر داشت.
 

پیام نبوتی

داستان زیبای کتاب روت فقط از لحاظ تاریخی برای اسرائیل حائز اهمیت نیست بلکه پیامی نبوتی برای همه نسل‌ها، چه یهود و چه غیریهودی دارد. اگر روت و نعومی نیاز به رهاننده‌ای برای نجات از فقر و مرگ داشتند، اسرائیل نیز به رهاننده‌ای برای نجات از بردگی خدایان بیگانه و دشمنان‌شان احتیاج داشت. در هر دو مورد خدا رهاننده‌ای را برمی‌خیزاند، اول بوعز و دوم داوود که هر دو از یک قبیله، یک شهر و از یک نسب‌نامه هستند.
تمامی بشر همچون نعومی و روت و قوم اسرائیل، نیاز به نجات دارند. ما همه از لحاظ روحانی ورشکسته، اسیر گناه و مرگیم و کاملاً ناتوان از نجات خویش هستیم. در یک وضعیت سراسر ناامیدانه، خداوند خود دست به عمل می‌زند. او شخص دیگری را از فرزندان یهودا از شهر بیت‌لحم و از تبار داوود برای ما می‌فرستد که همانا عیسای مسیح است. عیسی نیز همچون بوعز خویشِ رهانندۀ ما می‌شود. اما برخلاف بوعز فقط برای خانواده نزدیک خود عمل نمی‌کند. بلکه عملکرد او تمامی بشریت را در برمی‌گیرد. کتاب عبرانیان می‌گوید «زیرا او که مقدس می‌سازد (عیسی) و آنان که مقدس می‌شوند همه از یک تبارند. از همین رو عیسی عار ندارد ایشان را برادر بخواند...از آنجا که فرزندان از جسم و خون برخوردارند، او نیز در اینها سهیم شد تا با مرگ خود صاحب قدرت مرگ یعنی ابلیس را به زیر کشد، و آنان را که همه عمر در بندگی ترس از مرگ به سر برده‌اند، آزاد سازد. از همین رو لازم بود از هر حیث همانند برادران خود شود» (عبرانیان ۲:‏‏۱۱و ۱۴و ۱۵ و ۱۷). ارتباط بوعز با نعومی خونی و با روت ازدواج بود. اما عیسی، فرزند خدا، انسان شد و در بشریت ما سهیم گشت و ما را از قدرت گناه و مرگ آزادی می‌بخشد. روت و نعومی به‌عنوان اشخاص یهودی و غیریهودی فیض خدا را از طریق بوعز تجربه کردند و این فیض هم در مسیح از آنِ همگان است (رومیان ۱:‏‏۱۶).
عیسی به‌عنوان خویشِ رهاننده به ما آزادی کامل می‌بخشد. بر طبق قوانین تورات نقش خویش، رهایی از فقر و بردگی و تضمین ارث بود. اما رهایی که عیسی به ارمغان می‌آورد بس فراتر از قوانین شریعت است. مسیح نه فقط ما را از فقر اقتصادی و بردگی به دیگران رهایی می‌بخشد بلکه ما را از فقر گناه آزاد می‌کند. عیسی تضمین میراث ابدی در پادشاهی خداست. کتاب روت انعکاسی زیبا از انجیل عیسای مسیح، برادر و رهانندۀ ماست.
 

جایگاه روت

ترتیب کتاب‌های عهدعتیق در ترجمه عبری کتاب‌مقدس با ترتیب آن در ترجمه یونانی تفاوت دارد. در ترجمه عبری جای کتاب روت بین کتاب‌های امثال و غزل غزل‌هاست. آیا این ترتیب درست است یا ترتیبی که در ترجمه یونانی عهدعتیق می‌بینیم که در آن کتاب روت بین کتاب‌های داوران و اول سموئیل قرار می‌گیرد؟ می‌توان به این نتیجه رسید که هر دو ترتیب به‌خوبی با محتوای کتاب روت همخوانی دارد.
در کتاب روت ۳:‏‏۱۱ بوعز از روت به‌عنوان زنی “با فضیلت” یاد می‌کند. عبارت عبری به کار رفته شده Eshet khayil است که به‌معنای زنی با شخصیت والاست. این عبارت تنها در دو جا از عهدعتیق به کار می‌رود و هر دو بار آن در کتاب امثال سلیمان است. در باب آخر کتاب امثال سلیمان نیز این عبارت تکرار می‌شود (امثال ۳۱:‏‏۱۰). سلیمان می‌گوید زن بافضیلت را کیست که پیدا کند؟ زیرا که ارزشش از لعل‌ها گرانبهاتر است. این کلمات مقدمه‌ای بر بخش پایانی کتاب امثال سلیمان است (۳۱:‏‏۱۰-‏‏‏‏‏‏۳۱) که تماماً حول موضوع زنی با شخصیت والا می‌گردد. اگرچه می‌توان از این بخش برای برشمردن خصوصیات یک زن ایده‌ال نام برد اما مفسرین بر این باورند که باید آن را به شکل مجازی تعریف کرد. زیرا از همان ابتدای کتاب امثال با دو زن روبرو می‌شویم که نویسنده از آنان به شکل مجازی برای در پیش گرفتنِ دو راه مختلف در زندگی یاد می‌کند. یکی زنی فاسد که سمبل حماقت است (برای نمونه امثال ۹:‏‏۱۳) و دیگری زنی درست که سمبل حکمت است (برای نمونه امثال ۸:‏‏۱). پیروی از زن اول به انواع تباهی و پیروی از زن دوم به زندگی خداپرستانه می‌انجامد. بنابراین زن ذکر شده در باب آخر کتاب امثال معرف حکمت واقعی است که زندگی پرثمری را با خود به بار می‌آورد. بنابراین زن در امثال سلیمان سمبل حکمت است که در قالب انسان، شخصیت به خود گرفته است.
بلافاصله پس از امثال باب ۳۱، کتاب روت در ترجمه عبری عهدعتیق قرار می‌گیرد که در آن روت به‌عنوان زنی با فضیلت معرفی می‌شود. روت در واقع تجسم عملی حکمت ذکرشده در کتاب امثال سلیمان است. روت چه به لحاظ اخلاقی و چه از نظر روحانی ویژگی‌های مندرج در حکمت را از خود بروز می‌دهد. او در وقف و توجهش به نعومی، مادرشوهر بیوه‌اش نمونه است. او در پشتکار سخت‌کوشانه‌اش برای رفع نیازهای خود و نعومی بی‌نظیر است. در پایان کتاب، روت از جانب زنان بیت لحمی به‌عنوان زنی که بهتر از هفت پسر برای نعومی است (۴:‏‏۱۵) تعریف می‌شود. از لحاظ روحانی نیز روت نمونه برجسته‌ای است. با وجود آنکه موآبی است و موآبیان خدای کموش و سایر خدایان را عبادت می‌کردند، اما روت از عبادت آنان سر باز می‌زند و به نعومی می‌گوید «خدای تو خدای من است» (۱:‏‏۱۶). روت به یهوه خدای اسرائیل پناه می‌آورد (۲:‏‏۱۲). ایمان جدید روت به بهای بزرگی به دست می‌آید. او سرزمین مادری و خانواده‌اش را ترک می‌کند. اما خداوند او را بسیار برکت می‌دهد و قوم خدا او را به‌خوبی می‌پذیرند.
در روت نمونه عالی حکمت واقعی را می‌بینیم. نمونه‌ای نه فقط برای زنان بلکه برای مردان نیز در همه زمان‌ها و اعصار. بدون شک امروز نیز بسیاری وجود دارند که راه روت را در پیش می‌گیرند و مذهب قدیمی و پدران‌شان را ترک می‌کنند و با ایمان به خدای واقعی برکاتی را تجربه می‌کنند که در مسیح از آنِ آنان گشته است.

۱۳۹۴ خرداد ۲۱, پنجشنبه

کتاب امثال سلیمان، راهنمایی برای موفقیت



.هیچکس نمیخواهد نادان باشد. هیچکس از شکست لذت نمیبرد. اما از زمان سقوط انسان (پیدایش باب ۳)، شکست به سرنوشت طبیعی ما مبدل شد و جهالت جزئی از ذات ما گردید. همچون قایقی که جریان آب آن را با خود میبرد، ما نیز همواره در کوران جریانهای زندگی به مسیرهای نادرست کشانده میشویم. کتاب امثال سلیمان به ما میآموزد که چگونه خلاف جریان حرکت کنیم و چگونه حکیمانه در زندگی به موفقیت برسیم. اما موفقیت چه معنایی دارد؟ چالههای زندگی که باید از آنها اجتناب کرد چه میباشند؟ حکیم کیست؟ نادان کیست؟ اینها سؤالاتی هستند که کتاب امثال در پی پاسخگویی بدانهاست. مسیحیان طی قرون متمادی بهویژه برای تعلیم جوانان این کتاب را خوانده، به آن تعمق کرده و از آن بهره بردهاند.

ماهیت امثال سلیمان

۱-‏‏‏‏‏ راهنمای عملی برای زندگی: این کتاب شرح کامیابی در زندگی روزمره در خانه، محل کار، و جامعه است. امثال سلیمان کلیدهای لازم برای نیل به موفقیت را بهدست میدهد. شاهکلید موفقیت رابطۀ صحیح با خداوند است. برخورداری از ترسی آمیخته با احترام نسبت به خدایی که در پیشگاه او برای هر فکر، عمل، انگیزه و کلاممان مسئولیم، راه نیل به موفقیت است.
۲-‏‏‏‏‏ مجموعهای از ارزشهای خداپسندانه: تأکید بر ارزشهایی پیرامون خانواده، سختکوشی، خویشتنداری، عدالت، حکمت، صداقت، افتادگی و وفاداری، محتوای ارزشی این کتاب را بهنمایش میگذارد. این کتاب بهجای آنکه مجموعهای از قوانین را به ما ارائه کند، ما را تعلیم میدهد تا ارزشهای خوب را شناخته و با پیروی از آنها انتخابهای صحیح اخلاقی در پیش گیریم. تضادی که در این کتاب مابین ارزشهای خوب و بد صورت میگیرد، به ما انگیزه میبخشد تا با دیدن عواقب تصمیماتمان رفتار صحیح را پیشه کنیم. انتخابها، طرز تفکر، کلمات و اعمال ما همگی عواقبی را در بر دارد. حکمت، موفقیت را اما نابخردی تباهی را به ارمغان میآورد. به عبارتی دیگر آنچه میکاریم همان را درو میکنیم.
۳-‏‏‏‏‏ مجموعهای از ضربالمثلها (باب‌‌های ۱۰-‏‏‏‏‏۳۰): پس از ارائۀ مقدمهای طولانی (بابهای ۱-‏‏‏‏‏۹)، از باب ۱۰ به بعد با بیش از ۹۰۰ ضربالمثل روبرو میشویم. ۹ باب اول کتاب موضوعات و تمهای اصلی کتاب را توضیح میدهند. در واقع بابهای بعدی شرح عملی رسیدن به دستاوردهای ۹ باب اول است. ۹ باب اول که حالتی وعظگونه دارد دو هدف اصلی را تعاقب میکند. اول تشویق ما برای جستجوی صادقانه حکمت جهت کسب سعادت در زندگی و دوم نصایحی پیرامون روابطمان. سپس از باب ۱۰ به بعد این اصول در ضربالمثلهای کوتاه و بهیادماندنی بیان میشوند.

نویسنده امثال سلیمان

بهنظر میآید غالب این ضربالمثلها را سلیمان پادشاه (۱:‏۱ و ۱۰:‏۱)، نگارش و گردآوری کرده است. اما نویسندگان و گردآورندگان دیگری نیز در کتاب ذکر میشوند که عبارتند از:
۱-‏‏‏‏‏ سی گفتار حکما (۲۲:‏۱۷ – ۲۴:‏۲۲)
۲-‏‏‏‏‏ سایر گفتههای حکیمان (۲۴: ۲۳-‏‏‏‏‏۳۴)
۳-‏‏‏‏‏ مجموعۀ حزقیا در امثال سلیمان (بابهای ۲۵-‏‏‏‏‏۲۹)
۴-‏‏‏‏‏ سخنان آگور (۳۰:‏۱-‏‏‏‏‏۱۴)
۵-‏‏‏‏‏ سخنان لموئیل (۳۱:‏۱-‏‏‏‏‏۹)

هدف کتاب

هدف کتاب در هفت آیه اول باب ۱ "فراگیری حکمت" معرفی میشود. حکمت کتابمقدسی بر پایۀ رابطۀ صحیح با خدا و اعتماد بر او (۲۲:‏۱۹) و همچنین ترس آمیخته با احترام نسبت به خدا (همانا ترس خدا در ۱:‏۷ و ۹:‏۱۰) استوار است. این کتاب ما را تشویق میکند تا با در پیش گرفتن یک زندگی خداترس و پارساگونه موفقیت را در زندگی تجربه کنیم. این کتاب برای عامۀ مردم نوشته شده و نصایح آن عملی و مربوط به زندگی روزمرۀ همه ماست. اعمال حکمتآمیز ما را در مسیر امنیت قرار میدهد، اما راه نابخردی با خطرات گوناگون دست به گریبان است.
چرا ضربالمثل؟
سلیمان حکیمترین انسان عصر خود بود. او میدانست که ضربالمثل به‌‌راحتی در خاطرهها میماند و از نیروی محرکۀ بالایی برای تشویق خوانندگانش برخوردار است. از این رو سلیمان از این ابزار نیرومند برای انتقال مفاهیم مهم حکمت استفاده کرده است. او با انشای دو مصرع موزون که در ارتباط با یکدیگر هستند پیام بامعنای خود را منتقل میکند. این دو مصرع موجز و به گونهای بیان میشوند که توجه را جلب کرده، ما را به فکر وامیدارد. لازم به یادآوری است که سلیمان تنها فردی نبود که از این نوع گفتار بهره جست. عیسای مسیح، او که بزرگتر از سلیمان است نیز از آن استفاده کرد (برای نمونه نگاه کنید به انجیل متی ۲۰:‏۱۶). امروزه نیز سیاستمداران و سخنوران برای انتقال ایدۀ اصلی خود از این نوع گفتار بهره میجویند.

صداها و انتخابها: دو راه متضاد

یکی دیگر از ابزارهایی که در این کتاب برای جلب توجه وجود دارد، صنعت "شخصیتبخشیدن" (Personification) است. بدین معنی که در بارۀ موضوع یا مفهومی چنان سخن میگوییم که گویی او را شخصی با قابلیتهابی انسانی در نظر میگیریم. برای مثال بانوی حکمت در رقابت مستقیمی با زنِ نابخرد بهسر میبرد (بابهای ۸-‏‏‏‏‏۹). این دو زن که درواقع دو مفهوم در ذهن سلیماناند ما را دعوت به پیروی از خود میکنند. گوش دادن و انتخاب کردن یکی از آنان، دو سرنوشت متضاد را برای ما رقم میزند. تنها یک راه صحیح وجود دارد و آن نیز راهِ بانوی حکمت است. خواننده نه در برابر دو موضع ذهنی، بلکه در مقابل دو راه عملی زندگی قرار میگیرد. درک راهِ بانوی حکمت در نهایت به سعادت ختم میشود.
امثال سلیمان با بیان طرق متضاد بر اهمیت تفاوت دو راه حکمت و جهالت تأکید میکند. بهکار گیری عبارات تضادگونه همچون حکمت و جهالت، پارسایی و شرارت، سختکوشی و تنبلی، افتادگی و تکبر، فقر و ثروت همگی بر اهمیت شنیدن صدای بانوی حکمت در برابر زنِ نابخرد و در پیش گرفتن راه حکمت بر جهالت تأکید میکنند.

حکیم کیست؟

حکمت یعنی خداپسندانه زیستن و این امر با زندگی اخلاقی ما مرتبط است. حکمت یعنی توانایی برگزیدن انتخابها، افکار و اعمال صحیح در زندگی. حکمت یعنی به بهترین شکل سخن گفتن در بهترین زمان و به بهترین شکل عمل کردن در مناسبترین مکان. حکمت راه سعادت و کامیابی است و هدف آن شکل دادن شخصیت است. امثال بیشتر بر شخصیت تا عمل تأکید دارد. شخصیت ما در منشمان جلوهگر میشود و رفتارهای ما همیشه پیامدهایی را به بار میآورد.
حکمت یعنی موفقیت در هنر خوب زیستن است. حکمت تلفیقی از تجربه عملی، قضاوت اخلاقی، تیزهوشی، مهارت اجتماعی و خلاقیتی است که ریشه در انضباط و ترس از خدا دارد.

چه کسی حکیم نیست؟

نقطۀ مقابل حکمت نه عدم توانایی ذهنی، بلکه فساد اخلاقی است. نابخرد با لجاجت و نادیده گرفتن راههای خدا رو به تباهی میرود. در امثال سلیمان «نابخرد کسی است که خودخواهانه میزید و در پی ارضای خواستههای خویش است و غیر از خود مرجع اقتداری برای رفتارهایش نمیشناسد.» از این رو نابخردی مترادف با سقوط اخلاقی و بیوفایی به اهداف الاهی است. هنگامی که در امثال ۱۴:‏۷ میخوانیم «همنشین نادان مشو»، منظور آن نیست که از اشخاص تحصیلنکرده و یا معلولان فکری فاصله بگیریم. دلیل این امر در مصرع دوم بیان میشود: «زیرا معرفت را بر لبانش نخواهی یافت.» شخص نابخرد به دلیل عدم خداترسی (مزمور ۱۴:‏۱) در جادۀ تباهی حرکت میکند و از او نمیتوان حکمت آموخت.

چگونه میتوان حکیم شد؟

مطابق کتاب امثال سلیمان حکمت هدیهای از جانب خداست. اما ما باید با جدّیت در پی آن باشیم و آن را پرورش داده در عمل پیاده کنیم. حکمت مهارتی است که باید آن را آموخت. عهدجدید نیز بر این حقایق صحه میگذارد و به ما تعلیم میدهد که بهترین حکمت انسانی از انجام خواست الاهی قاصر است. مسیح تنها امید ماست زیرا که او حکمت خدا برای ماست (اول قرنتیان ۱:‏۳۰، ۳:‏۱۹، دوم قرنتیان ۱:‏۱۲، کولسیان ۲:‏۳). امثال سلیمان همچون نشانههایی است که راه صحیح را به ما نشان میدهد اما مسیح به ما نیرو میبخشد تا در این راه گام برداریم.

ضربالمثل چیست؟

تلاشهای بسیاری برای تعریف ضربالمثل ارائه شده است. یکی از این تعاریف این است: بیان موجز و هنرمندانۀ یک اصل کلی.
موجز و کوتاه: گویی عصارۀ افکار و شیرۀ بصیرت با دقت بهصورتی موجز اما با نیرویی مثالزدنی بیان میشود.
هنرمندانه: همچون اثر هنری در پی بالاترین تأثیر بر شنونده است. نیرو و زیبایی هنری عبارت، فکر ما را در برمیگیرد. گاه با تصویرسازی، بازی کلمات، کنایه و تضاد سخن میگوید. بیان خلاقانه دیدگاههای نوینی را به عرصۀ ظهور میآورد.
اصل کلی: معرف آن است که ضربالمثل مختص به شرایط مشخصی است. اگر آن را در شرایط مشخص به اجرا در نیاوریم قوت آن را از بین بردهایم. ضربالمثل‌‌ها اصول کلی را به نمایش میگذارد و نباید آنها را برای همه سناریوها و شقوق بهکار برد.

ضربالمثلهای عام و ضربالمثلهای ادبی

در کتابمقدس دو نوع ضربالمثل را میتوان از یکدیگر تشخیص داد:
۱-‏‏‏‏‏ ضربالمثلهای عام (گفتار عامیانه): این ضربالمثلها در همۀ زبانها به چشم میخورد. آنها بسیار کوتاهند (معمولاً یک مصرع) و معنایشان در آن جامعه درک میشود. این ضربالمثلها به شکل خودجوش در جامعه نشو و نما پیدا میکند. کتابمقدس چند نمونه از این ضربالمثلها را به شکل جسته و گریخته بیان میکند. برای نمونه اول سموئیل ۲۴:‏۱۳، اول پادشاهان ۲۰:‏۱۱، ارمیا ۳۱:‏۲۹، حزقیال ۱۸:‏۲ و ۱۶:‏۴۴.
۲-‏‏‏‏‏ ضربالمثلهای ادبی: معلمان حکمت سازندۀ این نوع از ضربالمثلها هستند. معمولاً دو مصرع به شکل موزون که در آن مصرع دوم به توضیح مصرع اول میپردازد، شکلدهندۀ این ضربالمثلهاست. گاه مصرع دوم در تضاد با مصرع اول قرار میگیرد و گاه نیز تصویری از مصرع اول را ترسیم میکند. در همۀ این موارد رابطۀ دو مصرع معنایی خاص را در ذهن خواننده تداعی میکند. این ضربالمثلها بر خلاف نوع اول به جامعه خود برای درک و تفسیرشان نیاز ندارند. کتاب امثال سلیمان و همچنین بخشهایی از کتاب جامعه جایگاه این نوع از ضربالمثلهاست. این امکان وجود دارد که برخی از آنان در ابتدا به مقولۀ گفتارهای عامیانه تعلق داشتند اما سپس با افزوده شدن مصرع دیگری به آن تبدیل به ضربالمثلهای ادبی شدند. برای نمونه در اول سموئیل ۲۴:‏۱۳ با ضربالمثل عامی روبرو میشویم که میگوید «شرارت از شریران صادر میشود.» اما در امثال سلیمان ۲۱:‏۱۰ این ضربالمثل عام با افزودن مصرع دیگری تبدیل به ضربالمثل ادبی میگردد: «جان مرد شریر مشتاق شرارات است، چشمان او بر همسایهاش ترحم نمیکند.» در امثال سلیمان ۱۲:‏۶ همین ضربالمثل به شکل تضادگونه در مصرع دوم بیان میشود: «سخنان شریران در کمین خون است، اما دهان صالحان آنان را میرهاند.»

تفکر بر امثال

بدون اندیشیدن و صرف وقت نمیتوان این ضربالمثلها را در زندگی به کار برد. معنای برخی از ضربالمثلها بسیار ساده و مستقیم است. چرا که ما غالباً نیاز به یادآوری حقایق داریم. ما بر حقایق آگاهی داریم ولی آنها را فراموش کرده در زندگی بهکار نمیبندیم. این نوع از ضربالمثلها نقش یادآوری را ایفا میکنند. اما دیگر ضربالمثلها نیازمند مطالعه و تعمقاند. پیام آنها تعمداً مبهم بوده تا ما را به تفکر وادارند.
برای درک بهتر یک ضربالمثل راهکارهای زیر مفید میباشد:
۱-‏‏‏‏‏ هر ضربالمثل را در قیاس با سایر بخشهای دیگر کتابمقدس بسنجیم. دنیای ضربالمثل چنان فشرده است که نمیتوان از آنها یک قانون استخراج کرد که در همه شرایط قابل اطلاق باشند. آنها به دلیل موجز بودنشان توان اطلاق به همه شرایط ممکن را ندارند. ضربالمثل بیانگر اصل یا اصول غیرقابل تغییر نیست.گاه ضربالمثلها در نقطۀ مقابل یکدیگر قرار میگیرند. برای نمونه امثال ۲۶:‏۴و۵ میگوید: «جاهل را مطابق جهالتش پاسخ مده» اما در آیه ۵ میخوانیم «جاهل را مطابق جهالتش پاسخ ده»؟ حکمت میداند که در رویارویی با هر شرایطی چه پاسخی مناسبتر است. سختکوشی و پارسایی عموماً به سعادت ختم میشوند و تنبلی و شرارت به فقر میانجامد (امثال سلیمان ۱۰:‏۴). اما میتوان دولتی با شرارت اندوخت و در عین فقر پارسا بود (امثال ۱۵:‏۱۶ و ۲۸:‏۶).
۲-‏‏‏‏‏ بهخاطر داشته باش که امثال اصول کلی و نه قانون و وعده است. بسیاری از مسیحیان امثال سلیمان را همچون وعدههای خدا برای خود میخوانند و بدین ترتیب در درک آنها دچار مشکل میشوند. برای نمونه در امثال ۱۶:۳ میخوانیم: «کارهای خویش را به خداوند بسپار که تدبیرهایت استوار خواهد شد». میتوان این ضربالمثل را بهعنوان قدمی ساده و ضمانتی برای کسب موفقیت خواند. اما برای سعادت عوامل دیگری از جمله ارادۀ خدا نیز وجود دارند. به سخن دیگر هر یک از ضربالمثلها همچون قطعات پازل میباشند که قرار گرفتن آنها در کنار یکدیگر تصویر ایدهال را شکل میدهند. نباید هیچ قطعهای را بهعنوان تصویر نهایی در نظر گرفت. و یا در امثال ۲۲:‏۶ میخوانیم: «جوان را در رفتن به راهی که در خور اوست تربیت کن که تا پیری هم از آن منحرف نخواهد شد.» بهنظر میآید که با وعدهای باشکوه برای والدین در این ضربالمثل روبروییم. اما در این کتاب با اصول کلی و نه قوانین لایتغیر مواجه هستیم. هدف از این ضربالمثلها ایجاد انگیزش برای در پیش گرفتن راه صحیح است و نباید به آن بهعنوان ضمانت قطعی برای گرفتن نتیجۀ دلخواه نگاه کرد.
۳-‏‏‏‏‏ معنای هر مصرع در نور مصرع دیگر درک شود. معمولاً مصرع اول نشانههایی برای تفسیر مصرع دوم بهدست میدهد و مصرع دوم به درک مصرع اول کمک میکند. برای مثال در امثال ۱۰:‏۱ میخوانیم: «پسر حکیم مایۀ شادمانی پدر است اما پسر نادان مادر خویش را غصه‌‌دار میسازد.»
در این ضربالمثل "پدر" را در مصرع اول و "مادر" را در مصرع دوم میبینیم. اگر این دو مصرع را جداگانه از یکدیگر مطالعه کنیم گویی در تربیت فرزند شادی همیشه از آن پدران و غصه از آنِ مادران است. اما شادی و غم والدین برای فرزند از آنِ هر دوی آنهاست و هر دو در غم و شادی بزرگ کردن فرزندشان سهیماند.
۴-‏‏‏‏‏ به شرایط اولیه ضربالمثل فکر کن. کاربرد امثال سلیمان در وهلۀ اول برای تربیت جوانانی بود که برای کار در دربار پادشاه آماده میشدند. اما این نوشتهها کاربرد گستردهتری نیز داشت و مهمترین آنها در خانواده و امور مربوط به آن بود. مضافاً عبارت پدر و پسر می‌‌تواند به معلم و شاگرد هم نیز اشاره کند. برای نمونه امثال ۱۲:‏۱۷ میگوید: «شخص امین حقیقت را بیان میکند، شاهد دروغین فریب را.» این ضربالمثل را میتوان در فضای دادگاه بهگونهای درک کرد که متفاوت از فضای خارج از دادگاه باشد. در فضای عادی میتوان شخصیت فرد را با توجه به شهادتی که پیرامون کلامش است ارزیابی کرد. اگر به گفتۀ همگان کلام فرد قابل اتکا و خودِ او فرد نمونهای باشد، میتوان نتیجه گرفت که با شخص درست و قابل اتکایی روبروییم. در انجیل متی ۷:‏۲۰ میخوانیم: « ایشان را از میوههایشان خواهید شناخت» که اشارهای به شناخت شخص بهواسطۀ رفتار و اعمالش است. مطابق امثال ۱۲:‏۱۷ اگر پیرامون واقعهای مشترک دو گزارش متضاد وجود داشته باشد با نگاه به عیار شخصیتی گزارشدهندگان میتوان به صحت و یا کذب گزارش داده شده پی برد.
۵-‏‏‏‏‏ برای ضربالمثل تنها یک معنی قائل نشویم. ضربالمثلها ماهیتاً خاصیت پروازی دارند و در زندان محبوس نمیشوند. برای نمونه امثال سلیمان ۲۲:‏۲۸ میگوید: «حدود دیرین را که پدرانت قرار دادهاند، جابهجا مکن.» بهنظر میآید این ضربالمثل به قانون رعایت مرزهای محدود املاک اشاره میکند. در کتاب تثنیه ۱۹:‏۱۴ با این قانون روبرو میشویم: «در سرزمینی که یهوه خدایتان برای تصرف به شما میدهد، در مِلکی که به دست خواهید آورد، مرز همسایه خویش را که پیشینیان نهادهاند، تغییر ندهید.» در فضای امثال باید برای این ضربالمثل حیطۀ معانی و کاربردهای دیگری را در نظر بگیریم. آیا نمیتوان از این ضربالمثل درک کرد که معیارهای اخلاقی نسلهای گذشته را حفظ کنیم و اجازه ندهیم گذر زمان به نازل شدن استانداردهای اخلاقی بینجامد؟
۶-‏‏‏‏‏ به ضربالمثلهای قبل و بعد اگر کمکی به درک میکنند نگاه کنیم. معمولاً ضربالمثلها را باید بهعنوان واحدی مستقل و قائم به ذات و نه همچون جملات یک پاراگراف خواند. اما نمونههایی از امثال را میتوان یافت که قرار گرفتن یک ضربالمثل کنار دیگری کمک بهتری به درک آن میکند. برای نمونه امثال ۲۵:‏۱۶ میگوید: «اگر عسل یافتی به اندازه بخور، مبادا از آن سیر شوی و قیاش کنی.» این ضربالمثل نوری بر ضربالمثل بعدی میاندازد که میگوید «از زیاده رفتن به خانۀ همسایهات بپرهیز مبادا از دیدنت سیر شود و از تو بیزار گردد.» پرواضح است که عسل خوردن با رفتن به خانۀ همسایه در این دو ضربالمثل ارتباط معنایی دارد. و یا در امثال ۲۴:‏۱۰ میخوانیم «اگر در روز فاجعه سستی کردی چه اندک قدرتی داری!» درک این ضربالمثل بدون مطالعۀ دو ضربالمثل بعدی بسیار دشوار است. در آیات ۱۱ و ۱۲ بر اهمیت توجه بر وضعیت مظلومان تأکید میشود. در نور آیات ۱۱ و ۱۲ درمییابیم که اگر به هنگام بروز فاجعه و مصیبتی در زندگی دیگران سستی و سهلانگاری از جانب شخصی بهظاهر توانا صورت گیرد، این امر نشان آن است که شخص درواقع از قدرتی برای نجات و رهایی دیگران برخوردار نیست.
۷-‏‏‏‏‏ آگاهی از پیشزمینههای فرهنگی. در امثال سلیمان ۲۳:‏۱۳-‏‏‏‏۱۴ میخوانیم «از ادب کردن جوان ابا مکن، چوب تنبیه او را نخواهد کشت. چوبش بزن که جانش را از مرگ خواهی رهانید.» برای درک این آیه باید به متن کتاب تثنیه باب ۲۱:‏۱۸-‏‏‏‏‏۲۱ توجه کرد. در متن تثنیه مجازات فرزند یاغی مطابق با شریعت ابراز میشود. بدون درک متن مبنا (تثنیه) درک این ضربالمثلها با مشکل مواجه میشود. مثال دیگر در امثال ۲۹:‏۲۴ یافت میشود که میگوید: «شریک دزد، دشمن جان خویش است، او قسم داده میشود اما هیچ نمیگوید.» معنی این ضربالمثل در پرتو لاویان ۵:‏۱ و داوران ۱۷:‏۲ بهتر درک میشود.
چگونه امثال را بخوانیم؟
برخی از مسیحیان نامی عادت به قرائت یک باب از کتاب امثال سلیمان را هر روز در مطالعۀ خود گنجاندهاند. بدین ترتیب میتوان این کتاب را دوازده بار در سال مطالعه کرد. من این نظر را قبول دارم بهشرط آنکه حداقل بر یکی از ضربالمثلها تعمق کافی صورت گیرد. زیرا برکت امثال نه صرفاً در قرائت آن بلکه در مزهمزه و هضم کردن آن است. باید اجازه دهیم تا این سخنان حکیمانه فکر و عمل ما را دگرگون سازند.