۱۳۹۴ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

لمس با ایمان و نجات از درماندگی



پیغام امروز از انجیل مرقس فصل ۵ از آیه ۲۱ و در مورد ملاقات عیسای مسیح با دو نفر است و دقت کنید که چه اتفاقی می‌افتد: "۲۱ عیسی سوار قایق شد و به آن سوی دریاچه رفت. وقتی به ساحل رسید، عده زیادی نزدش گرد آمدند. ۲۲ در این هنگام مردی به نام یایروس که سرپرست عبادتگاه یهودیان آن شهر بود، خود را به عیسی رساند و در مقابل پایهای او به خاک افتاد. ۲۳ او التماس کنان گفت : “دختر کوچکم در حال مرگ است ؛ از شما خواهش می‌کنم بیایید و دستتان را بر او بگذارید تا شفا یابد و نمیرد.” ۲۴ عیسی با او به راه افتاد. در همان حال، عده بیشماری نیز به دنبالش روانه شدند، و بقدری زیاد بودند که از هر طرف بر او فشار می‌آوردند. ۲۵ در میان آن جمعیت، زنی بود که مدت دوازده سال خونریزی داشت. ۲۶ با اینکه برای معالجه، به پزشکان بسیاری مراجعه کرده بود و برای این کار تمام دارایی‌اش را نیز از دست داده بود، ولی هیچ نتیجه‌ای نگرفته بود بلکه برعـکس رفته رفته بدتر هم شده بود. ۲۷ ولی او شنیده بود که عیسی بیماران را شفا می‌بخشد. به همین دلیل، خود را از میان مردم به پشت سر عیسی رساند و به لباسش دست زد، ۲۸ چون با خود گفته بود که “اگر فقط دستم به لباسش برسد، شفا پیدا می‌کنم.” ۲۹ پس همین کار را کرد و خونریزی‌اش قطع شد و خود نیز متوجه شد که شفا یافته است. ۳۰ عیسی نیز فوراً احساس کرد که از وجودش نیرویی خارج شد. پس به اطراف نگاهی کرد وپرسید: “چه کسی به لباس من دست زد؟” ۳۱ شاگردانش با تعجب به او گفتند: “می بینید که از همه طرف به شما فشار می‌آورند، و می‌پرسید چه کسی به شما دست زد؟” ۳۲ ولی عیسی همچنان به اطراف نگاه می‌کرد تا کسی را که به لباسش دست زده بود پیدا کند. ۳۳ آن زن که آگاه بود چه اتفاقی برایش افتاده، با ترس و لرز پیش آمد و در مقابل پایهای عیسی به زمین افتاد و گفت که چه کرده است. ۳۴ عیسی به او فرمود: “دخترم، ایمانت تو را شفا داده! بسلامت برو و همیشه سالم باش!” ۳۵ هنگامی که عیسی مشغول صحبت بود، از خانه یایروس خبر آوردند که دخترش فوت کرده و دیگر لزومی ندارد مزاحم عیسی شود. ۳۶ وقتی عیسی این را شنید، فوراً رو به یایروس کرد و فرمود: “نترس! فقط به مـن ایمان داشته باش!” ۳۷ این را گفت و اجازه نداد غیر از پطرس، یعقوب و یوحنا کسی دیگر همراهش به خانه یایروس برود. ۳۸ وقتی به خانه یایروس رسیدند، دیدند عده‌ای پریشان حال، با صدای بلند شیون و زاری می‌کنند. ۳۹ عیسی داخل شد و به ایشان فرمود: “چرا گریه و زاری راه انداخته‌اید؟ دختر نمرده، خوابیده است.” ۴۰ مردم با شنیدن این سخن، خنده تلخی کرده، او را مسخره نمودند؛ ولی عیسی همه را بیرون کرد و با پدر و مادر و آن سه شاگرد، وارد اطاقی شد که دختر در آن آرامیده بود. ۴۱ عیسی دستش را گرفت و فرمود: “دخترم، بلند شو!” ۴۲ آن دختر که دوازده سال بیشتر نداشت، فوری برخاست و شروع به راه رفتن کرد. پدر و مادرش با دیدن این معجزه، غرق در حیرت و شگفتی شدند. ۴۳ عیسی با تأکید بسیار به ایشان فرمود تا ماجرا را به کسی نگویند و گفت که به دختر غذا دهند".
این ماجرای ملاقات عیسای مسیح با این دو شخص است و ما می‌بینیم که چه اتفاقی افتاد در آیاتی که خواندم ما با وضعیتی روبرو می‌شویم که شاید وضعیت بیشتر ما باشد و این وضعیت همان درماندگی است؛ این وضعیت وضعیتی است که ما در شرایطی قرار می‌گیریم که به بن بست می‌رسیم شرایطی که لاعلاج است هیچ راه حلی وجود ندارد ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که این مشکلات در آن هست و یا به سراغ ما آمده یا در آن قرار داریم یا در آن قرار خواهیم گرفت و در حال دست و پنجه نرم کردن با آن هستیم؛ مشکلاتی مثل مشکلات مالی، بیماری طولانی، مشکلات خانوادگی، سرگردانی، بلاتکلیفی، تنهایی، افسردگی، و غیره؛ خود شما نیز می‌توانید چیزهایی را که می‌دانید به این لیست اضافه کنید.
در این قسمت از انجیل مرقس که قرائت شد یایروس و این زن بیمار همین وضع را داشتند وضع لاعلاج، وضع بلاتکلیفی، سرخوردگی، ترس و چیزهای دیگر؛ این زن به مدت دوازده سال بود که به این بیماری خونریزی مبتلا بود شاید همه جا رفته بود و هر دکتر و طبیبی را امتحان کرده بود زن به بیماری خونریزی مبتلا بود و این بیماری رمقی برای او باقی نگذاشته بود چون کسی که خون از او می‌رود رمقی ندارد و او هر دکتر و طبیبی را نیز امتحان کرده بود احتمالا پیش عده زیادی رفته بود و از طرفی این زن به علت بیماری در جامعه به عنوان ناپاک شناخته می‌شد؛ چون در آن زمان و در دین یهود کسی که این بیماری را داشت و وقتی خونریزی داشت در دین یهود خون نجس بود و کسی که چنین بیماری داشت از جامعه ترک شده بود.
او نجس و ناپاک بود و او نه حق داشت به دیگران دست بزند و نه دیگران حق داشتند او را لمس کنند و کس دیگری نیز حق نداشت تا زیاد با او در ارتباط باشد و این زن حتی بخاطر بیماری اجازه ورود به خانه خدا و هیکل را نداشت اجازه پرستش نداشت چون ناپاک بود، و حتی اجازه نداشت در اجتماعات حاضر شود! این حکایت زنی بود که شرح حال وی را در اینجا خواندیم.
از طرفی خود یایروس سرپرست عبادتگاه بود، او هم با درد لاعلاج دختر خود به پیش عیسای مسیح آمد تقریبا تمام دکترها دختر وی را رد کرده بودند و منتظر مرگ دختر خود بود آخرین لحظات زندگی این دختر بود. شاید یایروس هر دعا و وردی را که می‌دانست برای شفای دخترش امتحان کرده بود که دختر وی شفا پیدا کند اما دختر او هم شفا پیدا نکرده بود و حال او بدتر شده بود و حالا آخرین نفسهای زندگی خود را می‌کشید.
هیچ چیزی بدتر از دیدن مرگ فرزند نیست؛ می‌شود تصور کرد که یایروس واقعا با قلبی شکسته پیش مسیح آمد. حالا موقعیت یایروس را در نظر بگیرید، چون عیسای مسیح ضد مقررات دینی عمل می‌کرد و اکثر یهودیان با عیسای مسیح بخاطر اینکه قوانین یهود را زیر پا می‌گذاشت مخالف بودند و حالا این شخص که سرپرست عبادتگاه یهودیان بود رفته بود پیش مسیح که ضد قوانین یهود بود؛ حالا می‌توانید این تصور را بکنید که یایروس با این کاری که کرد شغل خود را از دست می‌داد برای اینکه شغل او سرپرست عبادتگاه یهودیان بود و می‌بینیم که پیش عیسای مسیح می‌رود و از او درخواست می‌کند او با قلبی شکسته به پیش مسیح می‌آید. او ممکن بود موقعیت اجتماعی و شغل خود را بخاطر چنین درخواستی از دست بدهد اما برای شفای فرزندش پا روی همه چیز گذاشت روی موقعیت خود، روی شغل خود و پیش عیسای مسیح آمد.
زن بیمار هم همین کار را کرد او با قلبی شکسته به پیش عیسای مسیح آمد او هم از بیماری خود لطمه دیده بود شاید تمام دکترها را در طول دوازده سال امتحان کرده و شفا پیدا نکرده بود و حالا هم از دوستانس و هم از خانواده‌اش جدا بود و با قلبی شکسته پیش عیسای مسیح آمده بود. او وقتی دست به چنین کاری زد در واقع موقعیت خودش را سخت‌تر می‌کرد او نه تنها نجس بود و نه تنها نمی‌توانست در اجتماع باشد و حالا هم رفته بود پیش شخصی که مخالف مقررات دین یهود عمل می‌کرد و موقعیت خود را با چنین کاری بدتر می‌کرد.
به یاد داشته باشید که این زن قرار نبود بخاطر بیماری خونریزی حتی در اجتماع حاضر شود و حالا کتاب مقدس می‌گوید عده انبوهی دور مسیح جمع شده بودند و این زن یک کار خلاف دیگر نیز کرده بود؛ دوم اینکه اکیدا ممنوع بود نه تنها در اجتماع حاضر شود بلکه ممنوع بود که کسی را نیز نباید لمس می‌کرد و این خطای دیگری بود که این زن انجام داد. در آیه ۲۴ می‌گوید عده بی شماری بدنبال عیسای مسیح راه افتادند؛ مطمئنا این عده ده یا بیست نفر نبودند احتمالا صدها نفر به عیسای مسیح هجوم آورده بودند چون در مورد او شنیده بودند که او چه کارهایی انجام داده و چه کارهایی انجام می‌دهد؛ او معلم بود، تعلیم دهنده بود، شفا دهنده بود، و کارهای بزرگی انجام داده بود به صدها و هزاران نفر غذا داده بود و چون کارهای مسیح را دیده بودند برای همین برای دیدن او هجوم آورده و دور وی جمع شده بودند.
شما در اخبار و در تلویزیون دیدید وقتی نخست وزیر یا رئیس جمهور یا یک مقامی می‌خواهد از جایی به جای دیگر برود چه جمعیت زیادی در دور او جمع می‌شوند و حالا تصور کنید در آن زمان عیسای مسیح محافظ که نداشت و هر کسی سعی می‌کرد به او نزدیکتر باشد و حتی چقدر راه رفتن برای مسیح دشوار بوده است؛ حالا شما خود را در آن فضا قرار دهید با این ازدحام و جمعیت و فشارهایی که وجود داشت حتی خود مسیح نمی‌توانست راحت راه برود چون از همه طرف فشار جمعیت بود و در چنین وضعیتی عیسای مسیح به شاگردانش می‌گوید یک شخصی مرا لمس کرد شاگردان تعجب می‌کنند و می‌گویند این همه آدم به شما چسبیده‌اند مسلما دست و یا پای آنها و یا شانه آنها به شما می‌خورد آنوقت شما می‌گویید یکی مرا لمس کرد؛ در آیه ۳۲ می‌گوید ولی عیسی همچنان به اطراف نگاه می‌کرد تا کسی را که به لباسش دست زده بود پیدا کند.
مسیح به دنبال آن شخصی می‌گشت که به او دست زده بود و نه تنه و نه اینکه بصورت تصادفی به عیسای مسیح خورده باشد؛ برای من خیلی جالب است در مورد جمعیت زیادی که آنجا بودند فقط آمده بودند که عیسای مسیح را ببینند او را مشاهده کنند حتی شاید تنه آنها هم به عیسای مسیح خورده بود اما هیچ اتفاقی برای آنها نیفتاد اما فقط این زن بین صدها نفر شفا پیدا کرد.
عده زیادی به کلیسا می‌روند سرود می‌خوانند پرستش می‌کنند و عیسای مسیح هم طبق وعده خود در بین آنها حاضر می‌شود و شاید تنه آنها نیز به تنه عیسای مسیح هم بخورد اما هچ اتفاقی برای آنها نمی‌افتد. عده زیادی فقط عیسای مسیح را هُل می‌دادند دور مسیح بودند و به او فشار وارد می‌کردند هیچکس او را لمس نکرد همه در حال هُل دادن بودند؛ عده زیادی هم سعی می‌کنند برای خواسته‌های خود، خدا را هُل بدهند فشار روی خدا می‌آورند و دور خدا را می‌گیرند تا به خواسته‌های خود برسند اراده او را طالب نیستند خواست خدا هیچ اهمیتی ندارد فقط روی خواست خود توجه دارند؛ عده زیادی می‌آیند و می‌روند و عیسای مسیح طبق وعده‌ای که داده است می‌گوید هر گاه دو یا سه نفر به نام من جمع شوند من در بین آنها حاضرم، ولی فقط تنه آنها به عیسای مسیح می‌خورد ولی هیچ کس حاضر نیست دست خود را دراز کرده و آن لمس را بگیرد؛ اراده او را طالب نیستند خواست خدا هیچ اهمیتی ندارد و فقط روی خواست خود پا فشاری می‌کنند و فقط هُل می‌دهند گویا با این کار می‌خواهند خدا را به آن طرفی که خودشان دوست دارند هدایت کنند! وقتی به یک نفر هُل داده می‌شود آن شخص به جایی می‌رود که جمعیت او را هُل می‌دهند ولی در حالت عادی که فشار و هُل نیست شما مسیر خودتان را خودتان مشخص می‌کنید؛ عده زیادی فقط می‌خواهند خدا را هُل بدهند. مثلا در دعاها می‌خواهیم خدا را به جایی ببریم که ما می‌خواهیم، نه خواست او بلکه خواست ما؛
ما فراموش می‌کنیم که خدا افکارش و راهش با ما تفاوت دارد؛ در کتاب اشعیا فصل ۸ خداوند می‌گوید فکرهای من فکرهای شما نیست و راههای من راههای شما نیست. این زن جلو آمد و با جلو آمدن خود تسلیم خدا شد او تسلیم اراده خدا شد راه و طریق شفا را به عیسای مسیح سپرد این زن فقط گفت اگر من فقط او را لمس کنم شفا پیدا می‌کنم اگر در مشکلی هستید اگر در شرایط مخصوصی هستید خدا را هُل ندهید که جواب شما را بدهد بگو خدایا خواست و اراده تو در مورد من کرده شود و خدا را هُل نده.
همین کار را نیز یایروس کرد جلوی پای مسیح افتاد و گفت سرورم استادم خداوندم دخترم در حال مرگ است لطفا بیا و او را شفا بده؛ نمی‌گوید لطفا بیا و او را ببین که امکان دارد یا ندارد که شفا یابد! ایمان را ببینید می‌گوید بیا و او را شفا بده و می‌گوید همین الان این کار را انجام بده؛ اما عیسای مسیح مشغول شفا دادن به آن زن بود تا خبر ‌آورده و به یایروس گفتند دیگر مزاحم عیسای مسیح نشو چون دختر تو مُرد؛ اگر مطمئن نبودند نمی‌آمدند که این خبر بد را به این پدر بیچاره بدهند؛ مرگ دختر را دیده بودند و برای همین می‌آیند و می‌گویند مزاحم مسیح نشو کار از کار گذشت؛ اگر یایروس مقدار امیدی داشت آن هم با خبری که بابت مرگ دخترش شنید از بین رفت.
برای من و شما هم اتفاق می‌افتد که گاهی وقتها یک خبری می‌شنویم که دیگر کار از کار گذشته است؛ یک مسئله‌ای در زندگی ما هست و عده‌ای به ما می‌گویند دیگر به خودت زحمت نده چون دیگر تمام شد و خدا هم دیگر کاری از دستش بر نمی‌آید، همین عده داشتند به یایروس می‌گفتند دخترت مُرد دیگر به مسیح زحمت نده! یک عده‌ای هم به ما می‌گویند مزاحم خدا نشو، کار از کار گذشته و دیگر تمام شد! اگر نور امیدی در قلب یایروس بود تمام شد؛ همه درها بسته می‌شود و دیگر کاری نمی‌شود کرد. عیسای مسیح در آیه ۳۶ یک جمله‌ای را به یایروس می‌گوید که این جمله کلیدی پیغام امروز است او به یایروس می‌گوید "نترس فقط به من ایمان داشته باش"؛ دختر یایروس مُرده و او خبر مرگ دخترش را شنیده است و حالا عیسای مسیح به او می‌گوید: "نترس فقط به من ایمان داشته باش".
در خیلی از مواقع، زندگی ما شرایط یایروس را پیدا می‌کند؛ یایروس دخترش مُرد و هیچ امیدی نبود دیگر بالاتر از مرگ چیزی نیست، خیلی اوقات نه دیگر راهی به نظر می‌آید و نه انرژی که انسان به جلو برود؛ عیسای مسیح می‌گوید در این شرایط فقط دو کار انجام بده، این را به من و شما نیز می‌گوید: "نترس و فقط به من ایمان داشته باش"؛ کاری که اکثر ما برعکس آنرا انجام می‌دهیم یعنی هم می‌ترسیم و هم ایمان خود را از دست می‌دهیم! وقتی مشکلات می‌آید اول ترس به سراغ ما می‌آید و بعد در ایمان خود ضعیف می‌شویم، می‌گوییم اگر خدا واقعا مرا دوست داشت کار من درست شده بود؛ ما در این آیات می‌بینیم که نه با ازدحام دور مسیح کسی شفا پیدا می‌کند و نه با هُل دادن او! در آیه ۲۶ می‌گوید این زن خودش را به پشت سر عیسی رساند، نه از روبرو بلکه از پشت سر خود را به عیسی رساند و لباس او را لمس کرد. این زن اجازه نداشت که به جلو رفته و کسی را لمس کند اما اجازه نداد که هیچ چیزی جلوی او را بگیرد و فقط می‌خواست برود و مسیح را لمس کند.
شریعت اجازه نمی‌داد که این زن به جلو برود و این کار را انجام دهد و کسی را لمس کند، حتی او نمی‌توانست وارد یک چنین اجتماعی شود ولی اجازه نداد هیچ چیزی، نه ترس از فریسیها و نه ترس از علمای مذهبی، فقط یک چیز در سر این زن بود که برود و مسیح را لمس کند. این زن جماعت را به کناری زد؛ فکرش را بکنید یک زن مریض حال که ضعف دارد وحتی درست نمی‌تواند راه برود جماعت را کنار زد و پشت سر مسیح آمد و ردای او را لمس کرد؛ این زن حتی خودش را لایق این ندانست که از جلو با مسیح روبرو شود و از پشت سر می‌رود؛ شاید چند دلیل داشت که از پشت سر آمد، یکی اینکه زن بود و دوم اینکه به علت خونریزی ناپاک بود، سوم اینکه شرم و خجالت داشت که در آن شرایط با مسیح روبرو شود؛ اما در همه این شرایط، ایمان او را ببینید که به خودش گفت اگر فقط من ردای او را لمس کنم شفا پیدا می‌کنم.
رمز شفای این زن چه بود؟ او عیسی را هُل نداد او را مجبور نکرد که برود و پای مسیح را بگیرد و بگوید تا مرا شفا ندهی تو را رها نمی‌کنم از روبرو در جلوی مسیح قرار نگرفت؛ برای من خیلی جالب است که او پشت سر مسیح قرار گرفت بعضی‌ها حتی می‌خواهند جلوتر از خدا بروند ولی این زن در پشت سر مسیح قرار گرفت و لمس شفا را کرد؛ این زن به مسیح تنه نزد بلکه دست دراز کرد، چون تنه زدن از روی نا آگاهی است شما گاهی وقتها در حال راه رفتن هستید و به یک کسی از روی نا آگاهی تنه می‌زنید و گاهی وقتها به شما تنه می‌زنند و بعد طرف مقابل می‌گوید ببخشید چون از روی نا آگاهی است شخص تصمیم به تنه زدن نمی‌گیرد و عده زیادی در آنجا و در آن جماعت بودند که تن آنها به تن مسیح خورد ولی شفا پیدا نکردند چون از روی نا آگاهی بود آن تنه‌ها نزدیکی برای شفا نبود بلکه از روی نا آگاهی و بی تفاوتی بود.
اما این زن لمس کرد لمس ایمان، لمس شفا، لمس تجربه کردن قدرت خدا؛ کتاب مقدس می‌گوید به محض اینکه دست زن با ردای مسیح تماس پیدا کرد شفا پیدا کرد. این زن برای تجربه کردن قدرت خدا آمده بود و آنرا در آنجا تجربه کرد. عده زیادی فقط برای تنه زدن به کلیساها می‌آیند حضور مسیح هم آنجا هست ولی کمتر کسی است که دست شفا دراز کند دست ایمان دراز کند؛ تنه ما بارها و بارها به تنه مسیح می‌خورد ولی از روی نا آگاهی بوده است.
به قسمت بعد گوش کنید، زن جای خودش را به بقیه می‌دهد چون فکر می‌کند که کار شفا تمام شد لمس تنها کافی بود و حالا محبت مسیح را ببینید که فراتر از این است که بگذارد این زن همینطوری برگردد؛ فراموش نکنید که زن از پشت سر ردای مسیح را لمس کرد و حالا عیسای مسیح از روبرو به ملاقات این زن می‌رود؛ به دنبال او می‌گردد و مسیح می‌گوید یک نفر مرا لمس کرد و می‌رود و از روبرو با این زن ملاقات می‌کند؛ زن فقط برای شفا و آن هم از پشت سر و با گرفتن ردا رفته بود و شفا پیدا می‌کند اما حالا عیسای مسیح می‌خواهد این زن را از روبرو ملاقات کند.
این مرا به یاد پسر گمشده در فصل ۱۵ کتاب لوقا می‌اندازد که پسری که از خانه پدر قهر کرده بود و در وضعیت بدی قرار داشت و وقتیکه ثروت خود را از دست داده بود با خوکها هم غذا شده بود پیش خودش می‌گوید برگردم و بروم خانه پدرم و غلامی کنم چون بهتر از این است که با این خوکها هم غذا شوم؛ و وقتی که این پسر بر می‌گردد پدرش با آغوش باز از روبرو او را در آغوش می‌گیرد و او را محبت می‌کند و او را می‌پذیرد؛ دقیقا همین کاری که عیسای مسیح در اینجا برای این زن انجام می‌دهد از روبرو با این زن ملاقات می‌کند.
یایروس شخصی که مسئول عبادتگاه بود نه تنها عیسای مسیح را ملاقات کرد بلکه دخترش هم زنده شد، زنی که خونریزی داشت نه تنها شفا پیدا کرد بلکه عیسای مسیح او را از روبرو ملاقات کرد. شفای این زن چند جانبه بود او موقعیت اجتماعی خود را دوباره بدست ‌آورد وقتی که خونریزی او پاک شد و مردم شفا را دیدند مسلما موقعیت اجتماعی خود را بدست ‌آورد، او سلامتی خودش را بدست ‌آورد او امیدی را که از دست رفته بود دوباره بدست ‌آورد و به آینده امیدوار شد و از همه بالاتر، ارتباط او با عیسای مسیح بود.
یایروس برای مشکل خود به پیش عیسای مسیح آمد؛ زن برای شفای بیماری کهنه خود به پیش عیسای مسیح آمد؛ در اینجا کلید همان ایمان است، ایمان یعنی اعتقاد، یعنی باور کردن و مطمئن بودن؛ این زن ایمان به قدرت عیسای مسیح داشت که اگر فقط ردای او را لمس کند؛ لازم ندید با عیسای مسح صحبت کند و حتی نمی‌خواست مزاحم او شود نمی‌خواست او را هِل دهد فقط ایمان داشت که اگر من فقط ردای او را لمس کنم شفا پیدا می‌کنم؛
در لوقا فصل ۸ آیه ۴۵ عیسای مسیح می‌گوید: "چه کسی مرا لمس کرد"، خیلی جالب است در جواب، همه انکار می‌کنند! تنه آنها به عیسای مسیح خورده و در کنار مسیح هستند اما همه می‌گویند ما نبودیم؛ این افراد همه دور مسیح را گرفته بودند و قابل شمارش نبودند اما همه افرادی که دور مسیح بودند انکار کردند که به او دست زده‌اند! اما عیسای مسیح می‌گوید یک نفر به من دست زد یک نفر مرا لمس کرد، احساس کردم نیروی شفا بخشی از من صادر شد؛ اگر شما در آن جماعت بودید جزو کدام یک از این افراد بودید؟ گفتم عده زیادی می‌آیند و می‌روند و مسیح در کنار آنهاست و ما به او تنه می‌زنیم؛ ولی آیا لمس نمودن ما واقعا از روی ایمان هست. اگر ما آنجا بودیم جزو کدام گروه بودیم؟ تماشاچی یا کسی که چون مسیح آنجاست آمده تا مسیح را لمس کند مسیح را ملاقات کند؛ لازم نیست صرفا این را امروز فرض کنیم چون عیسی بر طبق وعده خود می‌گوید اگر دو یا سه نفر بنام من جمع شوند من در بین آنها حاضر هستم. ما بیشتر از دو یا سه نفر هستیم و عیسای مسیح مطمئنا امروز بین ماست. پس مشکل حضور مسیح وجود ندارد چون بین ما هست این بدین معنی است که او الان در بین ماست مشکل اینجاست که ما در کجا قرار داریم برای چی چیزی دور مسیح ازدحام کردیم و جمع شدیم.
پس مسیح طبق وعده خودش در بین ما حاضر هست اما من و شما کجا هستیم و در چه شرایطی قرار داریم؛ بعضی‌ها جلو جلو می‌روند، بعضی‌ها تماشاچی هستند بعضی‌ها هُل می‌دهند شاید فقط یکی دو نفر واقعا با ایمان دست دراز می‌کنند و او را لمس می‌کنند؛ وقتی مشکل در زندگی شما هست می‌توانید آنرا کتمان کنید می‌توانید آنرا نادیده بگیرید می‌توانیم نگران باشیم و بترسیم و وحشت کنیم و یا اینکه آنرا به پیش مسیح بیاوریم؛ مثل آن دختر مُرده پیش مسیح بیاوریم و بگوییم خدایا مشکل من مُرده و نفسی در آن نیست دیگری امیدی در آن نیست ولی برای آن لمس پیشقدم شویم.
یک پادشاه بسیار نیک خواهی بود و خیلی خوش قلب بود و از هر فرصتی استفاده می‌کرد که حتی به مردم درسی بدهد روزی از ملازمان خودش خواست که یک سنگ بزرگی را در وسط یک جاده پر رفت و آمد بگذارند و گفت می‌خواهم ببینم که مردم آنقدر به هم اهمیت می‌دهند که یکی با اینکه این سنگ سنگین است وقت گذاشته و آنرا از جاده خارج کند تا کار را برای مردم راحتتر کند. ولی با کمال تعجب دید عده زیادی آمدند و سنگ را دیدند و از کنار سنگ دور شدند و دست به آن سنگ نزدند، عده زیادی گفتند وقت نداریم و به خودشان این زحمت را ندادند. اما یک مزرعه داری که از آنجا عبور می‌کرد وقتی که سنگ را دید با اینکه وقت کافی نداشت سنگ را با زحمت به کنار جاده برد و این یک مدت طولانی طول کشید. پادشاه یک کیسه پر از طلا زیر سنگ گذاشته بود و به محض کنار زدن سنگ آن کیسه طلا پاداش شخصی بود که آن سنگ را به کناری زده بود.
این داستان چه درسی برای ما دارد؛ یک وقتهایی هست که مشکلات بزرگی در زندگی ما پیش می‌آید که می‌توانیم از کنار آن رد بشویم و برویم، می‌توانیم بگوییم خیلی بزرگ هستند و کار من نیست، در حالیکه اگر بمانیم و با کمک خدا آنرا حرکت دهیم پاداش بزرگی در اختیار ما هست و خدا می‌خواهد ما آن پاداش را بگیریم. عیسای مسیح به یایروس می‌گوید نترس و ایمان داشته باش من با تو هستم؛
درس این قسمت کلام برای ما چیست؟ وقتی مشکلی دارید هر چیزی که هست بیماری، مالی، خانوادگی، بیکاری، اولین راه حل آن نزدیک شدن به عیسای مسیح است؛ به عیسای مسیح نزدیک شو، نه اینکه او را هُل بدهید و نه اینکه به او تنه بزنید بلکه دست ایمان دراز کنید چون وقتی به مسیح نزدیک می‌شوید فرصت و توانایی لمس کردن را می‌گیرید.
پس اولین قدم نزدیک شدن به عیسای مسیح است، و دومین قدم ایمان است. ایمان این زن باعث شد که به جلو برود و جمعیت را به کناری بزند و در مشکلات، مسیح را لمس کند. وقتی ردای مسیح را لمس می‌کنید با ایمان لمس کنید. در یعقوب فصل ۱ آیه ۶ می‌گوید وقتی از او درخواست می‌کنید شک به خود راه ندهید بلکه یقین داشته باشید که خدا جواب دعاهای شما را خواهد داد. جالب اینجاست که ما در مسیح این وعده را داریم که او مایل است به ملاقات ما بیاید؛ او می‌گوید من به ملاقات شما می‌آیم لازم نیست ما به جای دوری برویم تا او را ببینیم چون کلام خدا در کتاب مکاشفه فصل ۳ آیه ۲۱ می‌گوید من به ملاقات شما می‌آیم و در را می‌کوبم و اگر کسی در قلب خود را باز کند به نزد او در می‌آیم و با وی خواهم بود؛ او قادر است بیماری شما را شفا دهد، او قادر است خداوند شما باشد، او قادر است دوست همیشگی تو باشد؛ کافیست همین امروز و با ایمان دست خود را دراز کنید و آنرا لمس کنید حتی اگر مشکلی ندارید باز شما به او احتیاج دارید شما نیاز به حمایت او دارید. عیسای مسیح امروز به ما می‌گوید: نترس و به من ایمان داشته باش من با تو هستم؛ بایستیم و دعا کنیم:
ما از افرادی که برای اولین بار به کلیسا می‌آیند دعوت می‌کنیم به جلو بیایند تا برای آنها دعا کنیم این همان قدم ایمان است؛ آن زن به شرایط نگاه نکرد به این نگاه نکرد که همسایه بغلی چه فکری می‌کند افراد او را مسخره می‌کنند یا نمی‌کنند بلکه گفت من باید امروز بروم و ردای مسیح را لمس کنم. پس اگر امروز می‌خواهید مسیح را ملاقات کنید می‌توانید قدم ایمان را برداشته و به جلو بیایید تا برای شما دعا کنیم برای لمس شفا، برای لمس نجات، برای اینکه لمس حضور مسیح شامل حال شما بشود.
با من اینطور دعا کنید: مسیح ممنون هستیم برای اینکه ما را دوست داری و امروز می‌خواهی با ما ملاقات داشته باشی؛ امروز دستم را به طرف تو دراز می‌کنم تا آن لمس ایمان شامل حال من بشود تا شفای تو شامل حال من بشود امروز دستهای خالی خود را با ایمان به طرف تو دراز می‌کنم تا مرا از شفای خودت پر سازی تا مرا از حضور خودت پر سازی تا مرا از آرامش خودت پر سازی؛ ای مسیح جان امروز از تو دعوت می‌کنم وارد قلب من بشوی و زندگی مرا عوض کنی و از من یک شخص تازه بسازی با افکاری جدید با قلبی تازه و با امیدی تازه و با آینده‌ای تازه؛
خداوندا برای جماعتی که اینجا هستند دعا می‌کنم جماعتی که قدم ایمان را برداشتند مثل یایروس و مثل آن زن که هیچ امیدی برای آنها نبود هیچ نجاتی نبود هیچ شفایی نبود اما وقتی که به طرف تو آمدند تو دست رد به آنها نزدی؛ امروز خداوندا دعا من این است که برکت تو، برکت نجات بر این عزیزان قرار بگیرد؛ خداوندا امروز از آسمان به آنها عنایت کن؛ مسیح جان می‌خواهیم نه تنها ردای تو بلکه دستهای گرم تو را امروز فشار دهیم می‌خواهیم تو را ملاقات کنیم؛ خداوندا امروز حضورت را بر تمام افرادی که در این جلسه هستند بریز و بخصوص افرادی که جلو آمدند و این قدم ایمان را برداشتند؛ فیض و محبت تو، قلب آنها را الان پر بسازد و امروز با تجربه‌ای تازه اینجا را ترک کنند؛ خداوندا به هر کجا می‌روند به آنها قوت بده و برکت تو و حضور پر جلال تو بر آنها و با آنها باشد؛ ای خداوند آنها را هدایت کن آینده آنها را روشن کن؛ در نام پر جلال عیسای مسیح دعا می‌کنیم، آمین.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر