واقعه تولد عیسی مسیح به این شرح است: مریم، مادر عیسی که در عقد یوسف بود، قبل از ازدواج با او، بوسیله روحالقدس آبستن شد. ۱۹ یوسف که سخت پای بند اصول اخلاق بود، بر آن شد که نامزدی خود را بهم بزند، اما در نظر داشت این کار را در خفا انجام دهد تا مبادا مریم بی آبرو شود. ۲۰ او غرق در اینگونه افکار بود که بخواب رفت. در خواب فرشتهای را دید که به او گفت: «یوسف، پسر داود، از ازدواج با مریم نگران نباش. کودکی که در رَحِم اوست، از روحالقدس است. ۲۱ او پسری خواهد زایید، و تو نام او را عیسی (یعنی نجات دهنده) خواهی نهاد، چون او قوم خود را از گناهانشان خواهد رهانید.» ۲۲ و این همان پیغامی است که خداوند قرنها قبل به زبان نبی خود «اشعیا» فرموده بود: ۲۳ «بنگرید! دختری باکره آبستن خواهد شد و پسری بدنیا خواهد آورد، و او را عمانوئیل خواهند نامید.» (عمانوئیل بزبان عبری به معنی «خدا با ما» است.) ۲۴ چون یوسف بیدار شد، طبق دستور فرشته عمل کرد و مریم را به خانهاش آورد تا همسر او باشد؛ ۲۵ اما با او همبستر نشد تا وقتی که او پسرش را بدنیا آورد؛ و یوسف او را «عیسی» نام نهاد.
ستاره شناسان در جستجوی عیسی ۱ عیسی در زمان سلطنت «هیرودیس»، در شهر «بیت لحم» یهودیه بدنیا آمد. در آن هنگام چند مجوس ستاره شناس از مشرق زمین به اورشلیم آمده، پرسیدند: ۲ «کجاست آن کودکی که باید پادشاه یهود گردد؟ ما ستاره او را در سرزمینهای دوردست شرق دیدهایم و آمدهایم تا او را بپرستیم.» ۳ وقتی این مطلب به گوش هیرودیس پادشاه رسید، سخت پریشان شد. تمام مردم اورشلیم نیز از ماجرا آگاهی یافتند. ۴ او تمام علمای مذهبی قوم یهود را فراخواند و از ایشان پرسید: «طبق پیشگویی پیامبران، مسیح در کجا باید بدنیا آید؟« ۵ ایشان پاسخ دادند: «باید در بیت لحم متولد شود زیرا میکای نبی چنین پیشگویی کرده است: ۶ ای بیت لحم، ای شهر کوچـک، تو در یهودیـه، دهکدهای بی ارزش نیستی، زیرا از تو پیشوایی ظهور خواهد کرد که قوم بنی اسرائیل را رهبری خواهد نمود.» ۷ آنگاه هیرودیس پیام محرمانهای برای مجوسیان ستاره شناس فرستاد و از ایشان خواست تا به ملاقات او بیایند و به او اطلاع دهند که اولین بار ستاره را درچه زمانی دیدهاند. ۸ پس به ایشان گفت: «به بیت لحم بروید و به دقت به جستجوی آن طفل بپردازید. آنگاه نزد من بازگشته، به من خبر دهید تا من نیز بروم و او را بپرستم.» ۹ پس از این گفت و گو، ستاره شناسان به راه خود ادامه دادند. ناگهان ستاره را دیدند که در پیشاپیش آنان حرکت میکند، تا به بیت لحم رسیده، بالای جایی که کودک در آنجا بود ایستاد. ۱۰ ستاره شناسان از شادی در پوست نمیگنجیدند. ۱۱ وقتی وارد خانهای شدند که کودک و مادرش مریم در آن بودند، پیشانی بر خاک نهاده، کودک را پرستش کردند. سپس هدایای خود را گشودند و طلا و عطر و مواد خوشبو به او تقدیم کردند. ۱۲ اما در راه بازگشت به وطن، از راه اورشلیم مراجعت نکردند تا به هیرودیس گزارش بدهند، زیرا خداوند در خواب به آنها فرموده بود که از راه دیگری به وطن باز گردند.
فرار به مصر
۱۳ پس از رفتن ستاره شناسان، فرشته خداوند در خواب بر یوسف ظاهر شد و گفت: «برخیز و کودک و مادرش را برداشته، به مصر فرار کن، و همانجا بمان تا تو را خبر دهم؛ زیرا هیرودیس پادشاه میخواهد کودک را به قتل برساند.» ۱۴ یوسف همان شب مریم و کودک را برداشت و بسوی مصر رفت، ۱۵ و تا زمان مرگ هیرودیس در آنجا ماند. یکی از انبیاء قرنها پیش درباره این موضوع پیشگویی کرده و گفته بود: «پسر خود را از مصر فرا خواندم.» ۱۶ اما وقتی هیرودیس متوجه شد که ستاره شناسان از دستور او سرپیچی کردهاند، بسیار خشمگین شد و سربازانی به بیت لحم فرستاد تا تمام کودکان دو ساله و کمتر را که در آن شهر و در تمام حومه آن بودند قتل عام کنند، زیرا طبق گفته ستاره شناسان، ستاره دو سال پیش از آن ظاهر شده بود. ۱۷ این رفتار بی رحمانه هیرودیس را قبلا ارمیای نبی چنین پیشگویی کرده بود: ۱۸ «صدای گریه و ماتم از رامه به گوش میرسد. راحیل برای فرزندانش میگرید و آرام نمیگیرد، چون فرزندانش مردهاند.»
بازگشت از مصر
۱۹ پس از مرگ هیرودیس، در مصر فرشته خداوند در خواب بر یوسف ظاهر شد و به او گفت: ۲۰ «برخیز و کودک و مادرش را بردار و به سرزمین اسرائیل بازگرد، چون کسی که قصد قتل کودک را داشت، خودش مرده است.» ۲۱ پس یوسف بی درنگ با کودک و مادرش به اسرائیل بازگشت. ۲۲ اما در راه، وقتی شنید که پسر هیرودیس، «آرکلائوس»، جانشین پدرش شده و در یهودیه سلطنت میکند، ترسید. باز در عالم خواب به او وحی رسید که به یهودیه نرود. پس او به ایالت جلیل رفت و ۲۳ در شهر ناصره ساکن شد. باز در اینجا پیشگویی انبیا جامه عمل پوشید که: «او ناصری خوانده خواهد شد.»
لـوقـا فصل ۲ (ترجمه تفسیری)
تولد عیسی مسیح
۱ در آن زمـان، اوگوستوس، امپـراطور روم، فرمان داد تا مردم را در تمام سرزمینهای تحت سُلطه امپراطوری سرشماری کنند. ۲ این سرشماری زمانی صورت گرفت که کرینیوس، از جانب امپراطور، فرماندار سوریه بود. ۳ برای شرکت در سرشماری، هر شخص میبایست به شهر آبا و اجدادی خود میرفت. ۴ از اینرو، یوسف نیز از شهر ناصره در استان جلیل، به زادگاه داود پادشاه یعنی بیت لحم در استان یهودیه رفت زیرا او از نسل داود پادشاه بود. ۵ مریم نیز که در عقد یوسف بود و آخرین روزهای بارداری خود را میگذراند، همراه او رفت تا ثبت نام کند. ۶ هنگامی که در بیت لحم بودند، وقت وضع حمل مریم فرا رسید، ۷ و نخستین فرزند خود را که پسر بود، بدنیا آورد و او را در قنداقی پیچید و در آخوری خوابانید، زیرا درمسافرخانه آنجا برای ایشان جا نبود. ۸ در دشتهای اطراف آن شهر، چوپانانی بودند که شبانگاه از گلههای خود مراقبت میکردند. ۹ آن شب، ناگهان فرشتهای در میان ایشان ظاهر شد و نور جلال خداوند در اطرافشان تابید و ترس همه را فرا گرفت. ۱۰ اما فرشته به ایشان اطمینان خاطر داد و گفت: «نترسید! من حامل مژدهای برای شما هستم، مژدهای مسرت بخش برای همه مردم! ۱۱ و آن اینست که همین امروز مسیح، خداوند و نجات دهنده شما، در شهر داود چشم به جهان گشود. ۱۲ علامت درستی سخن من اینست که نوزادی را خواهید دید که در قنداق پیچیده و در آخور خوابانیدهاند.» ۱۳ ناگهان گروه بیشماری از فرشتگان آسمانی به آن فرشته پیوستند. آنان در ستایش خدا، میسرائیدند و میگفتند: ۱۴ » خدا را در آسمانها جلال باد و بر زمین، در میان مردمی که خدا را خشنود میسازند، آرامش و صفا برقرار باد!» ۱۵ چون فرشتگان به آسمان بازگشتند، چوپانان به یکدیگر گفتند: «بیایید به بیت لحم برویم و این واقعه عجیب را که خداوند خبرش را به ما داده است، به چشم ببینیم.» ۱۶ پس با شتاب به بیت لحم رفتند و مریم و یوسف را پیدا کردند. آنگاه نوزاد را دیدند که در آخوری خوابیده است. ۱۷ چوپانان بی درنگ ماجرا را به گوش همه رساندند و سخنانی را که فرشته درباره نوزاد گفته بود، بازگو کردند. ۱۸ هر که گفتههای آنان را میشنید، حیرت زده میشد. ۱۹ اما مریم، تمام این رویدادها را در دل خود نگاه میداشت و اغلب درباره آنها به فکر فرو میرفت. ۲۰ پس چوپانان به صحرا نزد گلههای خود بازگشتند و خدا را سپاس میگفتند بسبب آنچه مطابق گفته فرشتگان دیده و شنیده بودند. ۲۱ در روز هشتم تولد نوزاد، در مراسم ختنه او، نامش را عیسی گذاشتند، یعنی همان نامی که فرشته پیش از باردار شدن مریم، برای او تعیین کرده بود. ۲۲ روزی که قرار بود والدین عیسی به اورشلیم، به خانه خدا بروند و مطابق شریعت موسی، مراسم طهارت خود را بجا آورند، عیسی را نیز به آنجا بردند تا به خداوند وقف کنند؛ ۲۳ زیرا در شریعت آمده بود که پسر ارشد هر خانواده باید وقف خداوند گردد. ۲۴ پس والدین عیسی برای طهارت خود، قربانی لازم را تقدیم کردند، که مطابق شریعت میبایست دو قمری یا دو جوجه کبوتر باشد. ۲۵ در آن زمان مردی در اورشلیم زندگی میکرد، به نام شمعون، او شخصی صالح، خداترس و پر از روحالقدس بود، و ظهور مسیح را انتظار میکشید. ۲۶ روحالقدس نیز بر او آشکار ساخته بود که تا مسیح موعود را نبیند، چشم از جهان فرو نخواهد بست. ۲۷ آن روز، روحالقدس او را هدایت کرد که به خانه خدا برود؛ و هنگامی که یوسف و مریم، عیسای کوچک را آوردند تا مطابق شریعت، به خدا وقف کنند، ۲۸ شمعون، او را در آغوش کشید و خدا را ستایش کرد و گفت: ۲۹و۳۰و۳۱ خداوندا، اکنون دیگر میتوانم با خیالی آسوده چشم از جهان فرو بندم، زیرا طبق وعده ات، او را دیدم! بلی، نجات دهندهای را که به جهان بخشیدی، با چشمان خود دیدم! ۳۲ او همچون نوری بر قومها خواهد تابید و ذهنشان را منور خواهدساخت و مایه سربلندی قوم تو، بنی اسرائیل، خواهد شد!» ۳۳ یوسف و مریم مات و مبهوت ایستاده بودند و از آنچه درباره عیسی گفته میشد، به شگفت آمده بودند. ۳۴و۳۵ اما شمعون برای ایشان دعای خیر کرد. سپس به مریم گفت: «اندوه، همچون شمشیری قلب تو را خواهد شکافت، زیرا بسیاری از قوم اسرائیل این کودک را نخواهند پذیرفت و با این کار، باعث هلاکت خود خواهند شد. اما او موجب شادی و برکت بسیاری دیگر خواهد گردید؛ و افکار پنهانی عده زیادی فاش خواهد شد!» ۳۶و۳۷ در خانه خدا زنی بود بسیار سالخورده به نام آنا، دختر فنوئیل از قبیله اشیر که همواره صدای خدا را میشنید. او پس از هفت سال شوهرداری، هشتاد و چهار سال بیوه مانده بود. آنّا هرگز خانه خدا را ترک نمیکرد، بلکه شب و روز به دعا میپرداخت و اغلب نیز روزه دار بود. ۳۸ هنگامی که شمعون با یوسف و مریم سخن میگفت، آنا نیز وارد شده، خدا را شکر نمود و به تمام کسانی که در اورشلیم چشم براه ظهور نجات دهنده بودند، خبر داد که مسیح موعود تولد یافته است. ۳۹ یوسف و مریم، پس از اجرای مراسم دینی، به شهر خود ناصره در استان جلیل، بازگشتند. ۴۰ در آنجا، عیسی رشد کرد و بزرگ شد. او سرشار از حکمت بود و فیض خدا بر او قرار داشت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر