۱۳۹۳ آذر ۱۳, پنجشنبه

آغوش پدر

موضوع: آغوش پدر
محبت بی دریغ خداوند آماده است تا همه انسانها را در آغوش بگیرد.
حتما شده که وسیله با ارزشی را گم کنید و تا موقعی که آن را پیدا نکردید آرام و قرار ندارید. همه جا رو بارها و بارها زیرو رو می‌کنید تا بلکه وسیله گم شده را بیابید. از دور بری هاتون هزار بار می‌پرسید: این وسیله منو ندیدی؟ همین جا گذاشته بودم. عزیزان قلب خداوند هم برای یافتن من و شما اینطور می‌طبد.
عیسی مسیح همیشه با مثل و داستان برای مردم صحبت می‌کرد. او از گمشده‌ها حرف می‌زد. او در انجیل لوقا باب ۱۵ از سه وسیله گم شده برای مردم صحبت کرد. در داستان اول، مخاطب مردان بودند. چوپانانی که گوسفند داری حرفه آنان بود. او از گوسفندی صحبت می‌کند که گم شده بود و در نهایت پیدا می‌شود. ارزش گوسفند در این داستان ماهیت اقتصادی دارد.
در داستان دوم، مخاطب زنان هستند که بیشتر وقت خود را در خانه داری و امور منزل سپری می‌کنند. در اینجا یک سکه در داخل منزل گم می‌شود و زن خانه که این سکه برایش بسیار ارزش داشت آن را می‌یابد و وجد و شادی می‌نماید. ارزش سکه در این داستان ماهیت عاطفی و احساس دارد.
اما در داستان سوم مخاطب تمام مردم هستند؛ زنان ومردان با هم. در این داستان عیسی مسیح از یک پسر بچه گم شده صحبت می‌کند. مفهوم داستان اینقدر عمیق و ماجرا اینقدر جالب بود که قلب تمامی شنونده‌ها لمس می‌شود. داستان پسر گمشده دارای ماهیت روحانی دارد. این داستان برای آنان درسهای زیادی داشت، ایمان دارم که برای ما نیز درسهای زیادی دارد.
تصور بکنید در میان جماعت نوجوانانی نیز بودند که با شنیدن این داستان، به منزل رفتند و تصمیم گرفتند که پدر و مادرخود را محبت کرده و در کنار آنان بمانند. امروز اگر در میان ما کسی است که خودش را دور از خدا می‌داند، لطفا با دقت به داستان گوش بدهد چون خدا آغوشش برای تو باز است.
داستان اینگونه است: پسری از اوضاع و احوال منزل و شرایط آن خسته می‌شود و تصمیم می‌گیرد که از پدر خود ارث خود را طلب کند. پدر سهم او را بدون شکایت می‌پردازد و او به سوی سرزمین دور دست می‌رود. چندی نمی‌گذرد که او تمام ثروت خود را به هدر داده، دوستان ناباب انتخاب می‌کند و خود را در مشکل می‌اندازد. تا جایی که از گرسنگی با خوکها هم غذا می‌شود. سرانجام به خودش می‌آید و به سوی منزل پدر بر می‌گردد. در آنجا پدر او را با آغوش باز می‌پذیرد و بهترین‌ها را به او می‌دهد.
این داستان، تصویری است از عمیق‌ترین تجربه انسانی در تصمیم گیری‌های زندگی، در سختیها و ناملایمت‌ها و در نهایت محبت بی دریغ خداوند که شامل انسان گناهکار می‌شود.در این داستان سه قدم به سوی نابودی و سه قدم به سوی کمال دیده می‌شود. و هدف من امروز این است تا این قدمها را با هم بررسی کنیم و با فیض خداوند به آن کمالی که برای هر کدام از ما در نظر دارد برسیم.
لوقا ۱۵: ۱۱تا ۲۴ « برای آنکه موضوع بیشتر روشن شود، عیسی این داستان را نیز بیان فرمود: “مردی دو پسر داشت. ۱۲ روزی پسر کوچک به پدرش گفت : پدر، بهتر است سهمی که از دارایی تو باید به من به ارث برسد، از هم اکنون به من بدهی. پس پدر موافقت نمود و دارایی خود را بین دو پسرش تقسیم کرد. ۱۳ ”چندی نگذشت که پسر کوچکتر، هر چه داشت جمع کرد و به سرزمینی دوردست رفت. در آنجا تمام ثروت خود را در عیاشی‌ها و راه‌های نادرست بر باد داد. ۱۴ از قضا، در همان زمان که تمام پولهایش را خرج کرده بود، قحطی شدیدی در آن سرزمین پدید آمد، طوری که او سخت در تنگی قرار گرفت و نزدیک بود از گرسنگی بمیرد. ۱۵ پس به ناچار رفت و به بندگی یکی از اهالی آن منطقه درآمد. او نیز وی را به مزرعه خود فرستاد تا خوکهایش را بچراند. ۱۶ آن پسر به روزی افتاده بود که آرزو می‌کرد بتواند با خوراک خوکها، شکم خود را سیر کند؛ کسی هم به او کمک نمی‌کرد. ۱۷ ”سرانجام روزی به خود آمد و فکر کرد: در خانه پدرم، خدمتکاران نیز خوراک کافی و حتی اضافی دارند، و من اینجا از گرسنگی هلاک می‌شوم ! ۱۸ پس برخواهم خاست و نزد پدر رفته، به او خواهم گفت : ای پدر، من در حق خدا و در حق تو گناه کرده‌ام، ۱۹ و دیگر لیاقت این را ندارم که مرا پسر خود بدانی، خواهش می‌کنم مرا به نوکری خود بپذیر! ۲۰ ”پس بی درنگ برخاست و بسوی خانه پدر براه افتاد. اما هنوز از خانه خیلی دور بود که پدرش او را دید و دلش بحال او سوخت و به استقبالش دوید و او را در آغوش گرفت و بوسید. ۲۱ ”پسر به او گفت : پدر، من در حق خدا و در حق تو گناه کرده‌ام، و دیگر لیاقت این را ندارم که مرا پسر خود بدانی. ۲۲ ”اما پدرش به خدمتکاران گفت : عجله کنید! بهترین جامه را از خانه بیاورید و به او بپوشانید! انگشتری به دستش و کفش به پایش کنید! ۲۳ و گوساله پرواری را بیاورید و سر ببرید تا جشن بگیریم و شادی کنیم ! ۲۴ چون این پسر من، مرده بود و زنده شد؛ گم شده بود و پیدا شده است !“پس ضیافت مفصلی برپا کردند.
پله‌های سقوط:
بیقراری: در زمان قدیم فلسطین شاهراه و محل عبور جاده‌های متفاوت از شمال به جنوب و از مغرب به مشرق بود. مسافران از تمامی جهان از این منطقه عبور می‌کردند و اخبار دنیا را با خود می‌آوردند. بی علت نیست که نوجوان داستان ما نیز با شنیدن این اخبار، بیقرار شد و تاب ماندن در شهر و دیار خودش را نداشت. او از زیبایی‌ها و جذابیتهای دنیا شنید و این او را بی قرار ساخت. در دل او یک نا آرامی بهمراه اشتیاق پدید آمد که برود و این همه زیبایی را تماشا کند. او می‌خواست دنیا را تجربه نماید.
عزیزان این دنیا دلبستگی‌های زیادی دارد که به راحتی توجه ما را مجذوب خودش می‌کند. چه چیزی امروز ما را بی تاب نموده، چه چیزی دل ما را نا آرام کرده و ما را به سوی خود جلب می‌نماید. علاقه به مال دنیا و ثروت، عشق به مقام و موقعیت، عشق به بزرگ پنداشتن خود، (حتی از لحاظ روحانی، مقدس دانستن خود)،، علاقه و توجه زیاد به زندگی خودمان و توجه نکردن به خداوند و دیگران! تمامی اینها می‌تواند ما را همچون این پسر از حضور پدر دور سازد.
او در منزل همه چیز داشت، غذای کافی، احترام و تکریم، جایگاه فرزند خواندگی. اما اینها برای او هیچ به حساب آمد وقتی اخبار دنیا به گوشش رسید. خیلی از انسانها و بخصوص نوجوانان در منزل بیقرار می‌شوند و وقتی دنیای بیرون را تجربه می‌کنند به راحتی به سوی گناه کشیده می‌شوند. چقدر مسئولیت بزرگی بر دوش ما والدین قرار داده شده است که منزل را محیطی پر از محبت تبدیل نمائیم که فرزندان ما در آن احساس آرامی کنند. آرامی آنها حضور خداوند در خانه ما باشد.
ولی اگر امروز این نا آرامی و بیقراری در دل ما است بدانیم که داریم از خداوند دور می‌شویم. اگر همیشه به دنبال چیزهای جدید هستیم، بدانیم که قلب ما متمایل به خواسته‌ها و خواهشهای نفس ماست. اگر هیچ چیز تا به امروز ما را راضی نکرده، بدانیم که کمبودی در ما نهفته است. همانطور که در این پسر بود. او بیقرار بود و نا آرام بود. نا آرامی تو امروز چیست؟
کلام خدا می‌فرماید که گناه در قلب ما ریشه کرده و با نقشه‌های به ظاهر زیبای خود ما را فریب می‌دهد. دردل ما نا آرامی ایجاد می‌کند و ما را به سوی خود جذب می‌کند.
رومیان ۷: ۱۵-۲۰ «بنابراین، من اختیار عمل خود را ندارم، زیرا هر چه می‌کوشم کار درست را انجام دهم نمی‌توانم، بلکه کاری را انجام می‌دهم که از آن متنفرم ! ۱۶ من بخوبی می‌دانم که آنچه می‌کنم، اشتباه است و وجدان ناراحت من نیز نشان می‌دهد که خوب بودن شریعت را تصدیق می‌کنم. ۱۷ اما کاری از دستم بر نمی‌آید، زیرا کننده این کارها من نیستم. این گناه درون من است که مرا وادار می‌کند مرتکب این اعمال زشت گردم، زیرا او از من قویتر است. ۱۸ اکنون دیگر برای من ثابت شده است که وجود من بخاطر این طبیعت نفسانی، از سر تا پا فاسد است. هر چه تلاش می‌کنم، نمی‌توانم خود را به انجام اعمال نیکو وادارم. می‌خواهم خوب باشم، اما نمی‌توانم. ۱۹ می‌خواهم کار درست و خوب انجام دهم، اما قادر نیستم. سعی می‌کنم کار گناه آلودی انجام ندهم، اما بی اختیار گناه می‌کنم. ۲۰ پس اگر کاری را انجام می‌دهم که نمی‌خواهم، واضح است که اشکال در کجاست : گناه هنوز مرا در چنگال خود اسیر نگاه داشته است.
جسارت: یا می‌شود گفت: همان جرات منفی! این فرزند حاضر شد تمام سرمایه را در مسیری که انتظارش را نداشت، هدر بدهد. به جای اینکه با خودش بیندیشد که مبلغی را برای روز مبادا نگاهدارد، همه آن را هدر داد و خرج کرد. با خودش گفت: من جوان هستم و بگذار جوانی بکنم. زندگی یکبار است و باید از آن بهترین استفاده را برد.
آیا این جملات برای شما آشنا نیستند؟ چند دفعه این جملات را از زبان دیگران شنیدید؟ خیلی زیاد! این جوان مدتی طول نکشید که بی پول شد و مشکل بزرگی به سراغش آمد. چرا؟ چون او این جسارت و جرات را در مسیر منفی بکار برد او حتی در مسیر اشتباهی که می‌رفت حکمت نداشت. او تباهی را برای خودش آورد.
در کتاب مقدس شخصیتهای زیادی هستند که زندگی آنها برای ما درسهای آموزنده‌ای دارد. به عنوان نمونه موسی را در نظر بگیرید. نقطه مقابل شخصیت این پسر، شخصیت موسی قرار دارد. او همه چیز را در مقابل اطاعت از خدا هیچ شمرد. او پول، ثروت، جایگاه عالی در دربار را رها کرد تا مسئولیت آزادی قوم را بر عهده بگیرد. او زندگی خود را در مسیر خدمت خدا و قومش صرف کرد و امروز از او نامی بزرگ برجای مانده است. عزیزان زندگی پر از تصمیم و ریسک است. چقدر حکیمانه است که در اتخاذ آنها خواست و خشنودی خدا را در نظر بگیریم.
نکته: عزیزان ممکن است که ما از پدران خودمان ارثمان را طلب نکرده باشیم، و آن را هدر نداده باشیم اما همه ما از خداوند، ارثمان را خواسته‌ایم. می‌پرسید چگونه؟ به این شکل که به خداوند گفته‌ایم که این زندگی متعلق به خودم است. می‌خواهم هر طور که دوست دارم با آن رفتار کنم. با من کاری نداشته باش. دوست دارم که هر جایی که می‌خواهم بروم، هر طوری که دوست دارم حرف بزنم، هر گناهی که مایل هستم انجام بدهم. من مالک زندگی خودم هستم. این همان رفتاری است که اجداد اولیه ما آدم و حوا انجام دادند و امروز ما هم به دفعات آن را انجام می‌دهیم. آنها خودشان را از خدا دور کردند.
متاسفانه این مشکل در میان مسیحیان نیز دیده می‌شود. آنان زندگی جدید خود را کاملا به خداوند نمی‌سپارند و مایل هستند که خودشان سکان زندگی را در دست بگیرند. نتیجه چنین زندگی؛ خشکسالی روحانی، نداشتن میوه‌های روحانی و در کار توسعه ملکوت خدا دخیل نبودن است. نتیجه کلی که عاید این عزیزان می‌شود این است که شادی و آرامش از زندگی آنها رخت بر می‌بندد.
عزیزان امروز ارث ما در چه مسیری در حال صرف شدن است. منظورم فقط پول و دارایی نیست. بلکه منظورم آن سرمایه گرانقدر یعنی عمر ماست. ما عمر خود را در چه مسیری داریم صرف می‌کنیم؟ آیا برای جلال خدا است یا برای رسیدن به منافع شخصی خودمان. خدا از ما انتظار دارد که برای او زندگی کنیم. ببینید که خدا چه وعده عالی به همگی ما می‌دهد.
کولسیان۳: ۱-۳« اکنون که همراه مسیح از نو زنده شده اید، به برکات و شادیهای آسمان چشم بدوزید، جایی که مسیح در کنار خدا، بر تخت عزت و قدرت نشسته است. ۲ همواره به آنچه در آسمان است بیندیشید، و برای امور این دنیای زودگذر غصه نخورید. ۳ به این دنیای فانی همانقدر دل ببندید که یک شخص مرده دل می‌بندد! زیرا زندگی واقعی شما در آسمان است، همراه مسیح در حضور خدا! ۴ وقتی مسیح که زندگی واقعی ماست بازگردد، شما نیز با او خواهید درخشید و در جلال و شکوه او شریک خواهید شد.» این نوجوان به زمین فکر می‌کرد نه به آسمان!
نابودی: پولهایش تمام شده، دوستانش او را ترک کرده‌اند و تنها خودش مانده با کوله باری از مشکل. این همان تصویری است که عیسی مسیح از وضعیت نابسامان ما می‌خواهد ارائه بدهد. بودن در گناه و سرگردانی. گناه آرام آرام این پسر را در خودش فرو برد و او را نابود ساخت. این ماهیت اصلی گناه است. او به تدریج به سراغ من و شما می‌آید و ما را به آرامی به دنبال خودش می‌کشد. گناه فریبنده است. زیباست، دلپسند است، جذاب است.
این پسر درمسیری قرار گرفت که بتدریج به سوی گناه حرکت کرد. وقتی به آخرین مرحله نابودی او نگاه می‌کنیم در می‌یابیم که در فرهنگ یهود به بدترین شکل ممکن خوار و پست شد. هم غذا شدن با خوکان. بدترین فاجعه ممکن برای او اتفاق افاده بود و از این بدتر نمی‌شد.
عزیزان گناه در ابتدا با شک و تردید ما را وسوسه کرده و از حقیقت دور می‌سازد. او کم کم ما را با گناهان کوچک آشنا می‌کند. ما را متقاعد می‌سازد که یک دروغ کوچک، یک ناراستی کوچک به هیچ کسی ضرر نمی‌رساند. بعد ما را از حقیقت کلام دور کرده و قلب ما را سرد کرده و ما را گمراه می‌سازد. هیچ وقت به گناه اجازه ندهید در فکر و قلب شما نفوذ کند بلکه با تکیه بر کلام خدا در مقابل حمله دشمن ایستادگی کنید. کلام خداوند می‌فرماید: ۱ پطرس ۵: ۸ «هشیار و مراقب‌ باشید، زیرا دشمن‌ شما، شیطان‌، همچون‌ شیری‌ گرسنه‌، غرّان‌ به‌ هر سو می‌گردد تا طعمه‌ای‌ بیابد و آن‌ را ببلعد. ۹ پس‌ در برابر حملات‌ او، به‌ خداوند تکیه‌ کنید و استوار بایستید.» این پسر فکر نمی‌کرد که به چنین روزی مبتلا بشود. اگر می‌دانست هرگز خانه پدر را ترک نمی‌کرد.
نقاش معروف ایتالیایی لئونارد داوینچی وقتی می‌خواست نقاشی معروف شام آخر را بکشد به دنبال یک مدل برای شخص عیسی مسیح بود. او می‌خواست شخص جوانی را بیابد که در تصویرش معرف واقعی مسیح باشد. سر انجام او را پیدا کرد. او جوانی به نام «پیتر بان د نیلو» بود. سالها گذشت و نقاشی در شرف اتمام بود. نقاش معرف به دنبال شخص دیگری بود که مدل نقاشی او باشد برای یهودا اسخریوطی. او با خود گفت مدل من باید تمام خصوصیات یهودا را داشته باشد. شخصی خائن و بدکار. پس از جستجوی فراوان، شخص مورد نظر را در خیایان یافت. از او پرسید اسم شما چیست؟ وی جواب داد: من پیتر بان د نیلو هستم. شخصی که چند سال پیش در صحت و سلامت بود، اکنون در چنگال گناه در شرف نابودی بود.
عزیزان گناه همه ما را فریب می‌دهد و نقشه او به آرامی در زندگی ما اثر می‌گذارد. پس بیائید که مراقب زندگی خود باشیم. کلام خدا می‌فرماید: رومیان ۶: ۲۰-۲۲ «در آن روزها که برده گناه بودید، در قید و بند نیکی و راستی نبودید. ۲۱ اما فایده چنین زندگی چه بود؟ خودتان اکنون از آن کارها شرمگین هستید، زیرا نتیجه‌ای جز هلاکت ابدی نداشتند. ۲۲ اما الان شما از قدرت گناه آزاد شده‌اید و در خدمت خدا هستید؛ بنابراین، او نیز شما را هر روز پاکتر و شایسته تر می‌سازد تا سرانجام زندگی جاوید نصیبتان گردد.» آمین برای چنین خداوندی که خودش در ما کار می‌کند و هر روز ما را پاک‌تر می‌کند تا برای او زندگی کنیم.
پله‌های نجات:
توبه: اولین کاری که این نوجوان انجام داد این بود که او به خودش آمد و پی برد که چه اتفاقی برایش افتاده است. این موضوع اساس قضیه است. او به گناهان خودش پی برد و بیاد آورد که چه کار کرده است. او بیاد آورد که درمنزل پدر همه چیز برایش بود تا زندگی آبرومندی داشته باشد. او همه آنها را رد کرده بود. و حالا متاسف شد.
عزیزان وقتی کسی پی می‌برد که نسبت به خدا گناهکار است و از جلال و قدوسیت او دور است، تازه همه چیز از همین جا شروع می‌شود. اینها همان علایم رستگاری و نجات هستند که توسط شنیدن خبر خوش انجیل در قلب ما نمایان می‌شود. وقتی ما به عجز و ناتوانی خودمان در خشنود ساختن خدا پی می‌بریم، معلوم می‌شود که حقیقت کلام خدا دارد بر روی قلب ما اثر می‌کند.
برعکس افرادی هستند که هنوز در همان مسیر گناه و عصیان علیه خدا در حرکت هستند. این عزیزان افراد خوبی هستند، اما به پیام نجات بخش انجیل که همان بخشش رایگان گناه است پاسخ درست ندادند. آنان هنوز به تلاش مذهبی خود می‌بالند و یا اینکه به نیکو کاری خودشان افتخار می‌نمایند. ببینیم که کلام خدا چه می‌فرماید: افسسیان ۲: ۸-۹ بنابراین، در اثر بخشش رایگان و مهربانی خدا و توسط ایمانتان به مسیح است که نجات یافته‌اید؛ و این کار شما نیست، بلکه هدیه خداست. ۹ نجات نتیجه اعمال خوب ما نیست، از اینرو هیچکس نمی‌تواند به خود ببالد.
توبه از جایی شروع می‌شود که ما به ناتوانی خودمان پی ببریم. اینقدر به خودمان نبالیم که می‌توانیم خدا را خشنود کنیم. افتخار نکنیم که در انجام خواست خدا موفق هستیم. این نوجوان بیاد آورد که چه کرده و از صمیم قلب خواست که توبه نماید.
او با خود گفت: آیه ۱۷: در خانه پدرم، خدمتکاران نیز خوراک کافی و حتی اضافی دارند، و من اینجا از گرسنگی هلاک می‌شوم ! ۱۸ پس برخواهم خاست و نزد پدر رفته، به او خواهم گفت : ای پدر، من در حق خدا و در حق تو گناه کرده‌ام، ۱۹ و دیگر لیاقت این را ندارم که مرا پسر خود بدانی، خواهش می‌کنم مرا به نوکری خود بپذیر!
عزیزان کاری که او انجام داد آغاز حرکت به سوی خداوند بود. او حاضر بود که در خانه پدر حالا غلامی نماید. چرا؟ چون مزه دوری از پدر را چشیده بود. مزه گناه را که تلخ بود چشیده بود. او تنها به پدر زمینی گناه نکرده بود بلکه گناه او نسبت به پدر آسمانی بود. او به حقیقت بزرگی دست یافته بود.
حکایت زیبایی است از یک خانم خانه دار که در باغ خانه خود گلهای رز زیبایی پرورش میداد. روزی برای چیدن یکی از گلها به باغ می‌رود و دست خود را به سوی وسط بوته دراز کرده تا گلی را بچیند. ناگهان یک مار سیاه دور دستش می‌چسبد و او از ترس فریاد کرده و با وحشت و تلاش فراوان خودش را از دست مار رهایی می‌دهد. از آن روز به بعد او از مار بسیار می‌ترسد، چه مرده و چه زنده. حتی حاضر نیست به آنها نگاه هم بکند.
این دقیقا همان حالتی است که یک شخص توبه کار نسبت به گناه دارد. او دیگر به سوی گناه نمی‌رود و از آن می‌گریزد. من مطمئن هستم این پسر، پس از بازگشت به سوی پدر، عشق و علاقه‌اش نسبت به پدر هزار برار شد. توبه واقعی باید قلبی باشد و حرکت را به ارمغان می‌آورد. و این دومین پله به سوی نجات است.
بازگشت: عزیزان توبه واقعی به دنبال خودش بازگشت را همراه دارد. اگر این نوجوان توبه نمی‌کرد هیچ وقت به خانه پدر باز نمی‌گشت و همانجا در آن سرزمین دور دست می‌ماند. کلام خدا می‌فرماید که او بی درنگ برخاست و بسوی خانه پدر براه افتاد. آیه ۲۰. آیا مایلی بی درنگ دست از گناه بکشی؟ وقتی نسبت به گناهی خداوند ما را ملزم می‌سازد باید فوراَ از آن دست بکشیم و به سوی پدر آسمانی برگردیم. فرصت را از دست ندهیم. خدا قدمهای ما را برکت می‌دهد تا به سوی او بازگشت کنیم.
خیلی‌ها چون توبه واقعی در زندگی خود ندارند، در همان سرزمین گناه می‌مانند. آنان به زندگی گناه آلود خودشان عادت کرده و خو نموده‌اند. تبدیل در روش زندگی و طرز تفکر آنها دیده نمی‌شود. عوض نمی‌شوند چون قلبا از گناهان خود توبه ننموده‌اند. از گناه نفرت ندارند و مزه آن هنوز برای آنها دلپسند است.
این پسر برای پدر خودش پیغام نفرستاد، بلکه خودش بلافاصله به منزل پدر رفت. او قلب پدر را شکسته بود و حالا باید شخصا از او معذرت خواهی می‌نمود. آیا برایتان پیش آمده که قلب کسی را بشکنید، و بعد با خودتان بگوئید که: باید حضوری از او معذرت خواهی کنم. برای من زیاد پیش آمده! این همان کاری بود که این پسر انجام داد.
خبر خوب برای تو این است که برای آمدن به حضور خداوند لازم نیست که دست به دامان امام زاده بزنی. خداوند خودش به میان ما آمد تا ما را به حضورش بپذیرد. او در عیسی مسیح خودش را بر ما نمایان ساخت تا ما او را ملاقات کنیم. کلام خداوند می‌فرماید که: مسیح چهره دیدنی خدای نادیده است. کولسیان۱: ۱۵ اگر می‌خواهی که به سوی خداوند بازگشت نمایی به طرف عیسی مسیح بیا. او خطاب به یکی از شاگردانش می‌فرماید: «فیلیپ، آیا بعد از تمام این مدتی که با شما بوده‌ام، هنوز هم نمی‌دانی من کیستم‌؟ هر که مرا ببیند، خدای پدر را دیده است. یوحنا ۱۴: ۹ ؛
دوست عزیز بازگشت به سوی خداوند زیباترین قدم زندگی تو خواهد بود. قدمی که نوجوان داستان ما برداشت و او را به سوی منزل پدر آورد. آیا امروز در مسیر بازگشت به سوی خداوند در حرکت هستی؟ آیا مایل هستی که بی درنگ از گناه دست بکشی و به سوی پدر بیایی؟ پس قدمهای تو متبارک باد.
آشتی: عزیزان تصویر آشتی دراین داستان زیباترین لحظه آن است. پسر از سرزمین گناه الود بر می‌گردد و وقتی به منزل نزدیک می‌شود می‌بیند که پدر منتظر او است. این پسر هیچ پیغامی برای پدر نفرستاد، و نگفت کی بر می‌گردد. اما جالب اینجاست که پدر هر روز عصر منتظر بازگشت پسر عزیزش بود. او از منزل خارج می‌شد و چشم به راه او بود. آیه ۲۰: اما هنوز از خانه خیلی دور بود که پدرش او را دید و دلش بحال او سوخت و به استقبالش دوید و او را در آغوش گرفت و بوسید. پدر او را دید، و او امروز تو را می‌بیند.
خدا امروز منتظر بازگشت تو است. او هر روز منتظر تو بوده و هست، از ابتدای خلقت تا به امروز که این پیغام را بشنوی و خودت را در آغوش او رها کنی.
وقتی پدر پسرش را ملاقات کرد از او نپرسید که کجا رفته؟ چه کاری کرده؟ چرا پولها را هدر داده؟ و چرا باعث ننگ و خفت برای خانواده بوده است؟ نه پدر این سوالات را نپرسید. بلکه دلش به حالش سوخت، به استقبالش رفت، بلافاصله پسر را در آغوش کشید و او را بوسید. پدر برای او شادمانی می‌کند.
عزیزان امروز پدر آسمانی از تو سوال نمی‌کند که چرا از او دور شدی و زندگی خودت را در بیهودگی صرف کردی؟ او از تو نمی‌پرسد که چرا قلب او را شکستی؟ بلکه او تو را بدون قید و شرط در آغوش خودش می‌گیرد تا محبتش را تجربه کنی. او در آغوش خودش گناهان تو را می‌بخشد و به تو شروعی تازه می‌دهد.
روزی یک مرد جوان، دستمال گردن قدیمی و بسیار گرانبهایی را نزد یک هنرمند با تجربه می‌برد تا قیمتش را ارزیابی کند. شخص جوان می‌گوید: این برایم ارزش زیادی داشت اما متاسفانه با لکه جوهری که بر روی آن ریخته دیگر ارزش واقعی خودش را از دست داده است. هنرمند نگاهی دقیق به دستمال می‌کند و دور آن لکه جوهر با قلمویش و با همان رنگ، یک طرح زیبا و قشنگ می‌کشد. دستمال گردن دوباره ارزش و زیبایی خودش را به دست می‌آورد. حتی زیباتر از اولش می‌شود.
این دقیقا همان کاری است که خداوند با گناهان ما انجام داده است. زندگی من و شما ممکن است مثل این دستمال دارای لکه‌های کثیف زیادی باشد، گناهان زیادی رو مرتکب شده باشیم و خودمان را از خداوند دور ببینیم. اما عیسی مسیح قادر است که هر نوع لکه و ناپاکی را در ما از میان ببرد. وقتی خودمان را به او بسپاریم، او ما را همچون پدر این نوجوان، در آغوش می‌گیرد و شروع به ترمیم زندگی ما می‌نماید.
دوست عزیز! آیا امروز تو در سرزمین دور دست بسر می‌بری؟ چه مدت است خانه پدر را ترک کردی و در تنهایی زندگی می‌کنی؟ این را بدان که در آنجا هیچ چیزی برای تو نیست که تو را خشنود سازد. جز ناراحتی، درد، فشار عصبی، احساس تقصیر از گناه و نا آرامی.
لطفا به سوی منزل پدر آسمانی خود برگرد و قلب پدر را شادمان بساز. او منتظر بازگشت توست. کلام خدا می‌فرماید: افسسیان ۳: ۱۲ اکنون می‌توانیم بدون ترس و واهمه به حضور خدا بیاییم و اطمینان داشته باشیم که چون مسیح همراه ماست و نیز بسبب ایمان به او، خدا ما را با آغوش باز می‌پذیرد.
کولسیان ۱: ۲۰ «در اثر کاری که مسیح در حق ما انجام داد، خدا راهی مهیا کرد تا همه چیز را، چه در آسمان و چه بر زمین، بسوی خود باز آورد؛ جانبازی مسیح بر روی صلیب و خونی که او در راه ما ریخت، همه را با خدا صلح داده است.»
اجازه بدهید دعا کنیم: خداوندا ترا شکر می‌کنیم که آغوش تو برای همه باز است تا در آن آرامی بیابیم. امروز در حضور تو اعتراف می‌کنیم که از تو دور بودیم، به دنبال خواسته‌های خودمان رفته بودیم و در سرزمین دور دست در جستجوی سعادت بودیم. ای خداوند از گناهان خودمان توبه می‌کنیم و به سوی تو بر می‌گردیم. ممنون هستیم که تو منتظر ما تا به امروز ماندی. تو پدر مهربان و دوست داشتنی هستی. از اینکه عیسی مسیح را فرستادی تا تاوان گناهان ما را پرداخت کند سپاسگزاریم.
اگر می‌خواهی که به آغوش پدر برگردی این دعا را در قلب خود بکن: ای عیسی مسیح از اینکه بر روی صلیب برای گناهن من جان دادی ترا شکر می‌کنم. من گناهکار هستم و امروز به تمامی آنها اعتراف می‌کنم. از اینکه تاوان گناهانم را پرداخت کردی ممنون تو هستم. اعلام می‌کنم که بر روی صلیب برای من جان دادی، در قبر گذاشته شدی و در روز سوم از قبر قیام کردی. از تو دعوت می‌کنم که وارد زندگی من بشوی و از من آن شخصیتی را بسازی که منظور نظر توست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر